کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب

دیشب رفتیم سینما و فیلم "شعله ور" دیدیم. شوهر خواهرم معتقد بود که این فیلم با هدف توسعه گردشگری و جذب سرمایه گذاری در سیستان بلوچستان ساخته شده. نظر بقیه هم درباره فیلم این بود که از نظر تکنیکی فیلم خوبی بود، بازی نقش اول هم همین طور و چون فضا متفاوت بود در کل به دل می نشست و کسی از وقت گذاشتن و دیدنش پشیمان نبود اما اتفاق نظر هم داشتن که داستانی نداشت، حرف فیلم معلوم نبود و فیلم به سمت خسته کننده شدن پیش می رفت و در آخر هم به نظر همه زیادی طولانی آمده بود.

نظر خودم... راستش نظری درباره فیلم ندارم فقط... چه طور بگم؟ امواج این فیلم با امواج من یک جاهایی خیلی هم سو بود! برای اینکه تو برنامه ها و آرزوهای بلند مدت من همیشه سیستان بلوچستان یک گوشه هست. یک گوشه تاریک ایستاده و چهره اش هم خیلی محو و مبهمه اما هست. حواسمم بهش هست و دلم به حضورش خوشه. دقیق نمی دونم می خوام چی کارش کنم، فقط می دونم اگه عمری باشه یک روزی آینده من و سیستان بلوچستان تو یک نقطه با هم تلاقی پیدا می کنند.

بعد سینما رفتیم جایی شام بخوریم و تمام مدت من لبخند به لب داشتم. خواهرم نگاهم می کرد و می گفت تو فقط از قشنگی هاش شنیدی. میری خاک می خوری خودت فرار می کنی. شوهرخواهرم هم یادآوری می کرد که در ساخت فیلم و جذب مخاطب و گردشگر روی جذابیت های جغرافیایی و فرهنگی تاکید میشه. یعنی گول نخور!

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۲
آیبک

تسلیت گفتن برای من همیشه کار خیلی سختی بوده، به دلایل و علت های مختلف. یکی اینکه همیشه فکر می کردم صاحب عزا و کسی که داغش هنوز تازه است حوصله آدم ها را ندارد و با اکراه به تسلیت ها جواب می دهد. همیشه تعجب می کردم که مامان و بابا گاهی با وجود خستگی یا دوری راه یا داغی هوا خودشان را به مراسم عزای یک آشنایی که خیلی هم نزدیک حساب نمی شود می رسانند. گاهی بهشان می گفتم آخه وسط آن همه اشک و آه و گریه کی متوجه حضور یا غیاب شما می شود؟! تا این با مرگ مرشد خودم شدم صاحب عزا.

من از هیچ کدام از دوستان دنیای غیرمجازیم انتظاری برای تسلیت و پیام های محبت آمیز و اظهار همدردی نداشتم و هیچ ناراحتی از کسی به دل ندارم اما آن هایی که به خودشان زحمت پیام یا تماسی برای اظهار همدردی دادند برایم خیلی عزیزتر شدند. تازه فهمیدم چرا مامان و بابا بین خواهر و برادرهایشان در چشم دوست و آشنا عزیزترند. فکر می کنم باید حرف مامان را باور کنم که در جواب من گفت "شاید بعد یک مدت فراموش کنی کی تو مراسم عروسیت بود و کی نبود اما چهره هایی که تو مراسم از دست رفتن عزیزت دیدی هیچ وقت از خاطرت نمیره".

خیلی مواظب بودم که این پست شبیه گلایه نشه. هدفم این بود که بگویم اگر مثل من از تسلیت گفتن فراری هستید، روی خودتان کار کنید. صاحب عزا اگر نخواهد مراسم نمی گیرد یا اگر حوصله نداشته باشد به پیام هایش نگاه نمی اندازد یا اگر انداخت و دلش نخواست جواب نمی دهد، شما رنگتان را در حد توان به این دنیا بپاشید.

۱۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۹
آیبک

پدرش را از حرف های خودش می شناسم. اینکه مسلمان عاشقی بود و جوری از پیامبر صحبت می کرد که انگار با او حشر و نشر داشته. گلستان و بوستان حفظ بود و دیوان حافظ را به چشم یک مسلمان می خواند و به سر مولانا قسم می خورد.

خواهرش در سفر دور دنیایش (خانواده خیلی ثروتمندی بودند) گذرش به نپال می افتد و مفتون (یا به قول پدرش خل) فضای معنوی بودایی آن منطقه می شود. ناز و نعمت را رها می کند و در جایی مثل حوزه علمیه بودایی در نپال می ماند و یک بودایی واقعی می شود. چند وقت بعد بر اثر یک بیماری کم کم بدنش فلج می شود. چند تا عکس ازش دیدم در یک اتاقک خیلی محقر با کمترین امکانات وقتی تقریبا همه بدنش فلج شده بود. هنوز نوارهای صوتی کلاس های بودایی اش هست. یک جاهایی وسط حرف های استاد زمزمه اش شنیده می شود که می گوید oh yes!

درباره خودش می گوید که اول بت پرست بوده. پدرش را می پرستیده. فکر کنم هنوز هم یکی از اتاق های خانه محرابی دارد برای ادای احترام به بابا. همان جایی که قرآن های بابا هست و عینکش را هنوز نگه داشته. حالا هم گاهی برای تکمیل حرف هایش مثال از قرآن و نهج البلاغه می آورد و هم خیلی مواظب رفتار و کارهایش هست تا کرمه (کارما) تولید نکند. اما به قول خودش بیش تر انرژی پرست است. دنبال انرژی های خوب از آدم ها و اشیا و طبیعت. حواسش خیلی به زیبایی در همه چیز هست. نیاز و خواسته ای هم داشته باشد به درگاه خواهر و پدرش رو می کند. یک بار خودم دیدم لای یکی از کتاب هایش نامه ای به پدر و خواهرش نوشته و خواسته بود مواظب پسرش باشند. بر هر مسلکی که هست زندگی خیلی ها را متحول کرده، خیلی ها را نجات داده. نمونه بارزی است برای این حرف که برای تغییر دنیا لازم نیست حتما مثلا پیامبر، سیاستمدار یا مخترع باشی. می توانی یک معلم ساده یا یک خانه دار باشی.

ما آدم ها سلیقه ها و روحیه های متفاوتی داریم و این سلیقه ها فقط در غذا و انتخاب لباسمان خودش را نشان نمی دهد. هر کدام از ما با یک نوع دین ورزی خو می گیریم و با یک شکل و شمایلی از معنویت به آرامش می رسیم. برادرم از خورش قیمه بدش می آید، بوش هم حالش را بهم می زند و بابا سال هاست که سرسختانه امیدوار است با برشمردن فواید خورش قیمه راضی اش کند که با ما همسفره بشود. همین کاری که ما می کنیم برای قبولاندن ایمان و عقیدمان به دیگری.

ما حتی اسلام هم نداریم، ما اسلام ها داریم. یک دسته بندی اش همین اسلام عرفانی، اسلام تعبدگرایانه، اسلام ولایت مدارانه و ... است. حالا می خواهید اسم این را بگذارید اشکال مختلف تجلی حقیقتی واحد یا این که همه این ها راه هایی است ساخته خود انسان ها، با روحیات متفاوت، برای تاب آوردن برابر واقعیت های تلخ زندگی. تازه یک عده هم هستند که به هیچی ورای این مادیات باور ندارند. این طور هم نیست که همه سردرگم باشند به پوچی برسند و آخر هم خودکشی کنند. برعکس وقتی می فهمند اگر نجات دهنده ای باشد آن نجات دهنده خودشان هستند، نیروی مضاعفی پیدا می کنند برای ساختن جهان خودشان و معنایی برای زندگیشان.

یکی از عادت های من موقع خواندن کتاب کشیدن قلب های کوچک در حاشیه و کنار جملاتی هست که به هر دلیلی دوسشان داشتم. توی قرآنم هم چند تا از این قلب ها پیدا می شود. اما تعداد این قلب ها در انجیل متی که خواندم خیلی بیش تر است. عباراتی بوده که از خود بی خودم کرده. یا یادم هست اولین باری که تمثیل خانه سوزان از سوره نیلوفر (بودایی) را خواندم یک احساس عجیب و غیرقابل وصفی پیدا کرده بودم. انگار چشم هایم به روی یک حقیقت پنهان باز شده بود، جسمم برای شعفی که داشت درونم می جوشید کوچک بود. رفتم بیرون قدم بزنم و تو مسیر دوست داشتم همه را بغل کنم! تمثیل را برای اولین کسی که خواندم و لب های آویزانش را دیدم فهمیدم این داستان من را به اوج برد به همان دلیلی که یک کتاب یکی را از قلب اروپا می برد زیر چادر و برقع، یکی را هم از خانه امن و اشرافی اش می کشاند توی یک حجره بودایی در نپال درحالی که روی دیگران همچین تاثیری نداشته.

امیدوارم همه گم گشته مان را هر کجا که هست پیدا کنیم و آرام بگیریم یا اگر در آرامش هستیم اجازه بدهیم بقیه هم به آرامش برسند!

 

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۴
آیبک

چند سال پیش بود که تو سخنرانی که تو دانشگاه با موضوع نیازهای جنسی جوانان برگزار شد شرکت کردیم. دقت کردید که جوان مساوی با مردان جوان هست؟ مخالفید؟ شما این طور فکر نمیکنید؟ خب من به شما تبریک میگم، شما اندکید و ارزشمند. ذهنیت غالب در خوشبینانهترین حالت «زن جوان» را تبصرهای برای «جوان» میداند. همین امسال یکی از اساتید یکی از بزرگترین دانشگاههای کشور که منصب مدیریتی هم داشت در روز جوان به ما که جمعی زن جوان بودیم تبریک گفت و بعد فورا حرفش را پس گرفت و تصحیح کرد که این روز پسران جوان است و تولد حضرت ابلفضل ربطی به زنان ندارد. البته ما هم گفتیم به یک ورمان! حالا مگه در روز دختر چه گلی به سر دختران و در روزجوان چه گلی به سر پسران زدهاید؟ تبریکتان بیشتر به دهن کجی می ماند!

حالا از موضوع اصلی منحرف نشوم... سخنرانی بیمهابانه ای بود در نوع خودش، آن هم در جایی که به خورد دانشجویانش کافور میدادند (البته من هیچ وقت باورم نشد یا نخواستم باور کنم، شاید چون شواهد تجربی چیز دیگری نشان میداد). هنوز محو این آزادی بیان بیسابقه بودیم که سخنران با این نتیجه گیری سخنانش را به پایان برد: پس شرایطی فراهم کنیم که زنان مطلقه و بیوه و مردانی که در اوج شور جنسی هستند نیازهایشان را به وسیله هم برطرف کنند." ما که یک گروه دختر مجرد بودیم برگشتیم با چشمهای گشاد بهم نگاه کردیم و گفتیم پس ما چی؟!

یک بار قبلا این داستانو تو یکی از وبلاگ های قبلیم تعریف کرده بودم و یادم هست کامنت جالبی دریافت کردم که رگ غیرت و صورت از خشم سرخ شده نویسنده اش از پشت واژهها پیدا بود. از گستاخی من برای بیان یکی از معمولترین نیازهای زنان مجرد در وبلاگم هم تعجب کرده بود و هم به جوش آمده بود. در حالی که انگار حرفهای آن سخنران از یک تریبون رسمی هیچ پرسشی برایش پیش نیاورده بود. چون بدیهی است که مردان نیاز جنسی دارند و بیوهها نیاز به پشتیبان؟ و زنان مجرد هم لابد چون مثل این عروسکهای جنسی نیازی ندارند صبر کنند تا بیاید گوهرشناس قابلی!

بدیهی جلوه دادن چیزها یکی از حربههای نظامهای سلطه است. وقتی چیزی بدیهی نشانداده میشود امکان پرسشگری برای ذهن از بین میرود و رام می شود. مثلا خیلی بدیهی است که مردان سراسر نیازند و زنان ناز. خیلی بدیهی است که مردان سالم به زنان گرایش دارند و شهوتشات مهارناشدنی است. خیلی بدیهی است که زنان برای دلربایی آفریده شدند و اگر این طور نیست حتما یا دارند ادای مردان را درمیاورند یا توازن عناصر وجودیشان بهم ریخته! در کل خیلی بدیهی است که مردان این گونه اند و زنان آن گونه و پیران فلان گونه و ... و قوانین هم بر اساس همین بدیهیات تنظیم میشنوند بدون در نظر گرفتن و به رسمیت شناختن تنوع و تکثر.


 

۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۷
آیبک

چند سال پیش با یکی از دوستام تو راه برگشت به خونه بودم که اعلام کرد که نیاز به دستشویی داره اما مقاومت میکرد و اصرار داشت که اول منو برسونه خونه و بعد به دغدغه خودش برسه، لابد پشت شمشادها. به پارک محله رسیدیم و به زور فرستادمش دستشویی. وقتی برگشت گفت به باور جدیدی از گنجایش مثانه‌اش رسیده. حالا من به باور جدیدی از توانم در تحمل توامان حجم بزرگی از غم، اضطراب، دلتنگی، حسرت، ترس، سرگشتگی و... رسیدم.

این پست عطیه را خوندم و فهمیدم که احتمالا من هر سال دچار افسردگی تابستانی میشدم و خودم نمیدانستم. اوایل این تابستان هم مثل بختک افتاده بود به جانم. به خودم میگم اگه این اتفاقات نمیافتاد هم الان با افسردگی دست به گریبان بودم، فرق زیادی هم نمیکرد، لااقل الان به جای پوچی و کرختی احساس یک جنگجوی زخمی را دارم. شاید چند وقت دیگه به خودم افتخار کنم. این جمله محبوب مرشد انگیزه ام برای ادامه است که میگفت " آرامش توهمیست که تنها نصیب مردگان میشود". آرامش مرشد آرامشمو بهم زد...

دو سال پیش هم یک مدت کوتاه تو شرایطی بودم که میگن همه چی دست سرنوشته. اون جا که باید بسپری و بری کناری منتظر بشینی ببینی فلک واست چه تصمیمی داره. اون موقع دو تا آهنگو زیاد گوش میدادم. یکی «مرا رها مکن» سالار عقیلی بعدش بلافاصله «در کنار تو هستم» علیرضا قربانی. شما هم امتحان کنین. معجون عجیبی از کار در میاد.

میدونی؟ اگه محبوب اینجا بود تحمل همه اینها راحتتر بود. از ته دل میخندید و غم دنیا از یادم می رفت. ردیف سفید دندوناش از زیر سیبیلهای پرپشت سیاهش پیدا میشد و من محو تماشا میشدم. یک ابرو بالا میانداخت و دلم غنج میرفت، به جای اینکه رخت بشوره...

 

۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۳
آیبک
فکر کردم اسم واقعی مرشد را بنویسم تا خودتان جست و جو کنید و درباره اش بخونید ولی بعد فکر کردم هیچ سایت خبری یا مجله ای نمی تونه درست و کامل معرفیش کنه. با مرشد باید زندگی می کردی. دلم می خواست در جواب پیام های تسلیتی که دریافت می کردم بگم به خودتان هم تسلیت بگید. شما هم صاحب عزا هستید و نمی دونید، چون مرشد داشت برای همه ما می جنگید. 
برای اولین بار به خودم حق دادم غمم را بزرگ بدونم و برایش گریه کنم، بدون اینکه از به یاد آوردن هیچ دردی در هیچ کجای این دنیا شرمنده باشم. مرشد اولین عزیزی بود که از دست دادم، اولین مواجهه واقعی من با از دست دادن.
روز قبل خاکسپاری به این فکر می کردم که کی دوباره می خندم؟ کی دوباره از خوردن چیزی لذت می برم؟ کی... به قول مامان خاک مرده سرده. خیلی زود دوباره خندیدم، خیلی زود دوباره به کیفیت غذایی که می خوردم فکر کردم و... اما ازون روز تا حالا زندگیم تشکیل شده از لحظه هایی که در فراموشی می گذرند و لحظه هایی که به یاد میارم مرشد دیگه نیست و حفره ای تو دلم آروم عمق پیدا می کنه.
مرگ مرشد برای من تجربه خیلی از اولین ها بود. مرگ مرشد منو کوبید به صخره های واقعیت و هنوز گیجم ازین ضربه. 
به ذهنتان می یاد که این غم هم می گذره؟ نه، فقط اون لحظه های فراموشی طولانی تر میشه اما اون حفره عمیق تر چون هر بار بیش تر می فهمم مرشد کجاهای زندگیم بود و حالا نیست، کجا پشتوانه ام بود و حالا نیست، کجا نداشته هامو جبران می کرد و حالا نیست...

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۷
آیبک

مرشد تمام کرد...

و من مثل برگی جدا شده از شاخه تا ابد سرگردان

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۹
آیبک

پیش از این که نمونه‌ای از «سرکوب تمایلات جنسی زنان»، «به رسمیت نشناختن تمایلات جنسی زنان» یا «ترس از تمایلات جنسی زنان» در کتاب‌مقدس بیارم(بنا به وعده‌ای که داده بودم) لازمه که توضیح بدم کتاب مقدس یعنی کتاب پیروان چه دینی و شامل چه بخش‌هایی میشه. چون دیدم حتی بعضی از مترجمان پرکار Bible را در کمال تعجب انجیل ترجمه می‌کنند!

ببینین اسم کتاب مقدس یهودیان عهد قدیم (عهد عتیق) ه. پس تورات چیه؟ تورات شامل پنج سِفر (اسفار پنجگانه) میشه که بخش ابتدایی عهد قدیمه. مابقی عهد قدیم کتاب‌های متنوع دیگه‌ایه که هیچ کدوم از این‌ها از زبان موسی نیستند (یعنی یهودیان هم همچین ادعایی ندارند). مسیحیان علاوه بر عهد قدیم عهد جدید دارند. که باز هم اناجیل تنها بخشی از اون هستند و مابقی نامه‌های پولس رسول و ... است. به طور کلی اناجیل داستان زندگی عیسی هستند تا مرگ و رستاخیزش، و بخش محبوب من در کتاب مقدس.

فکر نمی‌کنم وبلاگ من خواننده یهودی یا مسیحی داشته باشه... در هر صورت نمیشه انکار کرد که عهد قدیم یک کتاب مردانه است. به این معنی که برای مردان و درباره مردان نوشته شده و به شدت مردسالارانه است. انحصارگرایی مردانه موقتا سایه‌اش را از سر اناجیل برمی‌داره اما متاسفانه دوباره از نامه‌های پولس شروع میشه، البته با شدت کمتری.

در دهه‌های اخیر پژوهش‌گران و الهیدانان فمنیست یهودی و مسیحی متوجه شدند که این سایه سنگین زن‌ستیزی در کتاب مقدس گاه حتی در ترجمه‌های سنتی شدت هم پیدا کرده! یعنی مترجمان از معادل‌هایی برای واژه‌های متن اصلی استفاده کردند که زنان را بیش‌تر نادیده می‌گیره یا اون‌ها را تحقیر می‌کنه یا مثلا معادلی انتخاب می‌کنه که نشون میده برای زنان حق داشتن تمایل جنسی قائل نیست :

بعد داستان نافرمانی و خوردن میوه ممنوعه خداوند مجازات آدم و حوا و مار را جداگانه اعلام می‌کنه. به حوا میگه " ... اشتیاق تو به شوهرت خواهد بود...". در متن عبری این واژه (اشتیاق) دقیقا اونیه که معادلش میشه «شهوت». همون طور که وقتی همین واژه برای مردان استفاده شده معادلش در ترجمه‌ها شهوت اومده. آیا مترجمان فکر می‌کردند زنان شهوت ندارند؟ یا نباید داشته باشند؟ در هر صورت اون قدر انکارش کردند که خیلی از خود زنان هم باور کردند. این مورد ساده نشون میده که پشت کنترل سکشوالیته زنان چه تاریخ سترگیه.

به نظرتون این موارد خیلی بی‌اهمیتن؟ به نظرتون ما مسائل مهم‌تری از سکشوالیته زنان داریم که بهش بپردازیم؟ باشه، شما برید به همون مسائل مهم‌تر بپردازید. من ترجیح میدم اینجا بمونم و با نظرگاه پژوهش‌گرانی آشنا بشم که از کنار جزئیات راحت نگذشتن و الان در جامعه‌ای دارن زندگی می‌کنند که زنان و مردان درش امنیت ذهنی و جسمی بیش‌تری از ما دارند.

این پست‌ها با یک خاطره ادامه خواهد داشت...

 

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۲۱:۳۲
آیبک

حال مرشد اصلا خوب نیست. هر بار گوشیم به صدا درمیاد تمام وجودم پر از ترس و اضطراب میشه. انگار دارم خواب می بینم. مسیر دو سال آینده امو به نفس هاش گره زده بودم. نفس هایی که الان به سختی بالا میاد.

به امید روزی که دور نیست و میام خبر سلامتیشو اینجا بهتون میدم.

۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۸
آیبک

قرار بود ادامه پست قبل را بنویسم اما راستش چند روزه من و «بزرگ علوی» گیس و گیس‌کشی داریم. فکر کردم بیام اینجا مطرحش کنم شاید بزرگی بیاد پادرمیونی!

چند سال بود که «چشم‌هایش» را تو قفسه کتاب‌های برادرم می‌دیدم ولی هیچ وقت انتخاب همدیگه نبودیم. تا این که دو روز پیش به ناچار و از بی داستانی و بی‌رمانی منتقلش کردم به کتابخونه خودم. از همون صفحه اول فهمیدم چرا هیچ وقت چشم دیدن همدیگه را نداشتیم. شاید اگه به تازگی خوندن رمان بی‌همتای «جن‌نامه» هوشنگ گلشیری را تمام نکرده بودم و قبلش از طریق دو تا از بهترین آثار فریبا وفی با قلمش اخت نشده‌بودم این قدر «چشم‌هایش» علوی توی ذوقم نمی‌زد و منو یاد داستان‌هایی که خودم تو بچگی می‌نوشتم نمی‌انداخت! لحن این کتاب به نظرم به شدت تصنعیه. به زور و زحمت می‌خواد که در خواننده برای ادامه دادن کنجکاوی ایجاد کنه. همه توصیفات این کتاب مخصوصا از احساسات شخصیت‌ها برای من اغراق‌آمیز و نچسبه. اگر در قسمت نویسنده  به جای بزرگ علوی مثلا نوشته بود فهیمه رحیمی یا میم مودب‌پور احتمالا من مشکلی با این کتاب نداشتم اما چرا نویسنده‌ای که اسم خودش و آثارشو در کتاب‌های مدرسه‌امون هم‌تراز بزرگ‌ترین نویسندگان معاصر به خاطر سپردیم؟ دارم فکر می‌کنم که اگه علوی در اعتراض به استبداد قلم نمی‌زد هم این قدر نویسنده به‌نامی می‌شد؟

در عوض قلم فریبا وفی ملموس، خودمانی و پراحساس. مهارتش در توصیفات و استعاره‌ها کمک می‌کنه که خودتو توی داستان ببینی و با شخصیت‌ها هم‌ذات پنداری کنی و گاه گاهی با خوندن جمله‌ای که به عمق جانت می‌شینه زمزمه کنی : اوه! آره، می‌فهممت. «رویای تبت» ش را خیلی دوست داشتم.

و جن‌نامه... پروردگارا! آیا انصافه که همچین کتابی در وطنش و بین هم‌زبانانش این قدر مهجور باشه؟ جن‌نامه عریان‌ترین رمانیه که تا به حال خوندم. تو با جن‌نامه خودت را می‌خونی، خودت، شهرت، مردمت، عمه و پسرعمو و بقال و ...! گلشیری از همون فصل اول (مجلس اول) با قدرت قلمش مسحورت می‌کنه و هر چی جلوتر می‌ری شمه‌های بیش‌تری از هنرش را رو می‌کنه و داستان اوج می‌گیره و اوج می‌گیره تا این که وقتی صفحه آخرش را می‌خونی و کتابو می‌بندی می‌گی : گلشیری! شوربخت اون‌هایی که در زبان مادریشون نویسندگانی چون تو ندارند.


پ.ن. به مناسبت روز قلم با دو روز تاخیر؟

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۶ تیر ۹۷ ، ۱۷:۱۶
آیبک

یک دسته صفحاتی تو اینستاگرام هست که افراد از ادمینش خواهش می‌کنند که مشکلات حاد خوانوادگیشان را به اشتراک بگذاره تا ما فالوئرها و خواننده‌ها که تو گِل مشکلات شخصی خودمان داریم دست و پا می‌زنیم بیایم و بر اساس تجربیات محدود و عقده‌های روانیمان مشاوره بدیم و برایشان نسخه بپیچیم. من به این صفحات خیلی علاقه دارم، واقعا مفید و سرگرم‌کننده‌اند به ویژه وقتی خودمم به صف مشاوره‌دهنده‌ها می‌پیوندم!

چند وقت پیش خانومی که تو دوران عقد و نامزدی به سر می‌برد نوشته بود که همسرش از همه لحاظ خیلی خوبه اما این خانم اصلا بهش تمایلی نداره و از ما خواسته بود که کمکش کنیم. یک دسته کامنت‌ها می گفتن نگران نباش، علاقه کم کم ایجاد می‌شه. دسته دیگه معتقد بودند که این مسئله را نباید دست کم بگیره. این وسط کامنت یک آقایی نظرمو جلب کرد که نوشته بود شما دخترها توقعتون بالاست، هر کی بیاد یک عیبی روش می گذارید و ال و بل. در جوابش تاکید کردم که این تمایل می‌تونه ربطی به پول و موقعیت طرف مقابل نداشته باشه. جوابش پرخاشگرانه‌تر شد که پس به چی ربط داره؟ دست بزن داشته باشه خوبه؟! دیگه چی می خواین شما دخترا؟؟

با این جوابش دوزاریم افتاد که مشکل این نفهمی از کجاست و این بار تلاش کردم با دنیای آشنای خودش باهاش حرف بزنم و گفتم ببین یک چیزی هست به اسم تمایل جنسی که آدم به بعضی‌ها با وجود بی‌پولی و بیکاری و زیبا نبودن (بنابر معیار رایج زمان) ... پیدا می‌کنه و به بعضی دیگه با وجود پول و قیافه و شان اجتماعی و ...نه. شاید برای شما اتفاق نیفتاده تا حالا تا درکش ‌کنین....از اونجایی که در فرهنگ غالب برای یک مرد پذیرش اینکه تجربه یا توان درک جنبه‌هایی از امور جنسی را نداره سخته و ننگ محسوب میشه، این آقا دست کم اینجا حرف منو پذیرفت و کوتاه اومد. ولی چرا این آقا از اول متوجه مشکل و حرف این خانم نشد؟ چرا به فکرش خطور نکرد که این خانم احتمالا تمایلات و اولویت‌های جنسی هم داره؟ آیا اگه یک مرد این پیغام را می گذاشت کامنت‌هایی از قبیل حالا کم کم تمایل پیش میاد و درست میشه و مهم اخلاقه و... دریافت می‌کرد؟

این یکی از صدها نمونه‌ی به ظاهر بی اهمیتیه که نشان میده تمایلات جنسی زنان به رسمیت شناخته نمیشن، چون در نظام مردسالار زن نقش سرویس‌دهنده و ابژه جنسی را داره. این پست‌های من قراره ادامه داشته باشه. تو پست بعدی می‌خوام یک نمونه جالب از کتاب مقدس بیارم.

پ.ن. نقل و قول‌های این پست تقریبی هستند.

پ.ن. عنوان چرا انگلیسیه؟ چون این پست ها و فکر پشتش توطئه بیگانه برای به انحراف کشیدن جوانان آفتاب مهتاب ندیده ماست لابد!

۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۷ ، ۱۷:۲۴
آیبک

میگه دوستین یا از این عشق یک طرفه هاست؟ میگم ببین نمی دونم چند طرفه است فقط می دونم به مرحله ای از سیر و سلوک رسیدم که می خوام اون فقط باشه تا من نگاهش کنم.


***

دارم فکر می کنم که چرا وقتی برمی گردم خونه پدری و مادری این جور بهم می ریزم. فعلا به تنها جوابی که رسیدم اینه که به مرحله ای از سیر و سلوک رسیدم که رفاه بهم نمی سازه. سر خونه زندگی خودم که هستم با حداقل ها زندگی می کنم، تابستون وسایل سرمایشی درست و درمون نداریم و زمستون گرمایشی کافی. قوت غالبم هم که سیب زمینی آبپزه. نصف سال هم خدا را شکر هوا آلوده است. تنها چیزی که باعث عذاب وجدانم میشه اینه که هنوز کمبود آب آشامیدنی سالم زندگیمو مختل نکرده.


***

در جواب حورا واسه پست "زنده ام" گفته بودم منم با روزهای شلوغ بیش تر حال می کنم. حالا اون روزها تموم شده، نتایج آزمون هام یکی یکی میان و میگن که موفق بودم. با این حال منم و حس سرگشتگی و بیهودگی. در واقع به مرحله ای رسیدم که دارم به گفته بزرگان عمل می کنم که میگن "به جای موکول کردن خوشی به مقصد، از مسیر لذت ببرید". حالا که مسیر به آخر رسیده چیزی واسه لذت بردن پیدا نمی کنم.

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۷ ، ۰۲:۳۶
آیبک

یک بار گفتند بدحجابی زنان باعث بلایای طبیعی میشه و هنوزم که هنوزه داریم به جوک‌هاش می‌خندیم. اما این که حرف عجیب و تازه‌ای برای ما نبود. برای ما ایرانی‌ها با تفکر اسطوره‌ای غالب، هیچ وقت اتفاقات بزرگ ناگوار بی‌دلیل نبوده. یادم هست که بعد زلزله بم چه داستان‌هایی درباره مردمش تعریف می کردند یا درباره صاحب اصلی ساختمان پلاسکو و غصبی بودنش. البته که منکر این نیستم که وقتی چنین چیزی از سوی دستگاه و حکومتی مطرح میشه که به مردمش خیلی بدهکاره چقدر بی‌شرمی و بی‌شرفی محسوب می‌شه.                                                             

 نمی‌دونم این‌ها برای فرافکنی و محکوم کردن مردم به چه حدیث و آیه‌ای استناد می‌کنند اما پیش از تماس و آمیزش با اسلام، فرهنگ ایرانی دقیقا خلاف این را می گفت و تفکر اسطوره‌ای ایرانی مسئولیت سلامت جامعه و برقراری نظم کیهانی را متوجه پادشاه می‌دونست. بارها به این موضوع تو شاهنامه اشاره شده. دیروز به چند تا از همین ابیات خیلی قشنگ برخوردم که فردوسی از زبان افراسیاب بیان می‌کنه :

ز بیدادی شهریار جهان          همه نیکوئیها شود در نهان

نزاید بهنگام در دشت گور          شود بچه باز را چشم کور

نماند به پستان نخچیر شیر          شود آب در چشمه خویش قیر

شود در جهان چشمه آب خشک          ندارد به نافه درون بوی مشک

ز کژی گریزان شود راستی          پدید آید از هر سوی کاستی

 

لطفا کسی به ذهنش خطور نکنه که بیاد دعوای ایران و اسلام اینجا راه بندازه. تفکر اسطوره‌ای هیچ شکلش برای اداره یک کشور جای دفاع نداره از نظر من، اما بازتاب اون لایه‌های زیرین فرهنگ ماست که کشفش لازمه.

 

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۷ ، ۱۱:۰۰
آیبک

اومدم دیدم گویا به خاطر کم کاریم تو این مدت کلی از دنبال‌کننده‌هامو از دست دادم. آره، من ازونام که خیلی دوست دارم کلی خواننده داشته باشم اما متاسفانه به اندازه علاقه‌ام وقت و انرژی نمی گذارم. این روزهام خیلی درگیرم. در دو هفته آینده سه تا آزمون سرنوشت‌ساز دارم و دارم چند تا برنامه را با هم پیش می‌برم و میون همه این‌ها دارم تلاش می‌کنم توطئه پروردگارو خنثی کنم. چه توطئه‌ای؟ این که درست در شرایط حساس کنونی جذاب‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین مردِ تا به اینجای زندگیمو سر راهم گذاشته و حالا من باید بدونم چه طور ازین حضور کوتاهش لذت ببرم و بعد با نبودش چه طور کنار بیام.

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۹
آیبک

بلاگفا که بودم یک بار فکر کنم هم‌زمان با اکران فیلم «دخترها  فریاد نمی‌زنند» گزارشی از یک خبرگزاری درباره تجاوز به پسرها پست کردم با عنوان «پسرها هم فریاد نمی‌زنند» و از خواننده‌های مرد وبلاگم خواستم که شناس یا ناشناس اگر تجربه‌ای دارند کامنت بگذارند. سیل کامنت‌ها تکان‌دهنده بود. چند وقت پیش یاد همون پست افتاده بودم و می‌خواستم چیزی در همین رابطه بنویسم اما مثل خیلی موضوعات دیگه‌ای که این روزها به فکرم می‌رسه اما فرصت نوشتنش پیدا نمی‌شه، به فراموشی سپرده شد تا این که دیروز خبر اون معلم دبیرستان پسرانه را شنیدم.

آماری ندارم اما بدون شک این اتفاقات تو همه کشورها می‌افته. مثل این می‌مونه که یک کشور هرچقدرهم برای آموزش بهداشت و سلامتش تلاش کنه اما باز هم نمی‌تونه همه بیماری‌ها رو ریشه‌کن کنه، اما چیزی که خیلی ناراحت‌کننده است اینه که اینجا به طرز عجیب و سوال‌برانگیزی در برابر تنظیم و تصویب قوانین حمایت از کودکان مقاومت می‌شه و مدام رسیدگی به این مسئله به تعویق می‌افته. از طرف دیگه نه تنها خونواده‌ها به خاطر آبرو که خود حکومت هم برای حفظ وجهه و ادعای تقدسش وجود این اتفاقات را پنهان و انکار می‌کنه و این جوری حاشیه امنی برای متجاوزها ایجاد می‌‌شه.

هرچند این حکومت برای آگاهی جنسی بچه‌ها و بزرگسالان به ندرت و معمولا خیلی دیر قدمی برداشته اما خدا را شکر کفار با ایجاد شبکه‌های اجتماعی و امکان دسترسی به اطلاعات در دورترین نقاط دنیا به ما کمک کردند که با حقوقمان در مقام انسان بیش‌تر آشنا بشیم. حالا ما حتی به نگاه‌های هوس انگیز یا طولانی معذب کننده هم میگیم تجاوز و منتظر نمیشیم حتما دخولی اتفاق بیفته! حالا ما می‌دونیم که در مدارس فلان کشور معلم‌های مرد حق ندارند به هیچ دلیلی بچه‌ها را لمس کنند وگرنه مواخذه میشن. می‌دونیم رابطه یک بزرگسال با یک زیر 18سال حتی با وجود رضایتش تجاوز حساب میشه. می‌دونیم طرز پوشش یک آدم نشان‌دهنده رضایتش به س/کس نیست یا اگرچه به رضایت خودش مواد مخدر یا مشروبات الکلی مصرف کرده اما هیچ‌کس این اجازه را نداره که بدون رضایتش باهاش بخوابه چون در حالت مستی هم انسانه و باید از حقوق یک انسان برخوردار باشه...

۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۱۶
آیبک