کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

اومدم دیدم گویا به خاطر کم کاریم تو این مدت کلی از دنبال‌کننده‌هامو از دست دادم. آره، من ازونام که خیلی دوست دارم کلی خواننده داشته باشم اما متاسفانه به اندازه علاقه‌ام وقت و انرژی نمی گذارم. این روزهام خیلی درگیرم. در دو هفته آینده سه تا آزمون سرنوشت‌ساز دارم و دارم چند تا برنامه را با هم پیش می‌برم و میون همه این‌ها دارم تلاش می‌کنم توطئه پروردگارو خنثی کنم. چه توطئه‌ای؟ این که درست در شرایط حساس کنونی جذاب‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین مردِ تا به اینجای زندگیمو سر راهم گذاشته و حالا من باید بدونم چه طور ازین حضور کوتاهش لذت ببرم و بعد با نبودش چه طور کنار بیام.

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۹
آیبک

بلاگفا که بودم یک بار فکر کنم هم‌زمان با اکران فیلم «دخترها  فریاد نمی‌زنند» گزارشی از یک خبرگزاری درباره تجاوز به پسرها پست کردم با عنوان «پسرها هم فریاد نمی‌زنند» و از خواننده‌های مرد وبلاگم خواستم که شناس یا ناشناس اگر تجربه‌ای دارند کامنت بگذارند. سیل کامنت‌ها تکان‌دهنده بود. چند وقت پیش یاد همون پست افتاده بودم و می‌خواستم چیزی در همین رابطه بنویسم اما مثل خیلی موضوعات دیگه‌ای که این روزها به فکرم می‌رسه اما فرصت نوشتنش پیدا نمی‌شه، به فراموشی سپرده شد تا این که دیروز خبر اون معلم دبیرستان پسرانه را شنیدم.

آماری ندارم اما بدون شک این اتفاقات تو همه کشورها می‌افته. مثل این می‌مونه که یک کشور هرچقدرهم برای آموزش بهداشت و سلامتش تلاش کنه اما باز هم نمی‌تونه همه بیماری‌ها رو ریشه‌کن کنه، اما چیزی که خیلی ناراحت‌کننده است اینه که اینجا به طرز عجیب و سوال‌برانگیزی در برابر تنظیم و تصویب قوانین حمایت از کودکان مقاومت می‌شه و مدام رسیدگی به این مسئله به تعویق می‌افته. از طرف دیگه نه تنها خونواده‌ها به خاطر آبرو که خود حکومت هم برای حفظ وجهه و ادعای تقدسش وجود این اتفاقات را پنهان و انکار می‌کنه و این جوری حاشیه امنی برای متجاوزها ایجاد می‌‌شه.

هرچند این حکومت برای آگاهی جنسی بچه‌ها و بزرگسالان به ندرت و معمولا خیلی دیر قدمی برداشته اما خدا را شکر کفار با ایجاد شبکه‌های اجتماعی و امکان دسترسی به اطلاعات در دورترین نقاط دنیا به ما کمک کردند که با حقوقمان در مقام انسان بیش‌تر آشنا بشیم. حالا ما حتی به نگاه‌های هوس انگیز یا طولانی معذب کننده هم میگیم تجاوز و منتظر نمیشیم حتما دخولی اتفاق بیفته! حالا ما می‌دونیم که در مدارس فلان کشور معلم‌های مرد حق ندارند به هیچ دلیلی بچه‌ها را لمس کنند وگرنه مواخذه میشن. می‌دونیم رابطه یک بزرگسال با یک زیر 18سال حتی با وجود رضایتش تجاوز حساب میشه. می‌دونیم طرز پوشش یک آدم نشان‌دهنده رضایتش به س/کس نیست یا اگرچه به رضایت خودش مواد مخدر یا مشروبات الکلی مصرف کرده اما هیچ‌کس این اجازه را نداره که بدون رضایتش باهاش بخوابه چون در حالت مستی هم انسانه و باید از حقوق یک انسان برخوردار باشه...

۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۱۶
آیبک

سه سال دوره راهنمایی را توی کلاسی گذروندم که نصف همکلاسی‌هام پدر و مادرهایی دکتر یا مهندس داشتند یا از معلم‌ها و کارکنان همون مدرسه بودند. از نشانه‌های عدل و انصاف اینکه تو یک مدرسه دولتی همه این بچه ها را تو یک کلاس جمع کرده بودند و بهترین معلم‌های اون مدرسه را بالا سرشون گذاشته بودند! تقریبا همه این بچه‌ها شاگرد زرنگ بودند. از بین شاگردهای درجه دو (مثل شهروند درجه دو!!) کمتر کسی پیدا می شد که بتونه باهاشون رقابت کنه. واسم سوال بود که این تفاوت از کجا میاد. همون موقع هم به جواب ابلهانه «ژن خوب» نرسیدم. از طرف دیگه خیلی‌هاشون دوستان صمیمیم بودند و می‌دونستم پدر و مادرشون اون قدر مشغله دارند که نمی‌تونند نقش معلم سرخانه را هم برای بچه‌هاشون بازی کنند. در نهایت به جوابی رسیدم که هنوزم بهش باور دارم و اتفاقا هر چی می‌گذره بیش‌تر هم بهم ثابت میشه. اونم اینه :«داشتن الگو». الگوی درس خوندن نه. الگو و نمونه مجسم از فردی که از راه درس خوندن به شغل و پول و شان اجتماعی رسیده. برای بچه‌ای که در محاصره دکترها و مهندس‌ها و معلم‌ها بزرگ میشه دکتر و مهندس و معلم شدن نه تنها دور از دسترس نیست که پیش پا افتاده است. جسارت بیشتر خواستن پیشاپیش تو این بچه وجود داره. برعکس برای بچه‌ای که در سابقه خانوادگیش تحصیل‌کرده‌ای پیدا نمیشه احتمالا دانشگاه رفتن نهایت بزرگ آرزو کردن باشه. داشتن الگو مثل پا گذاشتن در راهیه که به وسیله قبلی‌ها پاکوب و تا حدی هموار شده.

چند وقت پیش تو اینستاگرام عکسی دیدم که همه اون چه را که می‌خوام بگم و نمی‌دونم چقدر تا اینجا در انتقالش موفق بودم، در سکوت به بهترین نحو توضیح می داد: دختربچه‌ای رنگین پوست در زمینه سفید و خلوت یک نمایشگاه رو به روی نقاشی بزرگی از میشل اوباما ایستاده بود، سرش را بالا گرفته بود و محو تماشای نقاشی بود که هیبتی دو برابر خودش داشت. امثال میشل اوباما و اوپرا وینفری راه خیلی سختی را تا اینجا اومدند. حالا وجود اون‌ها فریاد «من می‌توانم» ی میشه در گلوی هر دختر رنگین‌پوستی تا در خودش حل کنه هر صدایی را که جز این میگه، صداهایی به قدمت تاریخ: این سیاه پوست ها فقط به درد حمالی می خورن... هوششون پایینه... سیاه پوست اندیشمند دیدی تو اصلا؟

اگه درباره اهمیت الگو با من موافقید از کنار قهرمان‌های کارتون‌ها و فیلم‌ها راحت نگذرید. خیلی‌ها اون ور آب‌ها مدت‌هاست که مثلا معترض قهرمانان همیشه سفیدپوست، چشم رنگی و باریک و بلند کارتون‌‌ها هستند.

 

۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۳۶
آیبک

"خشونت فقط چشم کبود و ... نیست..."

یک نوشته کوتاه معروفی هست درباره خشونت علیه زنان که چند سالیه تو شبکه های اجتماعی دست به دست می گرده و منظورش اینه که خشونت همیشه فیزیکی نیست و خشونت کلامی، مثل توهین و تحقیر، هم می تونه همون اندازه آزاردهنده و آسیب زننده باشه. واقعیت اینه که خشونت کلامی فقط علیه زنان اتفاق نمی افته و مردان زیادی هم هستند که از این نوع خشونت رنج می برند.

 آخر هفته پیش همراه دوستم (زن) و همسرش به یک سفر کوتاه رفته بودیم. ساعت های پایانی سفر یک اتفاق غیرمنتظره ناخوبی افتاد که باعث شد دوستم تمام مسیر برگشت همسرشو به خاطر این اتفاق سرزنش کنه و سرکوفت بزنه. الان که دارم اینو تعریف می کنم بعد یک هفته حالم خوبه اما فقط خدا می دونه چقدر این سرزنش های بی دلیل روح و روانمو له کرده بود، احساس می کردم شاهد کتک خوردن یک آدم بودم...

من اصلا منکر تفاوت های زنان و مردان نیستم (البته وقتی آدم ها را به زن و مرد تقسیم می کنم در واقع دارم اقلیتی را که تو هیچ کدوم ازین دو گروه جای نمی گیرند نادیده می گیرم). چه تفاوت های جسمانی و روانی چه اون هایی که ناشی از تربیت و محیط و شرایط و کلیشه های جنسیتی هستند، اما اصرار به تفاوت ها گاهی خیلی مسخره و به نظر من برای یک عده در حکم نون دونیه. مثلا تایید و تشویق شدن به زن ها انگیزه نمیده؟ مردها از تحسین شدن ظاهرشان لذت نمی برن؟ هر دو از بی توجهی دلخور نمی شن؟ چرا نیاز به حس اطمینان از دوست داشته شدن معمولا به یک جنس نسبت داده میشه؟ تمایل به داشتن شریک خوشگل و خوش لباس و تمیز مختص جنس خاصیه؟

لازم نیست کتاب "همه چیز درباره زنان" یا "آن چه که باید درباره مردان بدانید" بخوانیم یا این توصیه های شبکه های اجتماعی و تلویزیونی را بشنویم تا بفهمیم یک جنس آدم هایی هستند که از سرکوفت و تحقیر رنج می برند. من روان شناس نیستم اما هر روز بیش تر به این نتیجه می رسم که به بن بست خوردن روابط به خاطر عدم شناخت از جنس مخالف (که اتفاقا مخالف یا از کرات دیگه ای نیست) نیست بلکه به خاطر بی توجهی ما به احساسات یک انسانه. شاید ما برای ارتباط با جنس مخالف تربیتی ندیدیم اما ازون مهم تر خلا تربیتی ما در روابط انسانیه. من واقعا سردرنمیارم که چه طور میشه نسبت به رفتار خودت و روح و روان آدمی که دوسش داری این قدر بی توجه باشی.

۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۱۸
آیبک

در تمام چهار سال اول دانشگاه فقط یک استاد به معنای واقعی کلمه داشتیم که متاسفانه اون یک دانشجوی واقعی بین ما پیدا نکرد. خیلی چیزهایی که اون موقع تلاش می‌کرد به ما بفهمانه را بعدا فهمیدیم، خیلی ها را هم هیچ وقت نفهمیدیم. اما ازش برامون مجموعه‌ای از جملات به یاد ماندنی باقی ماند. مثلا اینکه یک بار می‌خواستیم ساعت کلاس را تغییر بدیم. گفت بین خودتان تصمیم بگیرین و نتیجه را به من اعلام کنین. ما هم گفتیم اکثریت با فلان روز موافقیم، پس فلان روز. ایشان هم با عصبانیت فرمودن "اکثریت احمقن!" که پر بی‌راه هم نمی‌گفت. اما چاره چیه؟ بی‌شک منظور استاد این نبود که پس همه خفه بشید، بشینید سر جاتون من خودم که دانای کل و بری از اشتباهم واستون تصمیم می‌گیرم. منظور اینه که در اکثریت بودن به شما این حق را نمیده که حق مسلم اقلیت را که استفاده از کلاس هست ازشون بگیرین.

تو مملکت ما هم یک سوتفاهم فراگیر درباره معنی «دموکراسی» وجود داره. اون چیزی که اغلب به عنوان دموکراسی معرفی میشه در خوشبینانه‌ترین حالت حکومت قلدرانه اکثریته. درحالی که در دموکراسی حقوق اقلیت باید حفظ بشه. یکی از این حقوق حق آزادی بیانه. وقتی این حق برای همه به میزان مساوی (بله اجرای کامل و آرمانیش احتمالا سابقه‌ای نداره) وجود داشته باشه، اقلیت این امکان را داره که به اصطلاح یارکشی کنه و تا ابد در اقلیت باقی نمانه. اما وقتی اکثریت قلدرانه این حق را از اقلیت بگیره تا ابد در قدرت باقی می‌مونه، اقلیت را انکار می‌کنه و به تک صدایی می‌رسه. بنابراین این‌هایی که به محض اظهار خواسته یا عقیده‌ات بهت مثلا تعداد رای‌های 12فروردین 40 سال پیش یا انتخابات اخیر را یادآوری می‌کنند یا خودشون نمی فهمند که دارن چی می‌گن یا مخاطبشان را نفهم گیر آوردن.

حالا چی شد که این یادم اومد. دیشب داشتم سر یک موضوعی با یکی از دوستام بحث می‌کردم. یک حکم‌هایی صادر می‌کرد درباره ذات آدم‌ها، درباره اون چه براشمون خوبه یا بده یا... . گفتم همه این طور که تو میگی نیستند. یک لحظه با این جمله خونم را به جوش آورد که :" ما داریم درباره اکثریت صحبت می‌کنیم". یک نفس عمیق کشیدم و گفتم نه، من درباره انسان‌ها صحبت می‌کنم که خواسته‌ها و سلیقه‌های متفاوت دارن.

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۲۱
آیبک

فقط سه سال تا 1400 مونده

اما هنوزم وقتی میری دکتر، به جای اینکه بپرسه رابطه جنسی داشتی یا نه می پرسه :"ازدواج کردی؟"


اون بازیگر فوکولیه  تو مصاحبه اش میگه: من به زنم حق طلاق ندادم چون احساساتیه ممکنه بخواد جدا بشه درحالی که من می خوام ادامه بدم.


این در حال سرزنش اون:" واسش کادو خریدی؟ خاک تو سرت! پسر باس واسه دختر خرج کنه نه تو واسه اون."


این به اون :" خب از پشت می دادی اقلا، حالا عیب نداره میری می دوزی"


اون مجری جوان خوش تیپه: "کار کردن بیرون از منزل در شان بانوان نیست."


به ظاهر همه این ها که نگاه می کنی اول فکر می کنی از اولین گروه خوارج بودن و هفت جد و آبادشون نسبتی با دین و مذهب نداشتن، ادعاشون گوش فلک را کر کرده، دنبال پوشیدن معروفترین برندها و آخرین مدل مو و آرایشن و از همه مهم تر اینکه معتقدن هر چی می کشیم از دست این آخوندهاست، این ها که برن راحت میشیم.

آخوندی از نظر من یک صفته، نه یک یک صنف با یک لباس خاص. خوب که نگاه می کنی می بینی همه این ها و شاید همه ما درونمون یک آخوند چرک اخمو داریم که درحالی که لش کرده و تسبیح می گردونه، حکم های متحجرانه صادر می کنه.

۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۳ ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۱۸
آیبک

"... بالاخره هم عمه فهمیده بوده که بالای پشت‌بامم. صدام را شنیده بوده. مادر توی حیاط ایستاده‌بوده، با سر باز و دو دست حتما گشوده که اگر بیفتم بگیردم، مثل همان روز که پسر‌عموی پدر از پشت‌بام آویزانم کرده‌بود و بعد شدم آن‌طور که می‌شدم یا شدم همین که حالا هستم، که یکی هی مجبورم می‌کند که بنویسم. مادر می‌گفت از چهار طرف رفتند."

...

"... آمدش. به خدا قسم نشناختمش. چه تن و بدنی! بلور بارفتن چیه؟ برگ گل چیه؟ هوش از سر آدم می‌برد. موهاش یک خرمن بود، شبق مشکی. وقتی نشست، پخش کف حمام شد. والا من که زنم حال خودم را نمی فهمیدم. خواستم لگن دستم را بدهم بهش که بنشیند روش. گفتم به تو چه زن. رفتم نشستم رو به روش، یعنی که دارم سرم را می شویم. به آن ناکام حق دادم. هر کس جای او بود اسیر و اجیرش می‌شد. نمی‌توانستم چشم ازش بردارم. روم را کردم به آسمان، رو به همان سوراخ گنبد، گفتم:«خدایا خداوندا، خودت داداشم را حفظ کن!»... "

فخر بفروشم خدمتتون که دارم رمان «جن‌نامه» هوشنگ گلشیری را می خونم. اونم نه پی‌دی‌اف که کتاب واقعی! خدا را شکر که زود تموم نمیشه.

گفته بودم که این کتاب ها هستند که منو انتخاب می کنند، نه برعکس. حالا «جن نامه» از کجا می دونست که حال و هوای اصفهان افتاده به سرم؟

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۵۴
آیبک

میگفت اطرافیانش بهش وابسته میشن و در نبودش انگار مختصات زندگیشان بهم می ریزه. می گفت همین کارو واسش سخت می کنه. باید مدام میان دل اون ها و دل خودش انتخاب کنه. می گفت پدر و مادرش همیشه با کلی برنامه و کارهایی که خودشان از پسش برنمیان منتظرن تا اون برگرده. می گفت وقتی برمی گرده دیگه وقتش برای خودش نیست. خیلی کارها هست که باید انجام  بده.

تو این یک سال و نیم حواسم بود خیال نکنه بهش وابسته ام، بدون اون تغییرات دوست نداشتنی تو زندگیم پیش میاد، خیال نکنه با نبودش یک تنهای غمگین میشم. جوری نباشه مراعات حال من یک بار اضافی باشه رو دوشش. وقتی پیش پدر و مادرشه حواسم هست که مزاحمش نشم. جز به ضرورت بهش پیام نمی دم و باهاش تماس نمی گیرم.

حالا اون گاهی جدی، به شوخی یا کنایه لا به لای حرفاش میگه که من بی معرفتم. میگه ازونام که با تمام شدن این همکاری راحت می گذارم و میرم و پشت سرمو هم نگاه نمی کنم. و من به این فکر می کنم که کدوم رفتارها تو اطرافیانم هست که نمی پسندم در حالی که واکنشی هستن به رفتارهای خودم و ذهنیتی که از خودم با حرفام ایجاد کردم. کجاست که ناخودآگاهم لذت می بره درحالی که به ظاهر شاکی ام یا عمیقا چیزی را می طلبم که در عمل تخریبش می کنم.

۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۲ ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۰۵
آیبک

اومدم سر خونه زندگی خودم. دلم می خواست الان کاری برای تحویل دادن دستم نبود یا لااقل مهلت تحویلش فردا نبود یا دو هفته انجامشو به تاخیر ننداخته بودم تا می افتادم به جون در و دیوار. حال و هوای این تو رو اسفند متوقف شده و بهار رو سبز روشن درخت های رو به روی پنجره منتظر نشسته تا من دستی به سر و روی اینجا بکشم و بیاد تو، منتظره تا من دو تا گلدون واسه تراس بخرم.

*

درد تنهایی مثل درد زایمان می مونه. یک زمانی برای من این قدر فاصله دردهاش نزدیک بود که آماده زاییدن بودم. با تمام وجود می خواستم یک "دیگری" بیاد، یک دیگری باشه تا من دیگه تنها نباشم. ادعا نمی کنم که به کل ازین درد راحت شدم و دیگه خبری ازش نیست اما اون قدر فاصله دردهام زیاد شده که می تونم باهاش کنار بیام. در عوض لذت ببرم از دوران بارداری، از لذت حس رشد چیزی درونم، از حس جنب و جوش گاه به گاهش.

۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۶
آیبک

از طرفداران سینمای هالیوود نیستم. انتخاب می کنم، تماشا می‌کنم، لذت هم می برم اما معمولا یک لذت سطحی و زودگذر. خیلی از آثار سینمای خودمان بوده که بیش‌تر به درونم راه پیدا کرده، درگیرم کرده و در آخر حس رضایت بیش‌تری از تماشای فیلم داشتم. شاید بهتر است بگویم فیلم هایی را که ناظر به درون هستند ترجیح می دهم. فیلم‌هایی درباره انسان‌ها با تمام وجوه و ویژگی‌های انسانی‌شان. درباره انسان در بزنگاه‌های زندگی‌اش، وقتی باید انتخاب کند و این زمانی است که به تمامی با خودش مواجه می شود. تو بیننده هم خودت را در شخصیت‌ها می بینی، چون انسانی، نه قهرمان و نه قربانی، نه شیطان و نه قدیس. انسانی با توانایی ها و محدودیت هایت و باید انتخاب کنی. تو انسانی، پس نه سیاهی و نه سفید. درونت همیشه اهورا و اهریمنی در ستیزند. بخشی از تو اهورایی است و بخشی اهریمنی. اهریمنی بودن همیشه به معنای شرور بودن نیست. تو گاهی اهریمنی رفتار می کنی چون محدودی. آگاهی تو محدود است. تو مثل اهورامزدا پیش‌آگاهی نداری. پس اغلب بدون اینکه نیت اهریمنی داشته باشی، اشتباه انتخاب می‌کنی و شر می رسانی. تو اشتباه می‌کنی، چون پیش‌آگاهی نداری، چون محدودی، چون انسانی.

 فیلم‌های اصغر فرهادی را دوست دارم چون درباره انسان بودن انسان‌هاست. فیلم‌های فرهادی ناظر به درون‌اند. درباره محیط زیست آدم‌ها نیستند، چه برسد به این که بخواهند پیامی را به بیرون مخابره کنند. به نظرم کسانی از تماشای فیلم‌هایی مثل آثار فرهادی دلواپس می شوند که به تماشای انسان چون انسان عادت ندارند. اهریمن را همیشه بیرون جست و جو می‌کنند. به شخصیت‌هایی باور دارند که از مرزهای محدودیت‌های انسانی گذشتند و اهورایی شدند، پیش‌آگاهی دارند و اشتباه نمی‌کنند و در برابر صف آرایی لشکر اهریمنانی ایستادند که اشتباه انتخاب کرده‌اند و اشتباهشان هیچ وقت و هیچ طور توجیه‌پذیر نیست.

هرچند این هایی که نوشتم بیش‌تر شبیه نوشته ‌های آدمی است که تازه از پای یکی از فیلم های فرهادی بلند شده باشد اما در واقع امروز «لاتاری» را دیدم و یادم آمد که درباره «بدون تاریخ بدون امضا» بنویسم و توضیح بدهم چرا آثاری مثل «بدون تاریخ بدون امضا» را دوست دارم و ترجیح می‌دهم.

لاتاری هم فیلم هالیوودی خوبی بود. بازی‌ها را بیش‌تر از داستان فیلم دوست داشتم.

۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۵۵
آیبک

پست پارسال همین موقع :)

باز هم تقویم نو و هیجان نقشه کشیدن برای سال نو و هزار امید و آرزوی نو و کهنه. 96نه آرزوی بزرگی براورده شد و نه آرزوی کوچیکی. فقط همین اواخر سال به یک هدف کهنه که فکر کنم سال 92 متولد شده بود رسیدم! سال 92 آرزوی برومندی بود برای خودش. اون سال قرار گذاشته بودم  براورده شدنش را با یک سفر جشن بگیرم. بعد چهار سال به جاش یک مداد نوکی خریدم که هر وقت بهش نگاه می‌کنم بیش‌تر یاد ناکامی‌هام می افتم! 

ولی فکر نکنین که من از رو می‌رم. فکر نکنین که ازون حس احمقانه‌ام که هر سال میگه امسال قراره سال خاص و باشکوهی باشه کوتاه میام.

سال نوتون خاص و باشکوه

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۲۶
آیبک

چند روز بود که حال و روز خوشی نداشتم. همه چیو از دست رفته و تاریک میدیدم. هیچ کدوم  از فنون مثبت اندیشی، حال خوب کن و انگیزشی جواب نمی داد. یک ندایی از درونم دلداری می داد که ببین آیبک جان، هیچی تغییر نکرده، همه چی همونیه که قبلا بوده، پس حتما یک چیزی درونت بهم ریخته. این احساسات غیرواقعی و گمراه کننده ان. بهشون بها نده تا گورشونو گم کنن. صدای دیگه ای  بلندتر جواب می داد، گمراه کننده اون توهمات دل خوش کنکت هستن. آره همه چی همون گندیه که بوده، فقط چشم هات به روی واقعیت باز شده، مستی از سرت پریده!

دیشب به عنوان آخرین راه حل نه، آخرین سرگرمی که انگار هنوز واسم طعم و مزه ای داشت، تو اینترنت جست و جو کردم و اولین سایتی که میشد به وسیله اش به آینده ات نامه نوشت را باز کردم. از حال و روز این روزهام برای آیبک احتمالا زنده یک سال بعد نوشتم و آرزو کردم به فلان و فلان هدفش رسیده باشه. نامه را که پست کردم سایت بهم یادآوری کرد که قبلا هم با همین ایمیل 6 سال پیش نامه نوشتم و دو سال بعد هم واسم ارسال شده! فکر کردم سایت توهم زده. نامه را باز کردم. اوه خدای من آیبک 6 سال پیش داشت باهام حرف می زد! (جالب) و آرزوهاش دقیقا همین هایی بود که 6 سال بعد یعنی امشب نوشتم! (غم انگیز). حدس زدم احتمالا بعد دو سال یعنی چهار سال پیش ایمیلم را واسم فرستاده و من همراه ایمیل های تبلیغاتی و اسپم ها پاک کردم! (مسخره).

جا داشت که دیشب می شستم به حال خودم زار بزنم، کاری که بهم کمک می کنه اما مدت هاست انجام ندادم و پشتش یک فلسفه خشکی هست که میگه خواسته های تو، نداشته های تو و از دست دادن های تو در برابر خوسته ها و نداشته ها و از دست دادن های خیلی ها یک آرزو و غصه لوکسه، پس دم نزن. دیشب فقط  کمی در بهت به تاریکی زل زدم. مثل یک تسلیم شده واقعی ذکرهای محبوبمو گفتم و خوابیدم. امشب وقتی بعد 24 ساعت تونستم به اینترنت وصل بشم و پیام هامو بخونم. یک پیام از یک دوست قدیمی مدت ها بی خبر و یک پیام هم از یک ناشناس درست در راستای آرزوهام داشتم!(عجیب).

شاید این دو تا پیام فقط حکم فشفشه های چهارشنبه سوری را داشته باشن که لحظه ای آسمون دلتو روشن می کنن و لحظه ای بعد می بینی تهش هیچی نبوده، آبی گرم نشده و فقط هیاهو بوده اما عیبی نداره. من این دو تا پیامو به فال نیک می گیرم و به منزله پیامی که می گه ما حواسمون به آرزوهات هست و از جایی که فکرشو نمی کنی دستتو می گیریم.

آدرس سایت که البته تنها سایت از این دست نیست : www.futureme.org

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۳۹
آیبک

شما هم مثل من اجازه می‌دید کتاب‌ها شما را انتخاب کنند یا اینکه مثل بچه آدم از قبل تصمیم می‌گیرید چه کتابی بخوانید و می‌روید از توی قفسه‌ها برمی‌داریدش؟

یک هفته بود که تلاش می‌کردم ندای درونم را بشنوم، احساسات درونم را تجزیه و تحلیل کنم، بین قفسه‌ کتاب‌ها قدم می‌زدم تا ببینم چه کتابی صدایم می‌زند، دست تکان می‌دهد و حتی می‌پرد جلو می‌گوید من من! منو بردار! برایم اتفاق افتاده که می‌گویم. باور کنین! کتاب‌ها برای من یکی از عوامل تعیین سرنوشتم بودند. تا حالا هم خوب نوشتند یا دست کم بهتر از خودم می‌دانستند که چه می خواهم.

داشتم از آن یک هفته می‌گفتم که تلاش‌هایم نتیجه نداشت. به جای اینکه اسم کتاب‌هایی که قبلا شنیده بودم یا قبلا دیده بودم و نشانشان کرده بودم بیایند به سطح ذهنم برسند و خودشان را یادآوری کنند و من هم بر اساس احساس و ندای درونم تصمیم بگیرم، از حافظه‌ام فرار می‌کردند و کتاب‌های توی قفسه‌ها هم کم محلی می‌کردند. حتی چند تا کتاب را برداشتم و بردم خانه دیدم نمی توانیم با هم رابطه برقرار کنیم و برشان گرداندم، قسمت یکی دیگه بودند.

برنامه‌ام برای تعطیلات یک کتاب داستانی و یک کتاب غیرداستانی اما روان و دوست‌داشتنی بود. مشکلم بیش‌تر با انتخاب مورد اول بود. "انسان در جست‌و‌جوی معنا" از ویکتور فرانکل مدت‌ها بود که از در و دیوار کتابخانه و کتاب‌فروشی و زبان این و آن صدایم می‌کرد. گفتم اگر این بار برش ندارم دچار نفرین می‌شوم. اما کتاب داستانی... رو آوردم به جست‌وجو از سایت کتابخانه. دلم به داستان‌های ترجمه شده راضی نمی‌شد. محمود دولت‌آبادی را دوست دارم و خیلی از کتاب‌هایش را نخواندم اما نه، تعطیلات و هوای بهاری وقت خواندن آثار دولت‌آبادی نیست. یکی چیزی مثل «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» می خواستم. هرچند هر وقت کتابی را از نویسنده‌ای خیلی دوست دارم در انتخاب کتاب‌های دیگرش دچار ترس از توذوق‌خوری می‌شوم. می‌ترسم توقعم برآورده نشود و تصویری که از نویسنده دارم خراب شود. به هر حال سرنوشت اجازه نداد کتاب «عادت می کنیم» اش را بخوانم چون امانت بود. تا این‌که یادم آمد من از فریبا وفی چیزی نخواندم! کتاب‌هایش را جست و جو کردم. چشمم افتاد به «رویای تبت» اسمش دیوانه‌ام کرد! این هم امانت بود اما این‌قدر می‌خواستمش که با امید و آرزو رزوش کردم و بالاخره از چنگ خواننده قبلی درش آوردم. چند روز از توی کیف صدایم می‌کرد و هر بار نگاهش می‌کردم دلم قنج می‌رفت. دیشب بالاخره شروع کردم به خواندنش و فهمیدم این همه دلربایی بی‌دلیل نبوده. فقط یک مشکل بزرگ وجود دارد. خیلی کوتاه است، خیلی.

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۳۹
آیبک
در آستانه 8 مارچ روز جهانی زن و 20 جمادی الثانی روز زن در کشور، حکومت با یک بغل حکم تبعیض آمیز و خط و نشان برای زنان به استقبال آمده. بیش تر خبرهای داخلی امروز به موضوعاتی مثل حبس و مجازات دختران خیابان انقلاب، هیاهو بابت رقص چند تا دختربچه  و تهدید زنان بی حجاب در اتومبیل ها* اختصاص داشته.
اگه اینی که الان زنان دارند فقط یک نصف لچکه که اصلا هم رضایت بخش نیست، پس این همه هیاهو و قانون و تبصره و حکم و بگیر و ببند برای چیه؟؟ اگه الان مشکل زنان ما این موضوعات پیش پا افتاده مثل این تکه پارچه و استادیوم رفتن و... نیست پس این همه وقت و انرژی که برای مقابله با این خواسته ها خرج میشه برای چیه؟ اگه ما مسائل مهم تری داریم پس چرا نمی رید به همون ها برسید؟ چرا فقط وقتی ما مطالبه می کنیم موضوع بی اهمیت و پیش پا افتاده ایه وما آدمهای سطحی و سبک مغزی هستیم اما وقتی نوبت برخورد از طرف شما می رسه این قدر قضیه جدی میشه؟ چه طوریه که تا این پارچه بالای سر ماست اسمش نخ دندانه اما وقتی می افته میشه اشاعه دهنده فحشا؟ مشکلتان با رقصیدن دختربچه ها چی بود؟؟ تحریک کننده بود یا مطابق شان مادران آینده نبود؟ میشه تعیین نقش و شان ما رو به خودمان بسپرید؟ من اصلا می خوام بنا به تعریف شما بی شخصیت باشم. نمی خوام بهشت زیر پام باشه. نمی خوام مرواریدی در صدف باشم. نمی خوام فرشته باشم. می خوام انسان باشم و روی همین زمینی که بقیه ایستادن بایستم. این حقو هم ندارم؟

*پ.ن. دستگیری فعالان جنبش زنان مقابل وزارت کار را هم اضافه کنین
۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۵
آیبک

زیر ویدئویی از زن محجبه مصری که در خیابان مرد متجاوز جنسی را مفصل کتک می‌زنه، و زیر کپشنی با این مضمون که هرچقدر تعادل و برابری جنسی در عرصه های مختلف برابر باشه احتمال آزار جنسی کمتره و زنان هم جرئت و جسارت واکنش نشان دادن و گزارش دادن را پیدا می کنند، یک آقایی کامنت گذاشته بود:" آمار آزار جنسی با کتک زدن مرد متجاوز و معرفی و سپردنش به دست قانون و حتی بردن آبروش در فضای عمومی پایین نخواهد اومد. با فرهنگ فعلی زنان اگه سلاح هم حمل کنند از دست و زبان و چشم آقایون در امان نخواهند بود!..." و در ادامه هم نظر نویسنده را تایید کرده بود که راه حل فرهنگ سازی و ایجاد برابریه.

در جوابش نوشتم نظر شما درباره همه انواع ظلم همینه؟ واکنش نشان ندادن و منفعل بودن؟ و پاسخی که دریافت کردم دقیقا همونی بود که پیش‌بینی می‌کردم :"نه، آزار جنسی نوع متفاوتیه از ظلمه..."

واقعا چرا سر هر موضوعی به زنان که می‌رسیم قضیه متفاوت می‌شه؟؟

-          آیا همه از سراسر ایران حق دارند که در هر رشته‌ای که می خوان تحصیل و پیشرفت کنند؟ آیا بستر باید برای رقابت برابر همه وجود داشته باشه؟

·         بله، قطعا! حتی مثلا برای دانش آموزان مناطق محروم باید سهمیه جدایی در نظر گرفته بشه که بتونن رقابت برابری داشته باشن

-          یعنی همه دختران هم می تونن...

·         نههه خب ببین اون قضیه اش فرق داره! بعضی رشته ها و مشاغل زیاد مناسب زنان نیست و چون خودشون تشخیص نمیدن ما باید به نحوی مانع بشیم

-          آیا همه انسان‌ها با نشان دادن شایستگی هاشون حق دارن که به مناصب بالای حکومتی برسند؟

·         بله بله! شما الان نگاه کن در همین آمریکای جهان خوار هم بالاخره اجازه دادن یک سیاه پوست رئیس جمهور بشه. یک مهاجر شهردار لندن شده!

-          نه، منظورم به زنان بود

·         نه دیگه ببین اون قضیه اش فرق داره...

-          من فکر می کنم چون مردم بعضی مناطق نسبت به بعضی دیگه همیشه خیلی مقاوم تر و غیوتر بودن رو حرف و پیمان‌هاشون بیش‌تر میشه حساب کرد، بعضی دیگه اما نه. شما مثلا یک کرد سیبیل کلفت رو بگذار کنار یکی ازین ...ها.  برای همین در قراردادها باید قوانین سفت و سخت‌تری برای این دسته دوم وضع کرد که در صورت اختلاف تبعات کمتری داشته باشه.

·         احمق نباش! در وضع قوانین حقوق انسانی در نظر گرفته میشه، نه خصوصیات قومی و اقلیمی و فردی آدم ها!

-          پس زنان هم باید به اندازه مردان حق طلاق و جدایی داشته باشن

·         همش مباحثو با هم قاطی می کنی!

-          آها پس فقط بعضی کلفتی ‌‌ها اعتباره!

·         آیا باید محیطو برای بچه ها در مدارس امن کنیم، بهشون یاد بدیم تجاوز چیه و در برابرش چه واکنشی نشون بدن و حتما به پدر و مادرشون اطلاع بدن؟

-          بله قطعا! تایید و تاکید می کنم

·         آیا این در مورد زنان هم صدق می‌کنه؟

-          نه نه! این راهش نیست. هییسسس زن فریاد بزنه پتیاره و سلیطه است. اون باید صبر کنه یواش یواش ما واسش فرهنگو درست کنیم. حالا یک انگشت شدن که چیزی از ارزش هاش کم نمی کنه. تو کی می خوای بفهمی که زنان انسان هستن (لحظه‌ای مکث می کند، برمی گردد و به حرفش فکر می‌کند) بله خب آدمن، ولی متوجه باش که گونه خاصی از آدمیزادن

 

در جواب کامنت اون آقا نوشتم :"صدای کسی که بهش ظلم و تجاوز شده باید بلند بشه تا ظلم عادی نشه، تا ظلم شناخته و تعریف بشه، تا ظالم احساس امنیت نکنه، تا کسی که بهش ظلم شده احساس حقارت و ضعف و تنهایی نکنه، ظلم ظلمه و واکنش برابر ظلم به خاطر زشتی نفس ظلم واجبه.

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۰۸
آیبک