کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب

امروز ناپرهیزی کردم و بعد دو ماه به خودم کاپوچینو جایزه دادم (بابت چی‌اش را راستش خودم هم نمی‌دانم). خیلی وقت بود که این کافه‌ای که قهوه‌های بیرون‌بر می‌داد را نشان کرده بودم. در واقع خود کافه را نه، آقای قهوه‌چی‌اش را. امروز به خودم یک کاپوچینو از دستان یک کافیمنِ خوش‌سیبیل جایزه دادم. حالا بماند که هر چقدر موقع خوردنش لذت بردم، الان اندرونم غوغایی است.

یاد این پستم افتادم. می‌بینین؟ من مادر #کلیشه_برعکس بودم. کلیشه برعکس می گفتم وقتی هنوز مد نبود.


پ.ن. این چی می گه دیگه ؟! :)))

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۰۰:۱۲
آیبک


تعریف از خود نباشه، من معمولا چشم به زندگی بقیه ندارم. برای همین به ندرت حسرت چیزی را میخورم یا به کسی حسادت میکنم. اما یک چیزی هست که این روزها با تمام وجود میخواهمش، آن هم «یک شغل رضایتبخش» است. احتمالا به تعداد آدمهای روی زمین تعریف برای شغل رضایتبخش وجود داشته باشد. من حسرت آن حس رضایت و امنیت شغلی را دارم. یک راهکار پیدا کردم برای این که چطور حس حسادتم را فروبنشانم. یکی میگفت وقتی مثلا یک لباس یا کیف دلخواه را با قیمت خیلی بالا در فروشگاهی دیدید، واگویه نکنید که بیچاره من که این قدر پول ندارم یا خوش به حال آنهایی که این قدر پول دارند. با خودتان بگویید این کیف و این قیمت نشان میدهد که آدمهایی وجود دارند که میتوانند برای لباسشان این قدر پول خرج کنند، پس این قدر پول داشتن شدنی است. حالا من هم هر وقت کسی را میبینم مشغول به کاری که آرزوی من است با خودم میگویم پس کار هست، پس داشتن همچین شغلی ممکن است، شدنی است. یا با خودم میگویم میان این همه ناراضی حالا یک آدم راضی است، یک آدم بیشتر خوشحال است. وقتی یک نفر شغل دلخواهش را پیدا میکند یعنی یک نفر از تعداد آن ناراضیها کم شده و یک نفر به تعداد آدمهای امیدوار اضافه شده. حتما دنیا شاهد خندههای بیشتری خواهد بود. حتما به تعداد لبخندهایی که هر روز رد و بدل میشود اضافه شده. پس حتما ذرهای از این خوبی به من هم میرسد تا آن روز که خودم منشا لبخند و امید باشم.

****

یکی نگران آزمون مهمی است که 22 آبان برگزار میشود. یکی 22 آبان به سفر میرود و به خاطر آن هیجانزده است. مسافر یکی دیگه 22 آبان برمیگردد خانه. تمام فکر و ذکر یکی جلسه دادگاهی است که 22 آبان برگزار میشود. یکی با ترس به این تاریخ نگاه میکند و یکی با خوشحالی و یکی... من هم بیصبرانه. 22 آبان محبوب را بعد 3 ماه دوباره میبینم. شاید تعادل دنیا همین جوری حفظ میشود. آن لحظه که از ته دل میخندی، یکی دارد زار میزند، تو دلتنگ محبوبت هستی و من محبوبم را بغل کردم. زندگی برای یکی تمام شده و برای یکی تازه آغاز.

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۷ ، ۱۶:۲۸
آیبک

 می گفت (مذکر):

به زن ها عشق بورزید، کم نه. به زن باید زیاد عشق ورزید. زن ها بیش از هر چیز عشق می خواهند.

دوست ما هم جواب داده بود:

زن ها بیش از هر چیز احترام می خواهند. وگرنه آن مردی که زنش را کتک می زند هم می گوید زنش را دوست دارد. آن پسری که روی صورت دختری اسید پاشید هم می گوید آن قدر عاشقش بود که نمی توانست جواب رد بشنود.

و من فکر کردم چقدر درست می گوید. من عمیق ترین بی احترامی ها را از طرف مردهایی احساس کردم که مدعی بودند دوستم دارند و متعجب مانده بودند که چرا رفت؟ من که خیلی بهش عشق داده بودم! کجا عاشق تر از من پیدا می کند؟


پ. ن. بی احترامی فقط این نیست که به کسی فحش بدهیم. بی احترامی می تواند پنهان تر اما مخرب تر باشد. وقتی باورش نداری. وقتی نمی خواهی توانایی هایش را ببینی. وقتی علایق و فعالیت هایش را بی اهمیت می دانی، وقتی برای همفکری جدیش نمی گیری،...




۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۷ ، ۱۰:۳۶
آیبک

تو پست قبل گفتم که علاوه بر داروهای گیاهی که طبیب برایم تجویز کرد تغییر اساسی هم در برنامه غذاییام ایجاد شد. خودم معتقدم که تاثیر این تغییر از داروهایی که مصرف کردم بیشتر بوده. حالا قبل از هر چیز باید یک چیزی را روشن کنم. من نه پزشکم و نه متخصص تغذیه. سال اول دبیرستان کمترین نمرهام زیست بوده و میدانم که هیچ کس در هیچ زمینهای با سرک کشیدن در سایتها و خواندن چهارتا کتاب و صحبت کردن با دو تا آدم متخصص نمیشود. با این حال خودم را بهترین پزشک خودم میدانم، نه به معنی تجویز خودسرانه دارو، به این معنی که هیچ پزشکی به اندازه خودم روز و شب با بدنم سر و کار و از زیر و بمش خبر ندارد و این حق را برای خودم قائلم که بزرگترین سرمایهام، یعنی بدنم، را بدون فکر، کنجکاوی و مطالعه به دستورات این و آن نسپارم. شما هم دارید تجربیات من درباره بدن خودم را میخوانید. شاید اشتراکاتی داشتهباشیم. شاید شما هم ایدههایی داشته باشید. شاید شما هم لازم ببینید که بعضی چیزها را نپذیرید و درش شک کنید.

قبل از هر چیز بگم که پیش از دیدن طبیب هم تغذیه من به لطف داشتن مامان و بابایی که خیلی به سلامت غذایی اهمیت میدهند تقریبا عاری از مواد غذایی کارخانهای بوده. در شهر زندگی میکنیم اما تقریبا مثل مردمان کوهستان غذا میخوریم! در واقع از این نظر پیشاپیش به توصیههای طب سنتی عمل میکردیم.

گفتم که مصرف لبنیاتم تقریبا صفر شده. همان لبنیاتی که تبلیغ میکردند خوردن دو لیوان شیرش لازم است (الان با این گرانی دیگه خجالت میکشند بگویند). طبیب خوردن ماست را برایم ممنوع کرد. شیر دستگاه گوارشم را بهم میریزد. پنیر سر صبح از گلویم پایین نمیرود و غذاهای کشکی را هم زیاد دوست ندارم. به دوغهای کارخانهای هم اعتمادی ندارم. پس صبحانه و همراه غذا چی خورم؟ در هفته چند روز صبحانه عدسی ساده و عسل واقعی، که قبلا از ترس جوش زدن نمیتوانستم  بخورم. کنار غذا سالاد که همیشه عاشقش بودم. گاهی هم فقط فلفل‌دلمه‌ای! میدانم چیزهای دیگری هم میشود خورد اما من وقت فکر کردن و درست کردنش را ندارم.

قبلا هیچی که پیدا نمیکردم برای خوردن دست به دامن تخممرغ میشدم اما حالا سبزیجات بخارپز یا آبپز، گاهی فقط یک سیبزمینی و یک هویج. من بشقاب سبزیجات واقعا دوست دارم. از تماشای رنگی که توی بشقابم درست شده لذت میبرم. ولی میدانم خیلیها علاقهای ندارند. با درست کردن ترکیبی از ادویهها یا پیدا کردن ادویههایی که چندان تو ایران معروف نیستند میتونید طعمهای جدیدی به سبزیجات بدید. و اینکه پای ثابت تمام غذاهای بدون برنج و پاستای من، دوست عزیزم نان برشتهای هست که از آرد چاودار درست میشود. از شما چه پنهان من یک بار حتی تو بشقاب پاستای سبزیجاتم هم خردش کردم! درباره خواص آرد چاودار و دانههای کینوا جست و جو کنید. خیلی از کمبودهای بشقاب غذای ما را میتوانند جبران کنند. در ضمن من تو هر غذای مایعی که گیرم میآید سبوس میریزم.

یک تغییر اساسی دیگر هم میزان مصرف شکر غیرطبیعی بود که همراه چایی و قهوه میخوردم. راستش تو این دو ماه من اصلا قهوه نخوردم و چای هم فقط چند باری که مهمانی رفتم. دمنوشهای ترکیبی طبیب را جایگزین چای و قهوه کردم و حالا معتاد دمنوش شدم و بیشتر از میزان تجویزی هم میخورم! همراهش هم خرما (خوشمزهترین شیرینی!)، انجیر خشک یا عسل.

حالا مصرف پروتئین‌های حیوانی. من از حرفهای طبیب متوجه شدم که مخالف مصرف گوشت نیست اما هیچ تشویقی هم به خوردن گوشت برای جبران کمبود آهنم نکرد، با این شرایطی که حیوانات پرورشداده میشوند و گوشتشان در دسترس قرار میگیره ضررشان از خواصشان بیشتره. روی بعضی از عرقیات و دمنوشها و شربتهایی هم که بهم داد نوشته بود خونساز و برای کمبود آهن که مسلما همه گیاهی بودند. من خیلی به مخصوصا گوشت قرمز میل دارم و تصمیمی هم دست کم فعلا برای گیاهخوار شدن ندارم اما هرچقدر موقع خوردن غذای گوشتی لذت میبرم بعد موقع هضمش اذیت میشوم، احساس سنگینی که هیچ وقت بعد خوردن غذاهای غیر گوشتی ندارم. همین باعث میشود از خودم بپرسم درسته که گوشت منبع غذایی اصلی آهنه اما آیا بدن من توان جذب آهن از گوشت را داره؟ من واقعا امید چندانی نداشتم که با داروهای گیاهی طبیب و بدون مصرف قرص آهن کمبود آهنم که گفته میشود بیشتر زنان دچارش هستند و چارهای جز مصرف قرص ندارند، درمان بشود. اما دیدیم که شد، آن هم بدون مصرف گوشت قرمز که گفته میشود از اولین عوارض حذفش کمبود آهن است. حذف گوشت باعث میشود از دور خوردن غذاهای تکراری خارج بشویم. جست و جو کنیم ببینیم مردم دنیا چه چیزهای دیگه ای میخورند و به جای این که گیاهخوارها را آدمهای کم‌عقلی بدانیم از دستورات غذاییشان، که اتفاقا از غذاهای گوشتی کمتر متنوع نیست، ایده بگیریم. باعث میشود به حبوبات با این همه خواص بیشتر توجه کنیم و کلا در آشپزی خلاقتر بشویم. یادمان هم باشد که همان جور که متوجه تفاوت میان گوشتها میشویم و تلاش می کنیم گوشت خوب بخریم، باید بدانیم که حبوبات و سبزیجات هم خوب و بد و خوشمزه و مرغوب و خوش پخت و دیرپز و ... دارند و باید مواد غذایی خوب خرید، از هر نوعش.

و نکته آخر و مهم مصرف فراوان اما معین، به تجویز طبیب، مغزیجات که قبلا در برنامه غذاییم خبری از آنها نبود، به عنوان میان وعده که باعث میشود گرسنگی فشار نیاورد و میزان غذایی که برای وعدههای اصلی میخورم هم کمتر بشود. خواص مغزیجات هم که فکر کنم از کسی پوشیده نیست. از طرف دیگه چون طبیب توصیه کرده بود بعضی داروها را با میوه یا آب میوه بخورم فراموش نمی کنم که در روز چند واحد میوه بخورم.

پست‌های طبیب ادامه دارد...

 

 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۷ ، ۱۷:۳۹
آیبک

روزی که پست طبیب را نوشتم و از نظراتتان استفاده کردم تصمیم گرفتم نتیجه هر چی باشه با شما به اشتراک بگذارم. پس اگر قصد دارید این پست را که درباره تاثیر و نتیجه طب سنتی (در مورد من) هست بخوانید توصیه می کنم اول به پست طبیب سری بزنید. حالا گزارش:

اواسط  تیر ماه آزمایش خون دادم. نتیجه نشان میداد که بعضی چیزها میزان نیست که مهمترینش کمخونی فقر آهن بود. البته انتظار این نتیجه را داشتم، چون خسته و بیحوصله بودم. البته نگران پرکاری تیروئیدم هم بودم که پزشک باسوادم(!) با وجود دیدن نشانه‌ها توی آزمایشم ننوشته بود و من هم متوجه نشده بودم. این بار پزشک خانوادگیمان برایم قرص آهن و چیزهای تقویتی دیگه نوشت که بهم نساخت و دچار مسمومیت دارویی شدم. همه این ها به علاوه فشارهای روحی. 11 شهریور روزی که رفتم پیش طبیب خیلی حال و روزم از وقتی که آزمایش داده بودم خرابتر بود. از 12 شهریور شروع کردم به خوردن عرقیات، دمنوشها، شربتها و کپسولهای گیاهی که برایم نوشته بود، خیلی منظم و مستمر و طبق نسخه. سه هفته بعد، به دلایلی زودتر از زمان مقرر، دوباره رفتم پیش طبیب. معاینهام کرد. به نظرش پیشرفت داشتم اما نه اون قدر که رضایتبخش باشه. یک تغییرات کوچیکی در نسخهام داد و توصیه کرد هر روز به مقدار معینی مغزیجات و خرما و کشمش و این جور چیزها بخورم. منی که با خوردن دو تا خرما  یا فندق در دو روز متوالی جوش میزدم، حالا گویا طبع بدنم جوری تنظیم شده بود که میتونستم با لذت تمام این خوشمزههایی را که سالها ازشان محروم بودم بخورم!

دو روز پیش یعنی تقریبا دو ماه بعد عمل کردن به دستورات طبیب رفتم آزمایش دادم. این بار آزمایشم کاملتر بود. راستش برای دیدن نتیجه کنکورم این قدر استرس نداشتم که دیدن نتیجه این آزمایش، آخه قضیه یک جورهایی حیثیتی بود! امید نداشتم. یک دلیلش هم تغذیهام بود. مصرف محصولات حیوانیم به دلایلی خیلی کم شده بود. مصرف لبنیاتم به خوردن هوسانه گاه و بی گاه فقط پنیر محدود شده بود. تخممرغ هفتهای یک بار. گوشت قرمز نزدیک به صفر و مرغ و ماهی نسبت به قبل خیلی کم تر. اما... نتیجه میگفت همه چیز میزوووونه!! من به کمک طبیب روی درمانهای شیمیایی را کم کردم : )) و حتی  ثابت کردم باید به بعضی گفتهها درباره فواید و ضرورت مصرف بعضی خوراکیها شک کرد!

این مطلب ادامه دارد...

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۷ ، ۲۲:۰۶
آیبک

در یکی از سفرهایم باهاش آشنا شدم. علاقه مشترکی داشتیم که باعث شد بهم نزدیک بشویم و چند بار همدیگر را ملاقات کنیم. بسیار خوشتیپ بود و ظاهر به روزی داشت. شغل خوب و موقعیت اجتماعی خوبی هم داشت. به فکر مهاجرت بود و بلاخره هم موفق شد و بعد یک سال از اولین ملاقاتمان رفت آمریکا. ایران که بود از محدودیتهایی شاکی بود که باعث میشد مثلا نتواند دست دوست دخترش را در خیابان بگیرد یا فرهنگ پوسیدهای که بر ذهن دوستدخترش حاکم بود و نمیگذاشت در رابطه شان پایه سک/س باشد. از اولین چیزهایی هم که بعد مهاجرتش برایم تعریف کرد همین آزادیهایی بود که آنجا بدست آورد. به نظرم خواستههایش معقول و به حق بودند و حق داشت برای به دست آوردنشان تا آن ور دنیا هم برود، تا این که در آخرین چتی که با هم داشتیم چیزهایی گفت که فهمیدم نه اصلا هم خواستههایش به حق نبودند. فهمیدم چرا ما هنوز در جامعهای زندگی میکنیم که ممکن است یک نفر از راه برسد و نسبت تو و مردی که باهاش در ماشین نشستهای را بپرسد. فهمیدم چرا هنوز زنها مالک بدنشان نیستند و برای هر لذتی از بدنشان باید به همه جواب پس بدهند. فهمیدم که چقدر خوب که رفت و کشور را از لوث وجودش پاک کرد! آن شب میان حرفهایش گفت خوش به حال مردی که زنش را خودش افتتاح کند (دقیقا هم با همین لفظ)!

این که آدمیزاد نداند این دست از افکارش دقیقا در همین فرهنگی که ازش شاکی است ریشه دارد نهایت ناآگاهی است! این که نفهمد مثلا رفتار دوست دخترش بازتابی از فرهنگی است که اتفاقا خودش دارد آبیاریاش میکند نهایت نادانی است، این که نفهمد سوال "با هم چه نسبتی دارید؟" به پشتوانه خوشحالی تو برای "افتتاح یک زن" پرسیده میشود نهایت نفهمی است!

بعضی کامنتهای خصوصی و عمومی که زیر پستهایم با موضوع «ما انتخاب کردیم» گذاشته شده، قابل تامل است. جالب است که یک عده فورا میآیند و نقش حکومت را در به وجود آمدن اوضاع موجود به من یادآوری میکنند. ناراحتکننده است که ما در پذیرفتن سهممان در به وجود آمدن شرایط زندگیمان مقاومت میکنیم و ترحم برانگیز است که ترجیح میدهیم  در نقش قربانی باقی بمانیم. این که حکومت در تربیت افراد چه نقش بزرگی دارد را هر بچه مدرسهای هم میداند. اما سهم ما ملت چی؟ به این جا که میرسد به نفعمان است که بپذیریم بیاراده و نابالغ و مثل لوح سفیدی در دست حکومتیم؟ پس کی باید خودآگاهی پیدا کنیم؟ کی باید افکار و رفتارمان را بریزیم توی دایره و حلاجیشان کنیم؟ پس کی باید مسئولیت انتخابهایمان را بپذیریم؟

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۸:۴۰
آیبک

امسال جایزه صلح نوبل به «نادیه مراد» و «دنیز موکوگ»   رسید، به خاطر تلاشهایشان برای پایان دادن به تجاوز به عنوان یک سلاح جنگی. نادیه فعال حقوق بشر ایزدی است که به وسیله داعش به بردگی جنسی گرفتهشده بود.

شاید 14 سالم بود، مردی توی تاکسی دستش را روی رانهایم گذاشت و فشار داد هنوز فراموش نکردهام و از یادآوریاش مچاله میشوم. شاید 18 سالم بود، توی اتوبوس تقریبا خالی نشسته بودم تا راه بیفتد. صورتم را برگرداندم مردی پایین پلهها روبهروی در پشتی اتوبوس ایستاده بود، زیپ شلوارش را باز کرده بود و گرفته بود دستش و تکانش میداد. من فراموش نکردهام و هر بار با یادآوریش احساس ناامنی و نفرت میکنم. و این درباره همه تجربههای ریز و درشتم از مورد تجاوز جنسی قرار گرفتن صدق میکند. من ضعیف نیستم. من حق دارم فراموش نکنم. حق دارم که هنوز از یادآوری این اتفاقات پر از خشم و نفرت و ترس بشوم اما نادیه... نمیتوانم تصور کنم که چطور زنی که مدتی برده جنسی بوده بلند میشود و به عنوان فعال حقوق بشر برای رساندن صدای امثال خودش تلاش میکند. او بیشک یک ابرانسان است. خواستم بگویم او پیامبر زمانه است اما نه! معجزهای به کمکش نیامد. آتش برایش گلستان نشد. بعد به صلیب کشیده شدن به آغوش پدر برنگشت. اتفاقا بعد تحمل نهایت رنج یک انسان رسالتش آغاز شد. مثل ققنوسی از میان آتش بلند شد. خدا به پای نادیهها سجده میکند. 

#ابرانسان ها

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۹
آیبک
هیچ وقت از شبکه هایی مثل «من و تو» دل خوشی نداشتم. بزرگ ترین مشکلی که این روزها با این شبکه ها دارم این است که به ما القا می کنند که ما مردمی شریف و مظلوم هستیم که گیر  حکومتی ددمنش افتادیم. این که ما مردمی بافرهنگ هستیم و هیچ سنخیتی با این حاکمیت نداریم (لابد این ها از کرات دیگر آمده اند و لابد فقط شاهزاده پهلوی می تواند ما را به آن چه که لیاقتش را داریم برساند!).
بیاید هر وقت خواستیم احساس مردم شریف بدبخت شده به دست دژخیمان را پیدا کنیم و ناله کنیم با خودمان تکرار کنیم:
ما ملت و حاکمیت آینه تمام نمای هم دیگر هستیم.
ما با افکار و رفتارمان انتخاب کردیم که این گونه و در این شرایط زندگی کنیم.

بعد بگردیم ببینیم مردمی که دوست داریم به کشورشان مهاجرت کنیم چطور فکر می کنند و چطور رفتار می کنند.
این پست دکتر میم را هم بخوانیم.


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۷ ، ۱۱:۱۳
آیبک

مرگ هر زمانی سراغ مرشد میآمد زود بود و آه و افسوس همراه داشت اما مرگ پیش از 60 سالگی آن هم برای وجود نازنینی مثل مرشد با آن همه برنامه و پروژه خیلی خیلی زود بود. دردهایش قدیمی و از زمان شکنجههایش در زندان بودند. مرشد بیهیچ کینهای مرد و شکنجهگرهایش هنوز زندهاند. چیزی که بیش از همه قلبم را مچاله میکند یادآوری ناکامیهای مرشد است. مرشد تمام عمر جنگید و همیشه خیانت دید و تنها گذاشته شد و از عشق و خلوصش سواستفاده شد.

چند روز پیش خبردار شدم که ناشرِ مهمترین کتاب مرشد، که وقتی زنده بود خیلی آزارش داده بود، در اولین چاپ کتاب در امانت خیانت کرده، و باز چیزی درونم شکست. آه خدای من ناکامیهای مرشد حتی بعد مرگش هم ادامه دارد! ناشر کاری کرده که همه ما مردم این سرزمین با امثال مرشد میکنیم: نخبه کشی و مرده خوری...

توی این مدت بعد مرگ مرشد هر زمان ازش چیزی پرسیدم مثل زمانی که زنده بود جواب گرفتم. دو شب پیش با حالی نزار پرسیدم چرا این بلاها سرت آمد و چرا باید این قدر زود میرفتی؟ صبح روز بعد محبوب‌ترین شاگردش من را محرم دانست و شبه وصیت نامهای را که برایش نوشته بود بهم داد تا بخوانم... از دیدن بزرگی روحش بی اغراق به زمینی بودنش شک کردم و جوابم را هم گرفتم: ما لیاقت داشتنش را نداشتیم.


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۷ ، ۲۱:۲۴
آیبک

 10 صبح کلاس ریاضیات داشتم و ساعت ده دقیقه به 10 بود. ده دقیقه وقت داشتم که لباس بپوشم و خودم را به دانشگاه برسانم. کافی نبود. داشتم تعداد غیبتهایم را میشمردم تا ببینم آیا با توجه به این که تازه اول ترم است یک غیبت دیگر عاقلانه است یا نه که از خواب بیدار شدم، شاید هم از کابوس. من در ریاضیات ضعیف نبودم، بدم هم ازش نمیآمد. شاید حتی فکر میکردم دوستش هم دارم اما روزگار این شانس را بهم داد تا بفهمم دوست داشتن رشته و لذت بردن از درس خواندن یعنی چه. وقتی رشتهات را دوست داری کلاسهای 8 صبح زجرآور نیست. ارائه‌ها و کنفرانسها بیشترهیجانانگیزند تا ترسناک و حاشیه کتابهایت پر است از قلبهای کوچولو. وقتی شغلت را دوست داشتهباشی هم همینطور است.

یک ترم استاد نازنینی داشتیم که جلسه اول کلاس ما را نصیحتی کرد برای تمام ترم یا تمام طول تحصیل، شاید هم تمام عمر. گفت شمایی که دارید دانشگاه دولتی درس می خوانید بدانید که برای تحصیل رایگان شما از جیب همه این مردم هزینه ای پرداخت شده. همان مردی که لباس و دست هایش خاکی است و دارد برگ های زیر پایت را جارو می کند، حتی او. جوری درس بخوانید که دینی به گردنتان نماند.

من دانشجوی به اندازه کافی درس خوانی نبودم و بابتش پشیمانم و حسرت به دل دارم اما هیچ وقت دودر کردن کلاس ها افتخارم نبوده. معنی این سرخود تعطیل کردن کلاس ها را هم هیچ وقت نفهمیدم. شما اگر فهمیدید به من هم بگویید لطفا.



۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۳:۵۶
آیبک

تابستان تمام شد. نمیدانم زود گذشت، مثل بقیه عمر یا سخت گذشت و دیر. ایستادم ته خط تابستان و به راهی که آمدم نگاه میکنم. تمام شد اما زخم برداشتم. چه حسی دارم؟ غم؟ غرور؟ شادی؟ ضعف؟... نه فقط دلم میسوزد، برای خودم، که تمام راه را تنها آمدم. تقصیر خودم است. باید حرف میزدم. باید می گفتم که دارید با من چی کار میکنید که چه کار کردید. باید لااقل یک بار فریاد میزدم. همه کاسه و کوزهها سر مرشد شکست که مُرد، بیموقع مُرد. اما مرگ مرشد فقط یکی از زخمها بود. ضربه آخر بود. الان دچار بدترین نوع تنهاییام، تنهام اما تنها نیستم. روحم تنهاست اما آدمها همه جا هستند. صدایشان را هر جا میروم میشنوم. هر جایی میروم میبینمشان و من را میبینند. باید نگاههای دلتنگشان را فراموش کنم تا به این زودی برنگردم. مگه هر کس به فکر خودش نیست؟ چرا من نباشم؟  شاید آخرین درس تابستان امسال این بود «خودخواه باش».

با همه این اوصاف دلم نمیآید بگویم «تابستان لعنتی». از این تابستان هم خیلی چیزها بهم رسید، اصلا به خاطر همین لعنتی بودنش. من همیشه بدهکار روزگار بوده و هستم.

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۷ ، ۰۰:۴۳
آیبک

یکی از کاربران معروف اینستاگرام از دنبال کنندههایش پرسیده بود مرد/زن جذاب از نظر شما چجور است. بیشتر کامنتهایش همچین ساختارهایی داشتند: مرد/زن جذاب فلان است. زن/مرد بهمان هیچ جذابیتی ندارد. زن/مرد باید این جور باشد و... .امشب هم دیدم یکی دیگر مطلب گذاشته بود درباره اینکه زن باید لوندی کند. این همه استقلال زیادی است. اصلا چرا زن و شغل تمام وقت؟ چند ساعت قبلش هم کلیپ از پسری به دستم رسیده بود که خیلی حرفهای عربی میرقصید با این توضیح که اَه و پیف.

این پست کوتاهم یادتان هست؟ حالا هم میگویم در هیچ کشور دموکراتیکی مردمش با چنین حکمهایی برای همه تعیین تکلیف نمیکنند. در چنین کشوری اکثریت مردم احتمالا به پرسش اول این جور جواب میدهند: برای من مردی/زنی با فلان ویژگیها جذاب است. در هیچ کشوری که آسایشش مایه حسرت ماست اکثریت مردم هویت جنسیتی انسانها را بر اساس چنین ذهنیت خشک و منجمدی تعریف نمیکنند و با بایدها و نبایدهای بی اساس همدیگر را آزار نمیدهند. در هیچ جامعه خودآگاهی لوندی در یک مرد مایه خجالت نیست. لوند نمی پسندیم؟ برایمان جذاب نیست؟ خب با یک مرد لوند وارد رابطه نمیشویم. برای خودش میگوییم چون با این میزان لوندی زنی نمیپسندش؟ شاید اشتباه میکنیم. شاید او هم هیچ زنی را نمیپسندد. شاید اصلا برایش مهم نیست که پسندیده شود.

در یک کشور دموکراتیک برآیند ادبیات و افکار مردم دیکتاتورمابانه نیست. ما با ادبیات و افکارمان انتخاب کردیم در این شرایطی که هستیم زندگی کنیم.

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۲۰
آیبک

به نوشتهای در اینستاگرام برخوردم درباره اینکه مادر شدن یا مادر نشدن یک انتخاب است. زنها بر اساس علاقهشان و شناختی که از تواناییها و شرایط و آمادگیشان دارند تصمیم میگیرند که آیا مادر بشوند یا نه. همان طور که از زنی که میخواهد مادر شود نمی پرسند چرا، از زنی که نمیخواهد این نقش را بپذیرد هم نباید پرسید. در واقع چه چیزی باعث میشود که خودمان را برای تجسس و فهمیدن دلیل انتخاب یک نفر درباره موضوعی کاملا شخصی محق بدانیم؟ وقتی برابر تصمیم یک زن برای مادر نشدن موضع میگیریم و تلاش میکنیم راضیاش کنیم به انجام کار درست!! یعنی آن زن را برای داشتن چنین انتخابی به اندازه کافی عاقل و بالغ نمیدانیم پس چطور برای پذیرفتن نقش مهم و حساس مادری تشویقش میکنیم؟!

یاد پستهایی افتادم که به عدم علاقهام به مادر شدن اشاره کرده بودم و کامنتهایی که میگفتند دارم اشتباه میکنم، انتخاب درست چیه و احتمالا چه ایرادهای شخصیتی دارم که نمیخواهم این نقش را بپذیرم (شگفتا که بیش تر این کامنت ها هم از طرف مردها بود)! و یاد جوابهای خودم افتادم و عصبانی شدم. از جوابهای خودم عصبانی شدم. چرا فکر میکردم باید به این حرفها جواب بدهم؟ آیا توضیح دادن به این معنی نیست که خودم هم برای خودم چنین حقی قائل نبودم؟ آیا این خود من نبودم که انتخاب کردم دیگری من را به پرسش بگیرد؟

تصمیم گرفتم از این بعد به پرسشهایی که به زندگی خصوصی و شخصیام مربوط میشود، هر کجا و به هر کس، جوری جواب بدهم که آخرین جواب باشد. این حداقل احترامی است که میتوانم برای خودم قائل بشوم. شاید راحتترین جواب این باشد بگویم "سوال شما خیلی شخصیه!" یا دل خنک کننده تر "سوال شما خیلی شخصی و به ادبانه است!" یا یک جوری با تعجب که انگار از قلب سوئیس آمده ام می پرسم "برای چی می پرسین؟؟"  چون بعضی بندههای خدا واقعا نمیدانند که سوالشان بی ادبانه است. شاید رسالت ما این است که بهشان یاد بدهیم که مرز ممنوع و غیر ممنوع کجاست و از کجا به بعد سوالهایشان بیادبانه میشود. از آن مهمتر این که حریم شخصی من را خودم مشخص میکنم و نه عرف.

من ایمان دارم وقتی ما برای خودمان و دیگران حتی در زندگی شخصی حق انتخاب قائل نیستیم و خودمان و دیگران را برای داشتن چنین حقی عاقل و بالغ نمیدانیم حکومتی هم نصیبمان میشود که برای ما حق انتخابی قائل نیست و درباره امورات اتاق خوابمان هم تصمیم میگیرد. این آخری را برای خودمان گفتم که از اوضاع راضی نیستیم اگر شما راضی هستید همین فرمان ادامه بدهید. خیلی هم عالی.


۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۳۶
آیبک

یکی از اولین صفحاتی که با پیوستن به اینستاگرام دنبال کردم اکانت یک خانم موجسوار و شناگر و مدل عکاسی (و یک چیزهای دیگری که سردرنیاوردم) بود تو هاوایی. از خودش عکس میگذاشت، از پیچ و تاب زیبای اندامش در آبهای زلال یا وقتی در حال موج سواری بود و انگار داشت موجهای خروشان را رام میکرد یا زمانی که لب صخرهای نشسته بود و با طبیعت زیبا و باشکوه یکی شده بود. اما هیچ کدام از اینها دلیل این که فالوئر پر و پاقرصش باقی ماندم نیست. تا دلت بخواهد عکس از اندام زیبا و موج سواری و طبیعت بکر در اینستاگرام پیدا میشود. دوستش دارم به خاطر جوابی که یک بار به کامنتی زیر یکی از عکسهایش داده بود. عکسی بود از خودش وقتی که مایو مشکی زیبایی پوشیده بود و تخته موجسواریاش را زیر بغل زده بود و قدم زنان در ساحل به سمت دریا میرفت. عکس از پایین گرفتهشده بود و کشیدگی اندامش را بیشتر به رخ میکشید. بیشتر کامنتها در ستایش این همه زیبایی بود. این میان یکی کامنت گذاشته بود :" این بدن فقط یک تتو کم دارد" و جواب شنیده بود:" هیچ کس روی فِراری برچسب نمیزند". عاشقش شدم!

خودتان را دوست داشته باشید. اگر دنبال این باشید که پسندیده شوید، فِراری هم که باشید یک اتومبیل قراضه تصادفی ساخت‌وطن پیدا میشود که بهتان بگوید چی کم دارید. هر وقت خودمان را دوست داشتیم آن وقت اگر خواستیم میتوانیم برویم از سر تا نوک پا را تتو کنیم، عمل کنیم یا ورزش کنیم و سیکس پک بسازیم که باز هم به خودمان مربوط است که میخواهیم چه شکلی باشیم.


۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۵
آیبک

6 سال پیش برای خواهرزاده ام از جیپور یک مجسمه چوبی کوچک از Ganesh آورده بودم. گانش یکی از  محبوبترین خدایان هندوست که بدن انسان و سر فیل دارد. مجسمه را دادم به خواهرزاده و گفتم این خدای شانس و خوشبختیه نگهش دار تا موفقیت به زندگیت سرازیر بشه. موفقیت به زندگیش سرازیر شد اما ایمان نیاورد :)) . چند روز پیش گانش به وسیله خواهرزاده کوچکتر، که خدای انتقال بی‌دلیل چیزها میان خانه‌هاست، برگشت پیش خودم.

از دیشب باز حالم خیلی بد بود، مضطرب و بیحوصله و خسته. داشتم بی هدف تو اینترنت میگشتم که برخوردم به خبری درباره گانش. 13 سپتامبر یعنی دقیقا امروز مراسم ده روزه ادای احترام به گانش آغاز می شود تا در پایان ده روز مجسمه غول پیکرش را به نشانه بازگشتش به عالم خدایان به آب بسپارند... گانش خدای خوشبختی و از سر راه برداشتن موانع در زندگی است.

برگشتم به مجسمه اش روی قفسه کتابها نگاه کردم و گفتم پس بعد 6 سال اومدی که موانع را از سر راهم برداری؟ و حالم خیلی بهتر شد...

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۱۳
آیبک