کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب

در یکی از سفرهایم باهاش آشنا شدم. علاقه مشترکی داشتیم که باعث شد بهم نزدیک بشویم و چند بار همدیگر را ملاقات کنیم. بسیار خوشتیپ بود و ظاهر به روزی داشت. شغل خوب و موقعیت اجتماعی خوبی هم داشت. به فکر مهاجرت بود و بلاخره هم موفق شد و بعد یک سال از اولین ملاقاتمان رفت آمریکا. ایران که بود از محدودیتهایی شاکی بود که باعث میشد مثلا نتواند دست دوست دخترش را در خیابان بگیرد یا فرهنگ پوسیدهای که بر ذهن دوستدخترش حاکم بود و نمیگذاشت در رابطه شان پایه سک/س باشد. از اولین چیزهایی هم که بعد مهاجرتش برایم تعریف کرد همین آزادیهایی بود که آنجا بدست آورد. به نظرم خواستههایش معقول و به حق بودند و حق داشت برای به دست آوردنشان تا آن ور دنیا هم برود، تا این که در آخرین چتی که با هم داشتیم چیزهایی گفت که فهمیدم نه اصلا هم خواستههایش به حق نبودند. فهمیدم چرا ما هنوز در جامعهای زندگی میکنیم که ممکن است یک نفر از راه برسد و نسبت تو و مردی که باهاش در ماشین نشستهای را بپرسد. فهمیدم چرا هنوز زنها مالک بدنشان نیستند و برای هر لذتی از بدنشان باید به همه جواب پس بدهند. فهمیدم که چقدر خوب که رفت و کشور را از لوث وجودش پاک کرد! آن شب میان حرفهایش گفت خوش به حال مردی که زنش را خودش افتتاح کند (دقیقا هم با همین لفظ)!

این که آدمیزاد نداند این دست از افکارش دقیقا در همین فرهنگی که ازش شاکی است ریشه دارد نهایت ناآگاهی است! این که نفهمد مثلا رفتار دوست دخترش بازتابی از فرهنگی است که اتفاقا خودش دارد آبیاریاش میکند نهایت نادانی است، این که نفهمد سوال "با هم چه نسبتی دارید؟" به پشتوانه خوشحالی تو برای "افتتاح یک زن" پرسیده میشود نهایت نفهمی است!

بعضی کامنتهای خصوصی و عمومی که زیر پستهایم با موضوع «ما انتخاب کردیم» گذاشته شده، قابل تامل است. جالب است که یک عده فورا میآیند و نقش حکومت را در به وجود آمدن اوضاع موجود به من یادآوری میکنند. ناراحتکننده است که ما در پذیرفتن سهممان در به وجود آمدن شرایط زندگیمان مقاومت میکنیم و ترحم برانگیز است که ترجیح میدهیم  در نقش قربانی باقی بمانیم. این که حکومت در تربیت افراد چه نقش بزرگی دارد را هر بچه مدرسهای هم میداند. اما سهم ما ملت چی؟ به این جا که میرسد به نفعمان است که بپذیریم بیاراده و نابالغ و مثل لوح سفیدی در دست حکومتیم؟ پس کی باید خودآگاهی پیدا کنیم؟ کی باید افکار و رفتارمان را بریزیم توی دایره و حلاجیشان کنیم؟ پس کی باید مسئولیت انتخابهایمان را بپذیریم؟

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۸:۴۰
آیبک

امسال جایزه صلح نوبل به «نادیه مراد» و «دنیز موکوگ»   رسید، به خاطر تلاشهایشان برای پایان دادن به تجاوز به عنوان یک سلاح جنگی. نادیه فعال حقوق بشر ایزدی است که به وسیله داعش به بردگی جنسی گرفتهشده بود.

شاید 14 سالم بود، مردی توی تاکسی دستش را روی رانهایم گذاشت و فشار داد هنوز فراموش نکردهام و از یادآوریاش مچاله میشوم. شاید 18 سالم بود، توی اتوبوس تقریبا خالی نشسته بودم تا راه بیفتد. صورتم را برگرداندم مردی پایین پلهها روبهروی در پشتی اتوبوس ایستاده بود، زیپ شلوارش را باز کرده بود و گرفته بود دستش و تکانش میداد. من فراموش نکردهام و هر بار با یادآوریش احساس ناامنی و نفرت میکنم. و این درباره همه تجربههای ریز و درشتم از مورد تجاوز جنسی قرار گرفتن صدق میکند. من ضعیف نیستم. من حق دارم فراموش نکنم. حق دارم که هنوز از یادآوری این اتفاقات پر از خشم و نفرت و ترس بشوم اما نادیه... نمیتوانم تصور کنم که چطور زنی که مدتی برده جنسی بوده بلند میشود و به عنوان فعال حقوق بشر برای رساندن صدای امثال خودش تلاش میکند. او بیشک یک ابرانسان است. خواستم بگویم او پیامبر زمانه است اما نه! معجزهای به کمکش نیامد. آتش برایش گلستان نشد. بعد به صلیب کشیده شدن به آغوش پدر برنگشت. اتفاقا بعد تحمل نهایت رنج یک انسان رسالتش آغاز شد. مثل ققنوسی از میان آتش بلند شد. خدا به پای نادیهها سجده میکند. 

#ابرانسان ها

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۹
آیبک
هیچ وقت از شبکه هایی مثل «من و تو» دل خوشی نداشتم. بزرگ ترین مشکلی که این روزها با این شبکه ها دارم این است که به ما القا می کنند که ما مردمی شریف و مظلوم هستیم که گیر  حکومتی ددمنش افتادیم. این که ما مردمی بافرهنگ هستیم و هیچ سنخیتی با این حاکمیت نداریم (لابد این ها از کرات دیگر آمده اند و لابد فقط شاهزاده پهلوی می تواند ما را به آن چه که لیاقتش را داریم برساند!).
بیاید هر وقت خواستیم احساس مردم شریف بدبخت شده به دست دژخیمان را پیدا کنیم و ناله کنیم با خودمان تکرار کنیم:
ما ملت و حاکمیت آینه تمام نمای هم دیگر هستیم.
ما با افکار و رفتارمان انتخاب کردیم که این گونه و در این شرایط زندگی کنیم.

بعد بگردیم ببینیم مردمی که دوست داریم به کشورشان مهاجرت کنیم چطور فکر می کنند و چطور رفتار می کنند.
این پست دکتر میم را هم بخوانیم.


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۷ ، ۱۱:۱۳
آیبک

مرگ هر زمانی سراغ مرشد میآمد زود بود و آه و افسوس همراه داشت اما مرگ پیش از 60 سالگی آن هم برای وجود نازنینی مثل مرشد با آن همه برنامه و پروژه خیلی خیلی زود بود. دردهایش قدیمی و از زمان شکنجههایش در زندان بودند. مرشد بیهیچ کینهای مرد و شکنجهگرهایش هنوز زندهاند. چیزی که بیش از همه قلبم را مچاله میکند یادآوری ناکامیهای مرشد است. مرشد تمام عمر جنگید و همیشه خیانت دید و تنها گذاشته شد و از عشق و خلوصش سواستفاده شد.

چند روز پیش خبردار شدم که ناشرِ مهمترین کتاب مرشد، که وقتی زنده بود خیلی آزارش داده بود، در اولین چاپ کتاب در امانت خیانت کرده، و باز چیزی درونم شکست. آه خدای من ناکامیهای مرشد حتی بعد مرگش هم ادامه دارد! ناشر کاری کرده که همه ما مردم این سرزمین با امثال مرشد میکنیم: نخبه کشی و مرده خوری...

توی این مدت بعد مرگ مرشد هر زمان ازش چیزی پرسیدم مثل زمانی که زنده بود جواب گرفتم. دو شب پیش با حالی نزار پرسیدم چرا این بلاها سرت آمد و چرا باید این قدر زود میرفتی؟ صبح روز بعد محبوب‌ترین شاگردش من را محرم دانست و شبه وصیت نامهای را که برایش نوشته بود بهم داد تا بخوانم... از دیدن بزرگی روحش بی اغراق به زمینی بودنش شک کردم و جوابم را هم گرفتم: ما لیاقت داشتنش را نداشتیم.


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۷ ، ۲۱:۲۴
آیبک

 10 صبح کلاس ریاضیات داشتم و ساعت ده دقیقه به 10 بود. ده دقیقه وقت داشتم که لباس بپوشم و خودم را به دانشگاه برسانم. کافی نبود. داشتم تعداد غیبتهایم را میشمردم تا ببینم آیا با توجه به این که تازه اول ترم است یک غیبت دیگر عاقلانه است یا نه که از خواب بیدار شدم، شاید هم از کابوس. من در ریاضیات ضعیف نبودم، بدم هم ازش نمیآمد. شاید حتی فکر میکردم دوستش هم دارم اما روزگار این شانس را بهم داد تا بفهمم دوست داشتن رشته و لذت بردن از درس خواندن یعنی چه. وقتی رشتهات را دوست داری کلاسهای 8 صبح زجرآور نیست. ارائه‌ها و کنفرانسها بیشترهیجانانگیزند تا ترسناک و حاشیه کتابهایت پر است از قلبهای کوچولو. وقتی شغلت را دوست داشتهباشی هم همینطور است.

یک ترم استاد نازنینی داشتیم که جلسه اول کلاس ما را نصیحتی کرد برای تمام ترم یا تمام طول تحصیل، شاید هم تمام عمر. گفت شمایی که دارید دانشگاه دولتی درس می خوانید بدانید که برای تحصیل رایگان شما از جیب همه این مردم هزینه ای پرداخت شده. همان مردی که لباس و دست هایش خاکی است و دارد برگ های زیر پایت را جارو می کند، حتی او. جوری درس بخوانید که دینی به گردنتان نماند.

من دانشجوی به اندازه کافی درس خوانی نبودم و بابتش پشیمانم و حسرت به دل دارم اما هیچ وقت دودر کردن کلاس ها افتخارم نبوده. معنی این سرخود تعطیل کردن کلاس ها را هم هیچ وقت نفهمیدم. شما اگر فهمیدید به من هم بگویید لطفا.



۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۳:۵۶
آیبک

تابستان تمام شد. نمیدانم زود گذشت، مثل بقیه عمر یا سخت گذشت و دیر. ایستادم ته خط تابستان و به راهی که آمدم نگاه میکنم. تمام شد اما زخم برداشتم. چه حسی دارم؟ غم؟ غرور؟ شادی؟ ضعف؟... نه فقط دلم میسوزد، برای خودم، که تمام راه را تنها آمدم. تقصیر خودم است. باید حرف میزدم. باید می گفتم که دارید با من چی کار میکنید که چه کار کردید. باید لااقل یک بار فریاد میزدم. همه کاسه و کوزهها سر مرشد شکست که مُرد، بیموقع مُرد. اما مرگ مرشد فقط یکی از زخمها بود. ضربه آخر بود. الان دچار بدترین نوع تنهاییام، تنهام اما تنها نیستم. روحم تنهاست اما آدمها همه جا هستند. صدایشان را هر جا میروم میشنوم. هر جایی میروم میبینمشان و من را میبینند. باید نگاههای دلتنگشان را فراموش کنم تا به این زودی برنگردم. مگه هر کس به فکر خودش نیست؟ چرا من نباشم؟  شاید آخرین درس تابستان امسال این بود «خودخواه باش».

با همه این اوصاف دلم نمیآید بگویم «تابستان لعنتی». از این تابستان هم خیلی چیزها بهم رسید، اصلا به خاطر همین لعنتی بودنش. من همیشه بدهکار روزگار بوده و هستم.

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۷ ، ۰۰:۴۳
آیبک

یکی از کاربران معروف اینستاگرام از دنبال کنندههایش پرسیده بود مرد/زن جذاب از نظر شما چجور است. بیشتر کامنتهایش همچین ساختارهایی داشتند: مرد/زن جذاب فلان است. زن/مرد بهمان هیچ جذابیتی ندارد. زن/مرد باید این جور باشد و... .امشب هم دیدم یکی دیگر مطلب گذاشته بود درباره اینکه زن باید لوندی کند. این همه استقلال زیادی است. اصلا چرا زن و شغل تمام وقت؟ چند ساعت قبلش هم کلیپ از پسری به دستم رسیده بود که خیلی حرفهای عربی میرقصید با این توضیح که اَه و پیف.

این پست کوتاهم یادتان هست؟ حالا هم میگویم در هیچ کشور دموکراتیکی مردمش با چنین حکمهایی برای همه تعیین تکلیف نمیکنند. در چنین کشوری اکثریت مردم احتمالا به پرسش اول این جور جواب میدهند: برای من مردی/زنی با فلان ویژگیها جذاب است. در هیچ کشوری که آسایشش مایه حسرت ماست اکثریت مردم هویت جنسیتی انسانها را بر اساس چنین ذهنیت خشک و منجمدی تعریف نمیکنند و با بایدها و نبایدهای بی اساس همدیگر را آزار نمیدهند. در هیچ جامعه خودآگاهی لوندی در یک مرد مایه خجالت نیست. لوند نمی پسندیم؟ برایمان جذاب نیست؟ خب با یک مرد لوند وارد رابطه نمیشویم. برای خودش میگوییم چون با این میزان لوندی زنی نمیپسندش؟ شاید اشتباه میکنیم. شاید او هم هیچ زنی را نمیپسندد. شاید اصلا برایش مهم نیست که پسندیده شود.

در یک کشور دموکراتیک برآیند ادبیات و افکار مردم دیکتاتورمابانه نیست. ما با ادبیات و افکارمان انتخاب کردیم در این شرایطی که هستیم زندگی کنیم.

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۲۰
آیبک

به نوشتهای در اینستاگرام برخوردم درباره اینکه مادر شدن یا مادر نشدن یک انتخاب است. زنها بر اساس علاقهشان و شناختی که از تواناییها و شرایط و آمادگیشان دارند تصمیم میگیرند که آیا مادر بشوند یا نه. همان طور که از زنی که میخواهد مادر شود نمی پرسند چرا، از زنی که نمیخواهد این نقش را بپذیرد هم نباید پرسید. در واقع چه چیزی باعث میشود که خودمان را برای تجسس و فهمیدن دلیل انتخاب یک نفر درباره موضوعی کاملا شخصی محق بدانیم؟ وقتی برابر تصمیم یک زن برای مادر نشدن موضع میگیریم و تلاش میکنیم راضیاش کنیم به انجام کار درست!! یعنی آن زن را برای داشتن چنین انتخابی به اندازه کافی عاقل و بالغ نمیدانیم پس چطور برای پذیرفتن نقش مهم و حساس مادری تشویقش میکنیم؟!

یاد پستهایی افتادم که به عدم علاقهام به مادر شدن اشاره کرده بودم و کامنتهایی که میگفتند دارم اشتباه میکنم، انتخاب درست چیه و احتمالا چه ایرادهای شخصیتی دارم که نمیخواهم این نقش را بپذیرم (شگفتا که بیش تر این کامنت ها هم از طرف مردها بود)! و یاد جوابهای خودم افتادم و عصبانی شدم. از جوابهای خودم عصبانی شدم. چرا فکر میکردم باید به این حرفها جواب بدهم؟ آیا توضیح دادن به این معنی نیست که خودم هم برای خودم چنین حقی قائل نبودم؟ آیا این خود من نبودم که انتخاب کردم دیگری من را به پرسش بگیرد؟

تصمیم گرفتم از این بعد به پرسشهایی که به زندگی خصوصی و شخصیام مربوط میشود، هر کجا و به هر کس، جوری جواب بدهم که آخرین جواب باشد. این حداقل احترامی است که میتوانم برای خودم قائل بشوم. شاید راحتترین جواب این باشد بگویم "سوال شما خیلی شخصیه!" یا دل خنک کننده تر "سوال شما خیلی شخصی و به ادبانه است!" یا یک جوری با تعجب که انگار از قلب سوئیس آمده ام می پرسم "برای چی می پرسین؟؟"  چون بعضی بندههای خدا واقعا نمیدانند که سوالشان بی ادبانه است. شاید رسالت ما این است که بهشان یاد بدهیم که مرز ممنوع و غیر ممنوع کجاست و از کجا به بعد سوالهایشان بیادبانه میشود. از آن مهمتر این که حریم شخصی من را خودم مشخص میکنم و نه عرف.

من ایمان دارم وقتی ما برای خودمان و دیگران حتی در زندگی شخصی حق انتخاب قائل نیستیم و خودمان و دیگران را برای داشتن چنین حقی عاقل و بالغ نمیدانیم حکومتی هم نصیبمان میشود که برای ما حق انتخابی قائل نیست و درباره امورات اتاق خوابمان هم تصمیم میگیرد. این آخری را برای خودمان گفتم که از اوضاع راضی نیستیم اگر شما راضی هستید همین فرمان ادامه بدهید. خیلی هم عالی.


۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۳۶
آیبک

یکی از اولین صفحاتی که با پیوستن به اینستاگرام دنبال کردم اکانت یک خانم موجسوار و شناگر و مدل عکاسی (و یک چیزهای دیگری که سردرنیاوردم) بود تو هاوایی. از خودش عکس میگذاشت، از پیچ و تاب زیبای اندامش در آبهای زلال یا وقتی در حال موج سواری بود و انگار داشت موجهای خروشان را رام میکرد یا زمانی که لب صخرهای نشسته بود و با طبیعت زیبا و باشکوه یکی شده بود. اما هیچ کدام از اینها دلیل این که فالوئر پر و پاقرصش باقی ماندم نیست. تا دلت بخواهد عکس از اندام زیبا و موج سواری و طبیعت بکر در اینستاگرام پیدا میشود. دوستش دارم به خاطر جوابی که یک بار به کامنتی زیر یکی از عکسهایش داده بود. عکسی بود از خودش وقتی که مایو مشکی زیبایی پوشیده بود و تخته موجسواریاش را زیر بغل زده بود و قدم زنان در ساحل به سمت دریا میرفت. عکس از پایین گرفتهشده بود و کشیدگی اندامش را بیشتر به رخ میکشید. بیشتر کامنتها در ستایش این همه زیبایی بود. این میان یکی کامنت گذاشته بود :" این بدن فقط یک تتو کم دارد" و جواب شنیده بود:" هیچ کس روی فِراری برچسب نمیزند". عاشقش شدم!

خودتان را دوست داشته باشید. اگر دنبال این باشید که پسندیده شوید، فِراری هم که باشید یک اتومبیل قراضه تصادفی ساخت‌وطن پیدا میشود که بهتان بگوید چی کم دارید. هر وقت خودمان را دوست داشتیم آن وقت اگر خواستیم میتوانیم برویم از سر تا نوک پا را تتو کنیم، عمل کنیم یا ورزش کنیم و سیکس پک بسازیم که باز هم به خودمان مربوط است که میخواهیم چه شکلی باشیم.


۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۵
آیبک

6 سال پیش برای خواهرزاده ام از جیپور یک مجسمه چوبی کوچک از Ganesh آورده بودم. گانش یکی از  محبوبترین خدایان هندوست که بدن انسان و سر فیل دارد. مجسمه را دادم به خواهرزاده و گفتم این خدای شانس و خوشبختیه نگهش دار تا موفقیت به زندگیت سرازیر بشه. موفقیت به زندگیش سرازیر شد اما ایمان نیاورد :)) . چند روز پیش گانش به وسیله خواهرزاده کوچکتر، که خدای انتقال بی‌دلیل چیزها میان خانه‌هاست، برگشت پیش خودم.

از دیشب باز حالم خیلی بد بود، مضطرب و بیحوصله و خسته. داشتم بی هدف تو اینترنت میگشتم که برخوردم به خبری درباره گانش. 13 سپتامبر یعنی دقیقا امروز مراسم ده روزه ادای احترام به گانش آغاز می شود تا در پایان ده روز مجسمه غول پیکرش را به نشانه بازگشتش به عالم خدایان به آب بسپارند... گانش خدای خوشبختی و از سر راه برداشتن موانع در زندگی است.

برگشتم به مجسمه اش روی قفسه کتابها نگاه کردم و گفتم پس بعد 6 سال اومدی که موانع را از سر راهم برداری؟ و حالم خیلی بهتر شد...

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۱۳
آیبک

جواب های آبان زیر این پستش  به کامنت های گندم بانو را بخوانید. تا دوباره مرور کنیم که وقتی از مردسالاری صحبت می کنیم از چی صحبت می کنیم، وقتی از ظلم به زنان صحبت می کنیم از چی صحبت می کنیم، وقتی از محرومیت زنان از حقوق انسانی صحبت می کنیم از چی صحبت می کنیم.

اگر باز هم کسی پیدا شد که خواست توجیه کند و اما و اگر بیاورد زیر همین پست درفشانی کند. خاطر آبان را بیش تر از این نرنجاند.


در ضمن مردسالاری، خیلی کوتاه، یعنی اعمال تبعیض به طور سیستماتیک علیه زنان یا مردانی که در چارچوب تعریف سنتی از مرد جای نمی گیرند. توجه داشته باشید که نگفتیم ظلم مردان به زنان. هرچند وقتی توازن قدرت وجود نداشته باشد و قدرت بیش تر در دست مردان باشد، مثل این مورد که نویسنده و مجری قانون و حاکم مرد هستند طبیعی است ظلم هم بیش تر از سوی مردان اتفاق می افتد.

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۲۷
آیبک

با یکی از دوستانم درباره موضوعی صحبت میکردم. حرفهایی که از زبانم میشنید خیلی هیجانزدهاش کرده بود. انگار اولین بار بود که میشنید. بهش نگفتم که از واکنشش خیلی تعجب کردم و این حرفها نه خاص و است و نه تازه. البته همیشه واکنشها مثبت نیست. مثلا بحث با یکی به جاهای حرصآورش رسیده بود چون باید ثابت میکردم که اساس این حرفها مال من نیست، این بحثها خیلی متداول اند و تو در واقع در مقابل من نیستی، تو با نتیجه صد سال پرسشگری و دعوا و مناظره مواجهی و نمیتوانی با جوابهای قرن بیستمی حریفت را به زمین بزنی. تا این که فکر می‌کنم فهمیدم مشکل از کجاست و چرا من گاهی در گفتگو با آدم‌های تحصیل‌کرده و اهل مطالعه به این نقطه میرسم: ندانستن زبان انگلیسی یا استفاده نکردن از آن برای آشنایی با دنیاهای دیگر (و نه لزوما جدیدتر). حرفهایی که من می‌زدم نه خاص بودند نه سخت فهم اما در کانال‌ها و صفحات و سایت‌های فارسی‌زبان خبری از این حرف‌ها نیست، حتی کتاب‌های ترجمه شده هم این کمبود را جبران نمی‌کند.

محدود ماندن به منابع تک‌زبانه دنیایمان را کوچک نگه می‌دارد.  کوچکی دنیای مردم یک کشور خیلی مضر و خطرناک است. در عوض اگر زبانی غیر از زبان مادری بدانیم و از آن برای گشودن دنیاهای دیگر به روی خودمان استفاده کنیم خیلی از گره‌های فکریمان باز می‌شود و بازتاب باز شدن این گره‌ها را در شرایط اجتماعیمان هم می‌بینیم. بیشتر ما در حد سرک کشیدن به مثلا صفحات اینستاگرامی فعالان اجتماعی انگلیسی زبان و خواندن کامنت‌ها یا خواندن سایت‌های خبری که از دیدگاهی متفاوت برای مردم خودشان می‌نویسند، انگلیسی می‌دانیم. نه این که حقیقت و علم و آگاهی فقط در منابع انگلیسی است و ما در جهل به سرمی‌بریم، نه. ما نیاز داریم از تفاوت در دیدگاه‌ها، جهانبینی‌ها، دغدغه‌ها، بحث‌ها، سلیقه‌ها و ...باخبر بشویم و شبکه‌های اجتماعی تا حد زیادی این نیاز ما را تامین می‌کنند. کتاب‌های ترجمه شده از فیلتر منفعت‌طلبی ناشر و سلیقه مترجم گذشته‌اند ولی در اینترنت ما خیلی بیشتر حق انتخاب داریم و به طیف بسیار بزرگتری از سلیقه‌ها و دیدگاه‌ها دسترسی داریم. ما در یک کشور تکصدایی زندگی میکنیم. برای ما تصمیم می گیرند که چه چیزی بشنویم و چی بیاموزیم و چه باورهایی داشته باشیم. البته این مسئله با درجات متفاوت همه جا هست اما انسانهایی که از نظر خودآگاهی از ما جلوترند دارند تلاش می‌کنند که این انحصار را بشکنند و اتفاقا ایده‌هایشان را با استفاده از فرصتی که تکنولوژی و ارتباطات در اختیارشان گذاشته به اشتراک بگذارند. حالا فکر کنید ما با محدود کردن خودمان به منابع فارسی خودمان را از چه دنیایی محروم می‌کنیم. ما در هر کجای دنیا زندگی کنیم نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم بعضی حرف‌ها در مثلا رسانه ملی یا منابع خبری مورد تایید حکومت یا آموزش و پرورش زده شود. از طرف دیگر با این دسترسی آسان به دنیاهای متفاوت هیچ عذری برای تنگ نظر و منجد ماندن پذیرفته نیست.

یوتیوب یکی از ابزارهایی است که در کشور ما مهجور مانده. درحالی که خیلی خیلی فوق العاده است به نظر من. مثلا چند وقت پیش داشتم یک ویدیو از TED در یوتیوب نگاه میکردم. از یک  فرد تغییر جنسیت داده که دنیا را از هر دو دریچه زن و مرد دیده بود. تجربیاتش خیلی جالب بود.


چقدر تازگی ها پست می گذارم. از دست خودم خسته شدم :))

 

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۳
آیبک

یکی از مواردی که به خودم اجازه می دادم از بقیه ایراد بگیرم این بود که چرا بعضی ها در جریان مسائل کشور نیستند و در عالم دیگری سیر می کنند. حالا چند ماهی هست به خودم رژیم «نشنیدن خبرهای بد» دادم. از دنبال کردن سایت ها و صفحات خبری دست کشیدم. حتی موفق شدم به صدای اخبار داخلی و خارجی که در خانه پخش می شود گوش ندهم. امروز اما ناپرهیزی کردم.  مطلب سطحی و نفرت پراکن سیاسی-اقتصادی یک نفر را خواندم و متاسفانه به این هم اکتفا نکردم و کامنت ها را هم خواندم و از آن بدتر وارد بحث هم شدم. بعد مدت ها یادم آمد که در چه فضای مسموم و پر از نفرت و کینه ای زندگی می کنیم. ما مردمی که هیچ نفعی از این دعواها و بازی های سیاسی نمی بریم به فحاشی و نفرین همدیگه سرگرمیم و هر روز کینه بیش تری از هم به دل می گیریم. درحالی که یک عده دارند می برند و می خورند.  گاه گاهی هم با هم خوش و بش می کنند و می خندند. برعکس ما خیلی هم هوای هم را دارند چون می دانند که بهم نیاز دارند. کاش ما هم بفهمیم که چقدر به هم نیاز داریم. کاش ما هم به این نتیجه برسیم که هیچ شخص و مقام و حزبی ارزشش را ندارد که ما به خاطرش به یکی از جنس خودمان توهین کنیم.

وقتی می گویم به اخبار گوش نمی دادم نه اینکه در جریان مثلا قیمت دلار و خلاصه سخنرانی فلانی و ... نباشم، در واقع خودم را درگیر تحلیل ها و پیش بینی ها نمی کنم. خودم یک تحلیل شخصی دارم که در این موقعیت ها رسانه نقش مهمی در واقعی جلوه دادن چیزهای غیرواقعی و بزرگ جلوه دادن مسائل کوچک و در حاشیه پنهان کردن مسائل اصلی و درست کردن موج های مصنوعی دارد و چون کارش را خیلی خوب بلد است درست ترین کار برای من این است که خودم را در جریانش نگذارم. به ویژه حالا که ناامیدی زودتر از واقعیت های دنیای بیرون می تواند ما را بکشد.


راستی خیلی ممنون از پاسخ هایی که به دو تا پست گذشته ام دادید. من چقدر خوشبختم که وبلاگ دارم و از این مهم تر خواننده هایی مثل شما دارم.

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۸
آیبک

بیمقدمه گفتم حدود بیست سال پیش یک گروه از مترجمان انگلیسی کتاب مقدس تصمیم گرفتند به جای واژه «برده» از «انسان به بردگی کشیده شده» و به جای «فقرا» از «انسانهای فقیر» استفاده کنند. چون شرایط یک انسان هویتش را تعریف نمیکند. برگشت و با ابروهای بالا پریده نگاهم کرد. بعد درحالی که شگفتی چهرهاش به آرامی به غم و حسرت تبدیل میشد گفت: همین است که آنجا میشود اروپا و اینجا اینی که میبینیم.

من ایمان دارم که شرایط ما بازتاب برآیند اندیشههای ماست و هیچ راه و پل ارتباطی برای شناخت اندیشه بهتر از زبان نیست. ما آفرینندهایم و دنیایمان را با واژههایمان میسازیم.

۱ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۲۰
آیبک

باز هم سوال. اول باید کمی ناله کنم.

من هیچ وقت از نظر بدنی قوی نبودم. نه این که مدام بیمار باشم. اتفاقا به کل با اصطلاحات پزشکی بیگانهام و اسم ساده ترین داروها را هم نمیدانم چون شاید سال به سال حتی سرما هم نخورم (بزنم به تخته). اما زود احساس ضعف و خستگی میکنم. خیلی دوست دارم جدی ورزش کنم اما میدیدم که کم میاورم. این تابستان از یک طرف با بلاهایی که سر اعصاب و روانم آمد و طرف دیگر بعد دوره داروهای تقویتی که زیر نظر دکتر خوردم و بهم نساخت و حالم را بدتر کرد، هر روز بیشتر احساس کردم که تمام اعضا و جوارحم دارد تحلیل می رود. انگار سلولهایم دارند ازبین میروند بدون اینکه جایگزینی داشته باشند. چند روز پیش دخترخالهام برای چندمین بار داشت از متخصص طب سنتی میگفت که مدتهاست زیر نظرش داروهای گیاهی مصرف میکند و صداقت و مهارتش بهش ثابت شده. از آن جایی که من شاگرد مرشد هستم و او هم با علم جدید پزشکی میانهای نداشت ، آدرسش را گرفتم تا شاید این آخرین امید، من را به آرزوی تبدیل شدن به یک آدم خوش بنیه برساند.

امشب با مامان پیشش بودیم. وقتی حرف هایم از زمین و زمان تمام شد یک ذرهبین برداشت و ناخنها و پوست دستم و زبان و پلک پایینی ام را بررسی کرد. بعد یک جوری که انگار حرفهایم را جدی نگرفته رو کرد به مامان و چند تا سوال عجیب از بچگیام پرسید و تا آخر هم مخاطبش مامان ماند! لب کلامش این بود که شما همان اول هم در ساختت کم کاری شده اما الان دیگه خیلی کلنگی شدی یا مثل اتومبیل قراضهای هستی که حالا به سربالایی رسیده و کار از هل دادن هم گذشته. البته وقتی دید خیلی تو دلم را خالی کرده گفت: البته ماشالا ماشالا! چه طبعی، هر مردی آرزوشه زنی مثل شما داشته باشه!  :)))

بعد یک ساعت من را با کلی دمنوش و عرقیات و شیره و کپسولهای گیاهی و یک جیب خالی فرستاد خانه. امیدوارم که اینها موثر باشند اما ایمان ندارم، به ویژه که در خانه ما هیچ وقت این جورچیزها جایی نداشته. شما به طب سنتی ایمان دارید؟ آیا تجربهای دارید؟ یک چیزی که به تقویت باورم کمک کند تا دست کم با تلقین کارساز بشوند. شاید به بقیه هم کمک کند. اگر تجربه بدی دارید نگویید لطفا. چون پول دادم و باید بخورمشان در هر صورت!

 

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲ ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۶
آیبک