کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

پیوندها

یک مدته رو آوردم به دیدن فیلم‌های قدیمی معروف. مثلا امروز «اتوبوسی به نام هوس» دیدم. بعد فیلم چند تا نقد داخلی و خارجی هم دربارش خوندم، چون احساس کردم این قدر محو عشوه‌های ویوین لی (بلانش) و عضلات مارلون براندو (استنلی) شدم که از درک بیش‌تر فیلم جاموندم. واسم جالب بود که از نظر بیش‌تر منتقدان استنلی شخصیت بی‌خود و منفور و چرک و حال بهم‌زنی بود ولی من اصلا همچین برداشتی نداشتم (در واقع منم به مرض استللا زن استنلی مبتلا بودم). راستش تمام مدت فقط حواسم به این بود که یکی تو اون سال ها (فیلم ساخت 1951) که باشگاه و داروهای کرگردن‌ساز و آموزش‌های بدنسازی و ال و بل نبود چه طور چنین اندام و عضلات ورزیده‌ و هوس‌انگیزی داشت؟ نه خدایی!

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۲۰:۴۵
آیبک

اگر دستم می‌رسید و یک کاره‌ای بودم، نمی‌گذاشتم دست کم هیچ دانشجوی ادبیات، زبان فارسی، تاریخ ایران باستان یا ومترجمی بدون دونستن زبان پهلوی فارغ‌التحصیل بشه. سعی می‌کنم غر نزنم که مثلا هندی‌ها چقدر روی آموزش سانسکریت سرمایه‌گذاری می‌کنند و ما... .

هنوز هیچ ادعایی در این باره ندارم اما همین اندک آشناییم با این زبان نگاهمو نسبت به خیلی چیزها تغییر داده، یکیش گویش‌ها و زبان‌ها و لهجه‌های محلیه. مثلا اگه از اون گونه هستید که به آریایی بودنشان افتخار می‌کنند و با حسرت از عصر طلایی ایران پیش از اسلام یاد می‌کنند و از ورود واژه‌های عربی به پارسی شاکی هستند باید بدونید که لهجه تهرانی و فارسی رسمی امروزه دورترین شکل زبان از زبان فارسی اصیله. اگر معیار اصالت و درستی زبان را نزدیکیش به ریشه‌های کهن و باستانیش بدونیم مامان بزرگ‌های روستایی ما، با بیش ترین فاصله از پایتخت و کم‌ترین دسترسی به رسانه، به درست‌ترین و اصیل‌ترین شکل صحبت می‌کنند.

من تهران دانشجو بودم. بچه‌ها به لهجه‌دار و بی‌لهجه تقسیم می‌شدند. درباره لهجه‌دارها پیش‌فرض‌های ثابتی وجود داشت. لهجه‌ها هر سال کم‌رنگ‌تر می‌شدند و گویش‌ورها تلاش می‌کردند تفاوتشان با آن دیگران کم‌تر مشهود باشه. از دسته‌بندی مریض تهرانی و شهرستانی که بگذریم این حل و ناپدید شدن لهجه‌های مختلف در یک لهجه از یک مرض دیگه ما هم نشات می‌گیره و اون هم اینه که کلا ما تفاوت‌ها را در هیچ چیز تحمل نمی‌کنیم. برای همین همه یک شکل شدیم، زبان‌ها، آرایش‌ها، لباس‌ها، ساختمان‌ها، علایق، باورها و سبک زندگی مشابه و یکسان. ذهن ما این‌قدر به وحدت و یکپارچگی عادت کرده که به کتونی با شلوار پارچه‌ای می‌خندیم، اولین گمانمان درباره زنی با رنگ موهای نامتعارف فاحشه بودنش است، اگر پسرمان به آشپزی علاقمند باشه نگران می‌شیم، اگر دچار معلولیت نیستیم به یک مثلا نابینا جوری نگاه می کنیم که به یک موجود عجیب الخلقه، لهجه متفاوت یک نفر را فورا به روش میاریم و اگر مثلا خیلی باادب باشیم نهایت می گییم "چه بانمکه لهجه‌ات!"

به نظر من کلا از حکومت نمیشه انتظار داشت که تفاوت‌ها را به رسمیت بشناسه و نظام آموزشی را بر ارزشمند دانستن تفاوت‌ها بنا کنه چون اصلا حفظ قدرتش در گرو سرکوب تفاوت‌هاست. حکومت برای بقا باید تصور هر امکانی را غیر از چیزی که هست از ذهن ها پاک کنه. اما کی می خواد که توی یک پادگان بزرگ که همه درش یک جور لباس پوشیدن و به نشانه ها و فرمان های یکسان واکنش های یکسان نشان میدن زندگی کنه؟ اگر نیاز می بینیم که تغییری ایجاد کنیم اول از همه باید این تغییر را در نگاه و ذهنیت خودمان ایجاد کنیم. به جای فکر کردن به یک «باید» به «امکان‌های مختلف» فکر کنیم، به احتمال ارزش‌هایی متفاوت از چیزی که تبلیغ می‌شه، به احتمال تعاریف متفاوت از سبک زندگی درست، به امکان ادیان به جای دین، به ارزش زبان‌ها و لهجه‌هایی غیر از چیزی که به عنوان زبان رسمی می‌شنویم و می خوانیم. تا وقتی که ما جوری رفتار می‌کنیم که دوستمان خجالت میکشه در حضور ما به زبان یا لهجه محلی خودش صحبت کنه چرا انتظار داریم حکومت مثلا زبان و ادبیات ترکی و کردی را در مدارس مناطق ترک یا کردنشین به رسمیت بشناسه؟

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۶ ، ۰۰:۴۵
آیبک


«چراغ ها را من خاموش می کنم» را دوست داشتم. مدت‌ها بود هر کتاب داستانی که بر می‌داشتم یا به سبک جریان سیال ذهن و پیچیده بود که نمی‌توانستم یک نفس بخوانمش یا آن قدر به نظرم فشرده و سنگین بود که بعد هر سطر یا بندی غلیظ باید کمی برای هضمش دست از خواندن می‌کشیدم! این بار اما این قدر روان و ساده و پرکشش بود که می‌خواندم و به خودم فحش می‌دادم که میان این همه کارهای عقب افتاده نشسته‌ام دارم کتاب داستان می‌خوانم. مشغول کار دیگری هم که بودم فکرم پیش شخصیت‌های داستان بود. الان هم که می نویسنم «داستان» انگار به احساس خودم خیانت می‌کنم از بس که به نظرم واقعی بودند و احساساتم درگیر زندگیشان شده بود.

«چراغ ها را من خاموش می کنم» را زن یا مرد متاهل می‌تواند بخواند و با شخصیت اصلی همزادپنداری کند، یک روان شناس هم می خواند و آن را تحلیل روان‌شناختی می‌کند، فلسفه‌دان هم بعد خواندن آن حتما حرف‌های زیادی خواهد داشت. این که نویسنده چه قصدی از نوشتن آن داشته یا داستان برآمده از چه افکار و تجربیات زیسته ای است می تواند به من خواننده ربط چندانی نداشته باشد :)) چون در واقع خواننده اثر را بازآفرینی می‌کند و هر خواننده هم بنا به ذهنیت، ناخودآگاه و تجربیات زیسته‌اش بازآفرینش مخصوص خودش را دارد.

برای من «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» نمایش ِ بازی عناصر و ویژگی‌های «معروف به » زنانه و مردانه است. می‌گویم معروف به مردانه و زنانه چون به نظر من این ویژگی ها یا دو نگاه متفاوت به جهان ربطی به دو جنس مرد و زن ندارد و می توانستند اسامی دیگری داشته باشند و اصلا دقیقا مشکل از همین جایی شروع می‌شود که این دسته بندی جنسیتی اتفاق می‌افتد و قلدرانه برای سبک زندگی افراد تعیین تکلیف می‌کند.

دنیای معروف به مردانه همان دنیایی که در آن تنها پرداختن به مسائل کلی و کلان ارزشمند است. کلی نگری جزئیات را که همان زندگی است فدا می‌کند، همان طور که فرد فدای منافع جامعه می‌شود. دنیای مردانه به وحدت بخشی تمایل دارد، عَلَمی به اسم واقعیت مطلق می‌سازد و همه را زیر آن می‌آورد. در این دنیا همه باید ارزش‌ها و قوانین را غیرقابل تغییر بدانند. چون تغییر و کثرت دردسرساز است و قدرت مطلق را تهدید می‌کند. این‌ها ویژگی‌های دنیای امروز و به ویژه سیاست است. اما می‌توانست جور دیگری هم باشد. در دنیای معروف به زنانه توجه و پرداختن به جزئیات ضروری است. کثرت به رسمیت شناخته می‌شود و با ثبات هم میانه‌ای ندارد.

برای من در این داستان آرتوش نماد دنیای مردانه و امیل و کلاریس نماد دنیای زنانه بودند. در آخر این درک ضرورت هماهنگی و تعادل میان جنبه‌های مردانه و زنانه بود که دنیای یک زوج را سر و سامان داد. آرتوش با نزدیک شدن به زندگی و توجه به جزئیات ملموس و کلاریس با شروع به درگیر شدن با مسائل کلان‌تر مثلا با پیوستن به گروه فعالان اجتماعی. یک جایی از داستان هست که وقتی کلاریس حین آشپزی پیش همسر دوستش از اهمیت ندادن شوهرش و کلا مردها به زندگی شکایت می کند، همسر دوستش نزدیک می‌اید یک نگاهی به قابلمه غذا می‌اندازد و جمله‌ای می‌گوید با این مضمون که "معلوم نیست اگر ما مردها نبودیم شما زن‌ها مواد لازم برای پختن غذا را از کجا می‌اوردید". این جمله دقیقا اهمیت بها دادن به همه وجوه و ظرفیت‌های انسانی را نشان می دهد، اتفاقی که در حال حاضر نمی‌افتد و دنیای ما شدید می لنگد.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۰:۵۹
آیبک

میگن پرها نشانه اند. نشانه ای از فرشته‌ نگهبان یا راهنمای معنوی یا یک همچین چیزی. خیلی‌ها باور نمی‌کنن، چون به نظرشون غیرواقعیه. یعنی مطئنن که تا به حال به چیز غیرواقعی باور نداشتن؟ وقتی یکی به یک چیزهایی میگه غیرواقعی لابد یک چیزهایی را هم واقعی می دونه. از کجا می دونه؟

یک پر افتاده پای تخت خوابم. برش نمی‌دارم. می خوام هر بار که چشمم بهش می‌افته حس کنم یکی مراقبمه.


کتاب «پر» هم موضوعش همینه؟ نخوندمش. الان یهو به یادش افتادم

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۱۵:۵۶
آیبک


از کتاب «نون نوشتن» محمود دولت آبادی:

"ادبیات رئالیستی در وجه اقتصادی خود، نباید تبدیل به گلایه تهیدستان از ثروتمندان بشود. ادبیات، در این خصوص باید بتواند توانایی ها و استعدادهای آدمیان را به آن ها بشناساند. القای حالت «حق به جانب» توده ها -که خود به اندازه کافی از آن برخوردار هستند- یک جلوه از روان شناسی «گداپروری» است. ما به توده های محروم نباید تلقین کنیم که دلتان به حال خودتان بسوزد، چون حق با شماست! ما به عنوان نویسنده، شاید بتوانیم به آدمیان این ظرفیت ها را بشناسانیم که می توانند در سرنوشت و تاریخ خود سهمی داشته باشند; و این که آن ها هم در مقابل سرنوشت و زندگانی خود، مسئولیت دارند. بنابراین، دلسوزی های آبکی، الزاما باید از پهنه ی ادبیات ما رخت بربندند و جای خود را به تحلیل دقیق و عمیق و همه جانبه ی زندگی مردم سم کوب شده ایران بدهند. شاید این تحلیل همه جانبه به مردم ما این امکان را بدهد تا نسبت به خود و سرنوشت خود، مطالعه جدی را آغاز کنند. زیرا این مردم سرانجام باید خود را بشناسند، ارزش های پنهانی خود را کشف کنند و از پوسته ای که آن ها را در خود حبس کرده است بیرون بیایند. در این سمت و جهت، امیدوارم که ادبیات بتواند به نسبت توانش، فریضه خود را ادا کند."


بگذرم از این که چقدر موافق سطر به سطر و واژه به واژه این نوشته ام، به نظرم این دقیقا همان دیدگاهیست که از یک نویسنده ادبیات رئالیستی  انتظار میرود و چیزی که به وجدم میاورد ویژگی غیرمنفعلانه بودنش است که به این راحتی در اندیشه و عمل هر روشنفکر ایرانی پیدا نمی شود.

اگر موافق این نگاه نسبت به توده های محروم جامعه نیستید لطفا دلیلش را توضیح بدهید و اگر مثل من موافقید، شعارهای مخصوصا اوایل انقلاب را در حمایت از تهیدستان به یاد بیاورید و به افکاری که از طریق فیلم ها و سریال ها هنوز هم در این باره در جامعه نشر پیدا می کند فکر کنید. طبق این نوشته نتیجه آن شعارها و تزریق آن افکار چه بوده؟ غیر از این که گداهای حق به جانب، نالان، ترحم برانگیز و منفعلی شدیم که مدام انگشت اتهام را به سمت دیگری می گیریم و منتظریم تا منجیمان از راه برسد و ارثمان را به ما برگرداند؟!

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۸
آیبک


بالاخره "مرگ ایوان ایلیچ" را خواندم. راستش اصلا نمی دانستم که داستان بلندی نیست وگرنه زودتر  سراغش می رفتم.

خواندنش را توصیه می کنم. چون امکانش هست که داستان موفق شود شما را وادار کند خود را جای ایوان ایلیچ بگذارید، با او همزاد پنداری کنید و بخورید به صخره های واقعیت، اما پیش از آن که مثل ایوان فرصت را از دست بدهید تغییری در سبک و روند زندگیتان ایجاد کنید. اگر هم هیچ به کارتان نیامد عیبی ندارد. آن قدر داستان بلند و وقت گیری نیست که بابت پیشنهادش به من فحش بدهید :)


پ.ن. شاید تغییر زیادی هم لازم نیست. فقط باید عاشق باشیم.

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۱
آیبک

حتما در خبرها خواندید یا شنیدید که هاروی واینستین، تهیه کننده سرشناس هالیوود شاید بعد نزدیک به 30 سال تجاوز به بازیگران و مدل‌های زن جوان و تازه‌کار رسوا شده است. برای من خیلی تکان‌دهنده و ناراحت‌کننده بود روبه‌رو شدن با این واقعیت که حتی در جایی مثل آمریکا و حتی هنگامی که قربانیان زنان قدرتمند و مشهوری شده‌اند هنوز هم تجاوزها اغلب گزارش نمی‌شوند.

نه، قرار نیست نتیجه بگیرم که ما هم دقیقا همان جایی ایستادیم که کشوری مثل آمریکا بعد تلاش برای فرهنگ‌سازی و حمایت از قربانیان تجاوز جنسی ایستاده است. ما هنوز هم تعریف مشخصی از تجاوز جنسی نداریم. ما انواع تجاوز جنسی را نمی‌شناسیم. فکر می‌کنیم لابد واینستین همه‌ی این بازیگران و مدل‌های جوان را به زور خوابانده و فرو کرده و نمی‌دانیم که استفاده از موقعیت اجتماعی و شغلی و وعده و پیشنهاد پاداش و ترفیع در قبال نوعی عمل جنسی یا تهدید به اخراج و تنزل رتبه و حتی متلک‌های خیابانی و شوخی‌های جنسی که باعث معذب شدن فرد مقابل بشود هم در دسته انواع تجاوز جنسی قرار می‌گیرد.

واکنش به ادعای صدف طاهریان را با واکنش به شکایات این بازیگران هالیوود در آمریکا مقایسه کنید. واینستین تنهاست. همه از او بیزارند. حتی برادرش او را یک فاسد وهرزه خوانده. کلینتون اعلام کرده که کمک‌های مالی که واینستین در جریان انتخابات به دموکرات‌ها کرده را به او بازمی گرداند. این عاقبت یک متهم به تجاوز در آمریکاست. آن هم تجاوز به مدل هایی که به حداقل پوشش اکتفا می‌کنند و بازیگرانی که در س/ک.سی‌تر به نظر رسیدن با هم رقابت می‌کنند.

 حالا ما این جا هنوز باید در عقول عادت کرده به سرزنش قربانی و توجیه تجاوز جا بیندازیم که عزیزان تجاوز یعنی واداشتن یک نفر به زور و تحت فشار به نوعی عمل جنسی. اینکه یک عملی تجاوز محسوب بشود یا نه هیچ بستگی به قربانی ندارد. هیچ وقت نمی‌پرسند که قربانی چه شخصیت و سبک زندگی داشته و چه نوع لباسی می پوشیده و با چند نفر قبلا رابطه داشته تا تشخیص بدهند که آیا قربانی مجاز به شکایت هست یا نه! همه صدف طاهریان‌ها باید در محل کار امنیت داشته باشند و به چشم یک ابژه جنسی دیده نشوند و این هیچ ربطی به این ندارد که در ایران یا خارج از ایران با چند نفر به میل خود رابطه داشته اند. اگر زنی در یک اتاق با 10 مرد باشد و با 9 نفر از آن‌ها به میل خود س//ک/س داشته باشد، موظف نمی‌شود که با نفر دهمی هم بخوابد! مسئله اختیار و اجبار در این عمل است.

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۵:۵۴
آیبک

همه ی اون مزایایی که برای زندگی مستقل مجردی شمردن به کنار، می تونی راحت گریه کنی.

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۶ ، ۱۹:۴۰
آیبک

از گاف های آفرینش همین خرهای شاخدار.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۶ ، ۲۲:۲۵
آیبک

قبلا هم گفتم که به این " 100 فیلمی که همه باید ببینند" یا " 50 کتابی که باید قبل مرگ خواند" اعتقادی ندارم. یعنی نمیفهمم کتابی که خواندنش هم برای یک زن باردار واجب است، هم برای مردی که همسر دلخواهش را پیدا نکرده یا کسی که دغدغه های هستی شناسانه دارد، چه طور کتابی می تواند باشد. اصلا مگر می شود این فهرست را بدون توجه به علایق و سلایق خواننده یا بیننده تنظیم کرد؟ اما می دانم نویسندگانی هستند که من قبل مرگ باید حرفشان را بشنوم و فیلمسازانی که باید با دنیایشان آشنا شوم.

دیشب «جای خالی سلوچ»محمود دولت آبادی را تمام کردم. فقط یک هفته از دیدن «سگ کشی» بهرام بیضایی می گذشت. همزمانی خواندن و دیدن این دو اثرتاثیرشان را دو چندان کرد. شبی که سگ کشی را دیدم، می توانستم ساعت ها درباره اش با شور و هیجان صحبت کنم، دیشب اما مبهوت مانده بودم که این کتاب با من چه کرد!

از داستان و پایان سگ کشی خبر داشتم. می دانستم که از ویژگی های آثار بیضایی این است که زنان در آن نقش های محوری دارند و عروسک های بزک شده نیستند. اما باز هم سگ کشی ورای انتظارم بود. فقط می توانم بگویم که اگر این فیلم را یک فیلم ساز زن می ساخت به مردستیزی و سیاه نمایی متهم می شد. شاید نگاه من هم خیلی جنسیت زده است که نتوانستم بیضایی را فارغ از جنسیت یک فیلم ساز ببینم و تمام مدت دنبال کشف ذهن مردی بودم که این اندازه به دنیا و فرهنگ مردسالار حساس و به خفقان و ناامنی آن برای زنان آشناست. علاوه بر دیالوگ های حساب شده که هیچ جا جمله ای بی هدف هرز نرفته، حال و هوای جنگ که بی شک چهره ای مردانه دارد و دیوارنویسی های اوایل انقلاب مثل «مرگ بر بی حجاب» همه کمک می کنند تا موقعیت زنی را بفهمی که در فضایی مردسالارانه تحقیر می شود، زخم می خورد، کنترل می شود و مورد تجاوز و دست درازی قرار می گیرد. اما درخشان ترین جنبه ماجرا این جاست که فیلم ساز تاکید دارد که واکنش این زن به این فضا ناتوانی و دلسوزی به حال خود نیست، این زن ترحم برانگیز نیست، می ایستد، می جنگد، سرشار از خشم و نفرت می شود اما در نهایت وقتی نوبت انتقام می رسد بزرگ منشانه در قدرت می گذارد و می گذرد، چون مرامش خون ریزی نیست.

دولت آبادی خودش درباره «جای خالی سلوچ» می گوید:" کوشش خود به خودی من این بوده که شخصیت واقعی زن به عنوان نیروی بسیار ارزنده به تجلی دربیاید درکارهایم... . شخصیت مرگان (شخصیت اول داستان) هم همچون اعتراض من و همچنین اعتراض مرگان به این زندگی است که به ستم بر او و بر امثال او روا داشته می شود. مقاوت و سختکوشی مرگان و تحمل و سماجت او در عین حال نفی این انگ ناتوان بودن است. مثل یک ماده ببر از زندگی اش دفاع می کند، آن را دگرگون می کند و ... به نظر من جز این که این رفتارها زیباتر از رفتارهای یک مرد است در قبال حوادث، هیچ تفاوتی نسبت بهم ندارد." (از کتاب ما نیز مردمی هستیم) حین خواندن این کتاب هم نویسنده مدام پس ذهنم حضور داشت. نمی توانستم فراموش کنم یا نادیده بگیرم که پشت این سطور مردی است که قلمش را برای به تصویر کشیدن گوشه هایی از رنج های تاریخی زنان به کار گرفته، آن هم چنین قلمی! تصاویری که دولت آبادی در به خصوص یک چهارم آخر کتاب ساخته هیچ وقت از ذهنم پاک نخواهد شد. به صفحات مربوط به شب زفاف هاجر که رسیدم زار زدم. نمی توانستم خودم را دلداری بدهم که این فقط یک داستان است، چون واقعی بود، چون واقعی هست، چون نه یک بار که بارها و بارها اتفاق افتاده و هنوز هم اتفاق می افتد. واقعا خود دولت آبادی وقت نوشتن این سطور و توصیف این حالات چه حالی داشت؟! لابد یک آن مادری می شد که جگرگوشه اش را به قربانگاه می برند و آن بعد دختربچه ای که تقلا می کرد زیر سنگینی تن مردی میانسال... . این قلم با این صلابت پدیده است، طبعت را تغییر می دهد و انتظاراتت را از نویسنده بالا می برد و تو را به شک می اندازد که شاید تا به حال نمی دانستی داستان چیست و نویسنده کیست. می دانم تا مدت ها هیچ داستانی و قلمی راضی ام نخواهد کرد.

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۵
آیبک


هوا پر از وسوسه عشقه. همیشه محرم ها همین طور بوده و حتی شب های قدر هم. شاید تاثیر صداهاییه که در دور دست تو هوا رها شده و وقتی به تو می رسه دیگه تبدیل شده به زمزمه ای گنگ و مرموز. شاید هم چون می دونی اون بیرون غوغاییه، همه سرگرم اند و هیچکی به یاد تو که همیشه خدا این شب ها تنهایی نیست، برای همین به سرت می زنه که واسه خودت مشغله ای دست و پا کنی و چه مشغله ای شیرین تر و افتخارآمیزتر از عاشقی؟ علتش هر چی که هست با تمام شدن دهه همه چیز برمی گرده به حالت اول، تا سال بعد که باز از خودم بپرسم چی تو هواست که این قدر وسوسه انگیزه؟

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲ ۰۵ مهر ۹۶ ، ۲۳:۲۶
آیبک

آدم باید خیلی خوش شانس باشه که مثل من تختش زیر کلید لامپ باشه. نعمت کمی نیست این که وقتی جات گرم و پلک هات سنگین میشه بتونی کتابی که مشغول خوندنش بودی را کنار بگذاری و بدون بیرون اومدن از زیر پتو و ترک کردن تخت خواب، با یک اشاره شست پا لامپو خاموش کنی. نمی دونم کجا تو زندگیم چه کار صوابی کردم که مستحق چنین پاداشی شدم.

۷ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۷
آیبک

آخر یک روز رو به روش می ایستم و میگم:

" I love you. I know it's not ladylike to say it, but I'm not a lady, and I don't pretend to be"

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۳۲
آیبک


برای گونه ای از آدمیزاد اهمیت دادن به حیوانات در آب دادن به اونها قبل سربریدنشان خلاصه میشه. از نظر این گونه رسیدگی بیش تر به حیوانات ادا و اطوار و روشنفکرنماییه که بی شک از رفاه زدگی ناشی میشه. این گونه هست تا به فعالان و مدافعان حقوق حیوانات انسان های ستم دیده و فقیر دنیا را یادآوری کنه. هرچند فعالیت خود این گونه در دفاع از حقوق مردم مظلوم در حد یک عکس و دو خط نوشته در حساب اینستاگرام است اما خیلی علاقمنده که اقداماتی را که برای جلوگیری از رنج موجوداتی زنده صورت می گیره بی ارزش جلوه بده، موجودات زنده ای که عواطف و سیستم عصبی دارند و درست مثل ما زجر می کشند.

من که نتونستم منشا رفتار این گونه را در هیچ دین و مسلک و تفکری پیدا کنم.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۴۴
آیبک

من میان سه شهر سرگردانم. هر سه شهر را هم متاسفانه یا خوشبختانه دوست دارم. پس همیشه دلتنگم. دلتنگ آن‌هایی که دوستشان دارم و این جا نیستند و آن جا هستند. دلتنگ کارهایی که این جا نمی‌توانم انجام بدهم و آن‌جا می‌توانم. برای خوشی‌های اینجاییم باید خوشی‌های آن جاییم را هزینه کنم. این راحت نیست. اما کم کم دارم یاد می‌گیرم که هر جا هستم بودنم را غنیمت ببینم. قدر بودن در کنار آن‌هایی را که دوستشان دارم بدانم و با تمام وجود از خوشی های اینجاییم لذت ببرم. ناخوشی‌های اینجاییم را هم به خاطر بسپارم تا به وقتش از دلتنگی‌ام بکاهند! خلاصه این که دارم کم کم یاد می گیرم که باید همین لحظه و همین جا خوش باشم که اگر نباشم خوشی‌ام در هیچ جا و هیچ زمان دیگری هم تضمین شده نیست. همیشه یک چیزهایی به دست می‌آوریم و یک چیزهایی از دست می‌دهیم. یک مشکلاتی حل می‌شوند و یک مشکلاتی که هیچ فکرش را هم نمی‌کردیم ظاهر می‌شوند. انتظار کلا چیز بدیست به خصوص اگر منتظر آسودگی باشیم که هیچ وقت از راه نمی‌رسد.

الان هم دارم به توصیه‌های خودم عمل می‌کنم و تنهاییم را با هوشیاری مزه مزه می‌کنم، یک جوری که زود تمام نشود، بس که خوب است، هرچند که برای داشتنش خیلی از دوست داشتنی‌هایم را قربانی کردم.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۴۰
آیبک