کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

دو سال زندگی میان آدمهایی که دوست یابی از بینشان برایم غیرممکن بود دست کم یک چیزی را بهم فهماند. قدیمی شدن بعضی دوستی هایم نتیجه ی عادت و فرار از تنهایی و حوصله ی آدم های جدید را نداشتن نیست. چیزی که ما را در تمام این سال ها با وجود دلخوری ها، دعواها و قهرها کنار هم نگهداشته پایبندی به قوانینی نانوشته، عبور نکردن از خط قرمزها و پیدا کردن ویژگی هایی در یکدیگه است که شاید در سطح خودآگاه از این که چقدر برایمان این ویژگی ها مهم و شرطی لازم است بی خبریم. مثلا من فهمیدم که تمایلی ندارم با آدم هایی که دنیایشان از دنیای خودم کوچک تر است وارد رابطه ی دوستی بشوم. باور دارم که آدم ها شبیه اولین پنج نفری می شوند که بیش ترین وقت را با آن ها می گذرانند. نمی خواستم دنیایم از اینی که هست کوچک تر بشود، نمی خواستم و نمی خواهم پسرفت داشته باشم. دنیای بعضی ها این قدر کوچک است که هیچ کس جز خودشان، سبک زندگیشان، جهان بینیشان، دینشان، سبک لباس پوشیدنشان، علایقشان، نژادشان، قومیتشان، اولویت های جنسیشان و... در آن جا نمی گیرد و من در این دو سال فراوان فرصت آشنایی با این آدم ها را پیدا کردم. قبل از این، این شانس را داشتم که با آدم هایی در ارتباط باشم که آگاهانه یا ناآگاهانه بهم یاد بدهند که مرکز عالم نیستم و هر روز در برابر تفاوت ها پذیراتر باشم. شعور صفر و صد ندارد، شاید باید بگوییم یک طیف است و من اصلا دوست ندارم بی شعورتر از چیزی که الان هستم بشوم. چاره چی بود؟

برای من چاره رضایت ندادن به دوستی های دوزاری و فرار نکردن از تنهایی و تبدیل کردنش به فرصت بود. البته تلاش کردم در آدم هایی که مجبورم هر روز ببینمشان ویژگی هایی مثبت پیدا کنم و از طرفی با وارد شدن به فضاهای جدید احتمال ملاقات با افرادی که بتوانیم با هم یک رابطه ی دوستی بسازیم را بالا ببرم. نتیجه ی این راهکارها برای من "مینو" بود که تو جلسات شاهنامه خوانی باهاش آشنا شدم. مینو اجر صبرم بود :)

ادامه دارد


در ستایش تنهایی 2

۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۸ ، ۰۰:۲۱
آیبک

فاطمه منو به پویش "درخواست از بیان برای توسعه خدمات" دعوت کرد، که البته آدم اشتباهی را دعوت کرد! چون من از همین قدر امکانات بلاگ هم درست استفاده نمی کنم و یک جورهایی پست می گذارم، کامنت می خونم، جواب میدم و درمیرم! ولی دعوتش باعث شد برم پست های بلاگرهای دیگه و از جمله خود فاطمه را در این باره بخونم و واسم جالب بود که چقدر بعضی ها دقیق هستند و نگاه نقادانه ای دارند و اگه بلاگ قدر این بلاگرها را بدونه و به این نقدها توجه کنه چقدر به نفع خودشه.

چند موردی که توضیح میدم ممکنه که پیش پا افتاده باشه اما از این نظر قابل تامله که حتی بلاگری مثل من را که فقط از حداقل امکانات بلاگ استفاده می کنه و کمترین تماس را با پنل مدیریتش داره، دچار مشکل کرده یا مورد نیازمه:

1.نیاز به منشن کردن. برای مثال کامنت خصوصی و غیرخصوصی تسلیت و محبت و همدردی داشتم که اول تصمیم گرفتم که پست کوتاه بنویسم و تشکر کنم اما دیدم چون امکان منشن نیست ممکنه بعضی ها این پست را نبینن و محبتشون بی پاسخ بمونه.

یا مثلا درباره ی بلاگری در یک پست می نویسی و حالا باید بری صداش کنی بیاد پست را بخونه! اصلا چهره ی جالبی نداره. اگه امکان اضافه کردن این امکان وجود داشته باشه و بلاگ این کارو بکنه واقعا ستودنی خواهد بود!


2. از خوندن وبلاگ های دیگه متوجه شدم که بلاگ امکان بک آپ گرفتن نداره. واقعا نداره؟ این که خیلی عیب بزرگیه!


3. نظرتون درباره ی گزینه ی sent to all چیه؟ نشده یک پیامی را بخواید خصوصی به یک عده بفرستید؟


4. ما امکان نمایش محبوب ترین، پرخواننده ترین و پر بحث ترین مطالب را داریم که برای من امکان مهمیه و هر از گاهی تغییرش میدم. این فهرست ها باعث میشن که یک مطالبی مدام بیش تر هم خوانده بشن. اما گاهی پست هایی هستند که جز هیچ کدوم از این سه دسته نیستند اما من می خوام که بیش تر مورد توجه قرار بگیرند و خوانده بشن. اگه امکان نمایش یک فهرست از این پست ها وجود داشت، به کار من که خیلی می اومد.

 

۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۸ ، ۱۰:۳۴
آیبک


امروز خاله ام فوت شد. غم انگیزترین حال را نه دخترهایش که جیغ می زدند و غش می کردند داشتند، نه مامان که مهمانی اش بعد دو هفته شوق و ذوق و تدارک دیدن تبدیل به عزای خواهرش شده بود. غم انگیزترین حال را بابا بزرگ داشت که آرام و ساکت نشسته بود و حتی اشک هم نمی ریخت. این حکایت را شنیدید؟ که روزی از حکیمی پرسیدند شادترین داستان دنیا چیست گفت پدربزرگ مرد، پدر مرد، پسر مرد و وقتی پرسیدند غم انگیزترین داستان دنیا چیست جواب داد: پسر مرد، پدر مرد، پدربزرگ مرد. بابابزرگ چند سال پیش همسرش را از دست داد. دو تا برادر کوچک ترش را هم و حالا هم دخترش، دوستانش را هم سال ها پیش از دست داده بود.

یک بار نوشتم : آخرین بازمانده ی یک نسل تنهاترین آدم روی زمین است. زندگی بابابزرگ نه تنها غم انگیزترین داستان دنیاست که خودش هم تنهاترین آدم روی زمین است.

آخرین بازمانده ی یک نسل تنهاترین آدم روی زمین است

برگرفته شده از aybaknevesht.blog.ir

آخرین بازمانده ی یک نسل تنهاترین آدم روی زمین است

برگرفته شده از aybaknevesht.blog.ir

آخرین بازمانده ی یک نسل تنهاترین آدم روی زمین است

برگرفته شده از aybaknevesht.blog.ir

۱۸ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۸ ، ۰۱:۰۹
آیبک
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ خرداد ۹۸ ، ۰۲:۰۳
آیبک
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۸ خرداد ۹۸ ، ۰۲:۱۸
آیبک
پست بعدی قراره به دلایلی رمزدار باشه. ازون جایی که بعد گذاشتنش ممکنه به وبلاگم دسترسی نداشته باشم و منتظر رمز بمونید، اگر می خواید بخونید این جا پیام بدید و اگه بعد خوندن احساس کردید تمایل دارید به خوندن پست هایی با این موضوع، رمز را نگه دارید، چون احتمالا این پست ها ادامه خواهد داشت.
اگه به دلایلی مثل نداشتن وبلاگ نتونستید بخونید مطمئن باشید چیز خاصی را از دست ندادید :)


۲۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۸ ، ۲۰:۳۳
آیبک

-          از دستش کلافه شدن. هر روز جنگ و دعوا دارن. بهشون گفتم خب این نیروی جنسیش زیاده. شما هم از بچگی نشوندینش پیانو تمرین کنه. پیانو تمرکز بالایی می خواد. اینو باید می فرستادین ورزش هایی مثل فوتبال. حالا هم دیگه از پسش برنمیاین. کار خودشو می کنه اما شما نباید ترکش کنین، نباید دست از حمایتش بردارید، وگرنه چند وقت دیگه زیر پل پیداش می کنین.

به این فکر می کردم که اگه از خانواده ها درباره ی چرایی ممنوعیت روابط قبل ازدواج بپرسی از امکان آسیب های عاطفی و روانی و جسمی به فرد و جامعه میگن. توضیح میدن که شرع هم برای این ممنوعیتی که وضع کرده دلایل عقلانی داره. اما چطوره که وقتی فرزندشون وارد این روابط میشه با طرد کردنش و محروم کردنش از حمایت هاشون دقیقا این آسیب ها رو هم برای فرزندشون و هم برای جامعه چند برابر می کنند.

انگار نه فقط در این مورد در خیلی موارد دیگه هم همین طوره. یعنی فکر می کنیم هدف اجرا و پایبندی به همین باید و نبایدهاست و فراموش می کنیم که هدف چیز دیگه ای بوده که این باید و نبایدها به خاطرش وضع شده.

۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۸ ، ۲۳:۴۱
آیبک

حواسمان باشد که داریم در ستایش تنهایی صحبت میکنیم نه منزوی بودن. خلوت کردن با خود با اجتماع گریزی فرق دارد. اگر مثل من اهل صحبت کردن با راننده تاکسی و فروشنده و فردی که تو ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده یا توی اتوبوس کنارتان نشسته یا حتی مشتری های دیگه توی مغازه و کلا اهل حرف زدن با غریبه ها هستید، تنهایی به شما حتی فرصت بیش تری برای گفتگو و داد و ستدهای زبانی و آزمودن قابلیت هایتان برای ارتباط برقرار کردن می دهد. وقتی با دوست یا دوستانمان بیرون می رویم معمولا با هم یک کُلُنی تشکیل می دهیم. با هم صحبت می کنیم و در خرید نظر همدیگه را می پرسیم و تمایلی نداریم یا نیازی نمی بینیم دیگران را وارد جمعمان کنیم. دیگران می توانند موضوع صحبت ما باشند اما اغلب طرف گفتگوی ما نیستند. اما این که با دوستانمان راحت می گیم و می خندیم هنر نیست و معاشرت با دوستانمان هم ما را تبدیل به آدمی اجتماعی نمی کند. وقتی تنهایی را به معاشرت با بعضی به دلایلی ترجیح می دهیم یا حتی با وجود داشتن دوستانی خوب گاهی با خودمان خلوت می کنیم فرصت های بیش تری برای آشنایی و معاشرت با آدم های جدید برای خودمان خلق می کنیم یا گاهی در شرایطی قرار می گیریم که مجبوریم خودمان را در معرض ارتباط های جدید بگذاریم.

ادامه دارد

در ستایش تنهایی 1

۴ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۸ ، ۱۷:۰۳
آیبک

انیمیشن Angry Birds را دیدید؟ اون جایی که پرندههای همیشه مهربان شاد آرام می فهمند که خوکهای سبز غریبه تخم هایشان را دزدیدند. غمگین اند اما ناتوان در پیدا کردن راه چاره ای یعنی اصلا برای همچین شرایطی آموزش ندیدند. هر چیزی که برای واکنش به آن  نیاز داشتند تا آن موقع برایشان ضد ارزش بوده. می خواهند بگذرند و بروند تخم های جدیدی درست کنند اما پرنده ی قرمز عصبانی که از بچگی وصله ی ناجور این اجتماع بوده منصرفشان می کند. بهشان می گوید شما الان باید خشمگین باشید. احساس خشم را در آن ها به وجود می آورد و می پروراند. عصبانیت به آن ها نیرویی می دهد برای اقدام برای برگرداندن تخم هایشان (حالا نمیگم موفق میشن یا نه که داستان لو نره :)) )

به نظر نیچه نظام های اخلاقی  میل ها و رانه های اصیل انسانی را سرکوب  می کنند و در راستای منافع سازنده ها و مروجانشان هستند. اخلاق مسیحی هدف اصلی حملات نیچه است و آن را اخلاق ضعیفان می داند. یعنی وقتی انسان ها از طرف قوی ترها مورد ظلم قرار می گیرند و نمی توانند انتقام بگیرند روی ضعف، کینه، ریا و ترسشان اسم هایی چون صبر، گذشت و بخشش   می گذارند و سختی کشیدن و در صلح بودن را به عنوان ارزش هایی اخلاقی ستایش می کنند. البته نیچه کلا بخشش را ضد ارزش نمی داند! تشخیص این که داری از ضعف کوتاه میایی یا در قدرت می بخشی یا آن قدر موضوع برایت بی اهمیت است که ازش می گذری، با خودت است.یعنی نه مهربانی به خودی خودش ارزش است و نه خشم و خشونت در همه حال ضد ارزش.

چند وقت بود از یک نفر رفتارهای آزاردهنده ای می دیدم. در این مدت به روش های مختلف تلاش کردم که نگذارم کارهایشان آزارم بدهد و تا حد زیادی هم موفق بودم تا این که چند روز پیش چیزی دیدم که تحملش از حد توانم خارج بود.

مامان که می خواست فرزندانی باشخصیت تربیت کند و هیچ چیز صلح (شاید حتی ظاهری) زندگی اش را بهم نزند ما را همیشه به گذشت دعوت می کرد. پیامش این بود که پیروزی نهایی از آن ستمدیدگانی است که بزرگوارانه گذشت می کنند. من هم تحت تاثیر تربیتی که دیده بودم  یک روز تحمل کردم. آن شب برای این که خوابم ببرد مثل یک منتره مدام تکرار کردم «این ها حاشیه های بی اهمیت زندگی ام هستند» و جواب داد و خوابم برد. اما صبح سعی کردم با خودم صادق تر باشم. گفتم آیبک! این که احمق فرض بشوی بی اهمیت نیست. دروغ شنیدن و توهین به شعورت حاشیه ی بی اهمیتی در زندگی ات نیست یعنی نباید باشد. تو هم الان بزرگوارانه نگذشتی . ترس از پیامدهای یک دعوا و رویارویی مانع واکنشت شده. تو پر از خشم و کینه ای. تا وقتی که خشمت را سرکوب می کنی رنج خواهی کشید، رنجی بی معنا. برای همین این بار تصمیم گرفتم به جای مامان به حرف نیچه گوش بدهم و این شد که رفتم طرف مورد نظر را جر دادم! الان هم از نتیجه ی کار خیلی راضی ام. احساس می کنم همان ابرانسانی هستم که نیچه می گوید! طرف اول یک چیزهایی گفت و بعد مثل سگ کتک خورده دمش را بین پاهایش جمع کرد و رفت. و من الان در صلح واقعی ام.

به نظرم ما در جامعه ای بزرگ شدیم که باید مدام نه فقط خشم که کلا احساساتمان را سرکوب کنیم. یاد نگرفتیم با بروز احساساتمان راحت باشیم. چون دختر بلند نمی خندد، پسر گریه نمی کند، مرد نمی ترسد، زن پرخاش نمی کند، عاشق شدی نشان نده، هیجان زده شدی متانتت را حفظ کن و ... فکر نمی کنم نتیجه ی این باید و نبایدها روان سالمی باشد.

۹ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۸ ، ۲۰:۴۸
آیبک

یک زمانی بینندهی ثابت کانال یوتیوب عمو رالف بودم. زمانی که نیاز داشتم کسی بهم بقبولاند که زندگیام دست خودم است و عمو رالف این کار را خیلی خوب بلد بود. حرفهایش برایم ترکیبی از واقعیت و فانتزی بود. گاهی واقعیتش بیشتر از فانتزیاش و گاهی هم فانتزیاش میچربید. دربارهی خیلی چیزها صحبت میکرد و راهکار میداد. یک بار ویدئویی ازش دیدم دربارهی تنهایی. منظورش هم از تنهایی نداشتن دوستدختر و دوستپسر بود. لب کلامش این بود که تنهایی یک فرصت است. فرصتی که نباید هدرش داد. فرصتی برای توجه به خود، خودسازی و خود دوستی. آن موقع که این ویدئو را دیدم دورم شلوغ بود و برای همدردی با آدمهای تنها حرفهای عمو رالف را جدی نگرفتم. اما حالا بعدِ تجربهی بیش از دو سال تنهایی اعتراف میکنم که از صفر تا صد حرفهای عمو رالف درست بود. حرفهایش نه تنها دربارهی نبود رابطهی عاشقانه که دربارهی جای خالی هر نوع دوستی صادق است. دو سال نیم پیش با تغییر شهر زندگی‌ام از دوستانم دور شدم و در این مدت در کمال ناباوری هیچ کسی را پیدا نکردم که با میل و رغبت معرفیاش کنم: دوستم. ناامیدکننده‌ترین دورهی زندگیام از این لحاظ... اما... بهترین دورهی زندگیام از نظر خودسازی و خوددوستی. وقتی تنها هستی، اگر برای مدتی به داشتن خودت قناعت کنی و به جای دویدن و گشتن دنبال دیگری، آرام بگیری اون وقت صدای خودت را میشنوی، خودت را میبینی، خودت میشوی موضوع فکر خودت، با خودت به گفتگو میشینی. کم کم میفهمی چقدر با خودت حرف داری، کم کم به خودت علاقمند میشوی. میبینی چقدر با خودت خوش میگذرد. به این جا میرسی که حاضر نیستی هر آدمی را به زندگیات راه بدهی، در وقت گذاشتن برای آدمها سختگیرتر میشوی. چون آدم برای هر کسی که خلوت عاشقانه با خودش را رها نمیکند.

ادامه دارد

یک پست قدیمی درباره ی عمو رالف

راستی! خدمت خواننده های پیگیر عزیز، این پست یادتان هست؟ خواستم بگم من تو اوجم :)

۶ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۶:۵۷
آیبک

یک روز یک جایی

چند تا دوست از شهرهای مختلف دور هم نشستند. صحبت سر این است که چرا پریسا که تنها ترک این گروه است، از شوخیهای ما دلخور میشود. میگویند ما به هم خیلی چیزها به شوخی نسبت میدهیم اما تنها کسی که بیجنبه است و جدی میگیرد پریساست. اصفهانی و شیرازی گروه یادآور جوکهایی میشوند که برایشان میسازند و جنبه ی بالایشان.

اون روز اون جا

 استندآپ کمدی یک زن جوان از یکی از شبکههای ماهوارهای داخلی پخش میشود. اجرای قوی دارد و صدای شلیک خندهی مرد و زن هر چند ثانیه بلند میشود. مردها را دستهبندی کرده و هر دسته را به یک نوع غذا تشبیه کرده. از هر کدام به زبان طنز ایرادی میگیرد تا آخر به اینجا برسد که باباها تنها مردهای ارزشمند زندگی دخترها هستند یا یک همچین چیزی. اگر قضیه برعکس بود و یک مرد استندآپ کمدی با همین محتوا اما دربارهی زنها میساخت چی میشد؟

اون روزها این جاها

یک سریال طنز چند سال پیش پخش میشد که در آن زن جوانی بود که مثلا از فرط زشتی خواستگار نداشت و سنش هم بالا رفته بود. صحنههایی بود که نشان میداد مردها از دیدن خالهای صورتش مشمئز میشوند. اعتراضهایی به این نقش شد و جواب شنیدند که نباید طنز را محدود کرد. این بیننده است که باید جنبهاش را بالا ببرد.

این روزها اون جاها

حین سرک کشیدنهام در سایتها و پیجهای اروپایی و آمریکایی، کم ندیدم واکنشهایی که مثلا به نسبتی که به یک سیاهپوست یا فردی از جامعه رنگین کمانی در یک فیلم، اجرا یا خبرگزاری دادهشده اعتراض دارند. پاسخها هم اغلب این بوده که معترضان به نژادپرستی یا حامیان جامعهی رنگینکمانی دارند از آن ور بوم میافتند، وگرنه همین رفتار هر روز و همه جا با سفیدپوستها میشود.

نظر شما چیه؟ به نظر شما بعضیقومیتها، زنها، نژادها یا افرادی با گرایشهای خاص بیجنبه و تندرو شدند؟

به نظر من، در هیچ کدام از موقعیتهایی که توصیف کردم، نباید فقط همانجا، همان لحظه و همان آدم را ببینیم ،باید نگاه تاریخی داشته باشیم. در تمام سالهایی که به ترکها گفتند کله پوک (صراحت هم به خرج نمیدادم میدانستیم داریم دربارهی چی صحبت میکنیم) به اصفهان گفتند نصف جهان، مهد فرهنگ. ته صفت خساستی را هم که به اصفهانیها نسبت دادند شد زرنگی و مقتصد بودن و عقل معاش داشتن. حالا احساسات کی بیشتر زخمی شده و با کوچکترین حرفی آماده است که زخمش تازه بشود؟

به نظر من درباره‌ی زنها و سیاهپوستها هم همین طور است. اینها با خودشان یک تاریخ توهین و تحقیر را حمل میکنند. به همین خاطر هم حساس تراند هم این که در جوامع خودآگاه تر حساسیت نسبت به رفتاری که با آن ها می شود بیش تر است.

یا مثلا «دختر ترشیده» فقط معادل مونث «پیر پسر» نیست، نمیشود منکر شد. بار معنایی این دو واژه به خاطر دو تاریخ خیلی متفاوتی که پست سر دارند خیلی با هم متفاوت است، هر چند هر دو منفی باشند. یا  مثلا دستهبندی زنها یک شوخی بامزه نیست، واقعیتی زننده است (الان خودم یاد آهنگ دافی شاپ ساسی افتادم!).

بگذارید یک مثال سادهتر بزنم. شما ممکن است با دوستانتان شوخیهای جنسی کنید. اما اگر بدانید که به یکی از دوستانتان واقعا زمانی تجاوز جنسی شده و هنوزم روحش زخمی است، با او هم ازین شوخیها میکنید؟ اگر آره که خیلی بیشعورید!

من به اصفهانی ها هم نسبت بد نمی دهم و با مقابله به مثل هم مخالفم اما پریسا را هم می فهمم و الی آخر.

 

۱۰ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۶:۵۴
آیبک

این پست گمشده این قدر عالی و مفیده که دیدم گذاشتنش توی قسمت پیوندها واسش کمه و باید تو یک پست جدا دعوتتون کنم برید بخونیدش.


فقط عکس دومو ببینید چقدر قشنگ بوده :(

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۱:۲۱
آیبک

از اون جایی که life starts at the edge of your comfort zone، چند پروژه هیجان انگیز در نظر داشتم که در سال جدید کلید بزنم. اولیش پروژهای بود که میخواستم روی محبوب پیاده کنم. اما از بخت بد سفر کاری ایشان بیشتر از زمان پیشبینی شده طول کشید و همین بهم فرصتی داد که بیشتر درباره پروژهام فکر کنم. فکر کردن و پای عقل به میان آمدن همان و مردد شدن همان. فعلا از لبهی comfort zone عقب نشستم و دارم دو دو تا چهارتا میکنم.

برای پروژهی بعدی یک همراه انتخاب کرده بودم که فعلا به خاطر دیسک کمرش در حال استراحت مطلق است.

آغاز یک پروژه دیگهام نیازمند جور شدن شرایطی است که فعلا ازش بوهای امیدوارکنندهای به مشام نمی‌رسد.

پروژهی دیگری هم هست که اگر بخواهم برایتان توصیفش کنم باید بگویم comfort zone در حکم یک آسمان خراش است و من آدمی که قصد خودکشی دارد. رفتهام بالای سقفش و یک جایی آن لبهاش ایستادم. اگر بپرم چون بال ندارم طبیعتا اوج نمیگیرم. فعلا عقل آمده و دارد زیرگوشم یک چیزهایی میگوید که منصرف شوم از پریدن.

و پروژهی آخر که بعد دو هفته فرار و به تاخیر انداختن بالاخره فردا روزی است که باید comfort zoneام را به قصدش ترک کنم. فردا بین ساعات 4 تا 6 عصر. اوج میگیرم یا پخش آسفالت میشوم؟ خدا داند.

۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۸ ، ۲۰:۴۰
آیبک

این بچه راهبههای کچل بودایی را که با یک کاسه میان مردم گدایی میکنند دیدید؟ خودشان میگویند که حکمت پشت این کار این است که آدمها با کمک کردن به این بچهها حس خوبی پیدا کنند.

اگر الان قسمت قضاوتگر ذهنتان دارد درست و نادرست و کاربردی بودن یا نبودن این کار را بررسی میکند، فعلا خاموشش کنید چون قرار نیست کسی اینجا شما را به بودایی شدن دعوت کند. حرفم چیز دیگری است.

امروز یک ویدئو دیدم از یکی که با دوستانش رفته بودند مناطق سیلزده و بیل به دست گرفتهبودند تا مثلا گل و لای را از خانه و زندگی مردم پاک کنند. رو به دوربین از چند نفر که با آنها دعوای سیاسی و عقیدتی داشت اسم برد و گفت فلانیها! الان که شما جلو شومینه نشستید و حرف میزنید، یک عده تا چکمه تو گل دارند بیل میزنند. هشتگ اول بیل بزن، بعد حرف بزن!

از این که یک عده توانایی این را دارند که در بدبختی مردم هم بهانهای برای امتیاز گرفتن در دعواهای سیاسی خود پیدا کنند میگذریم. از این که این آقایان لباس تبلیغ دین به تن داشتند هم بگذریم، که چقدر همه چیز را زنندهتر میکند. چه چیزی باعث میشود که فکر کنیم میتوانیم سر احدی بابت کار به اصطلاح خیری که انجام دادیم منت بگذاریم؟!

به بند اول برگردیم. اگر همیشه به خاطر داشته باشیم هر کاری که می کنیم، داریم برای دل خودمان انجام میدهیم نه منتش را سر کسی میگذاریم و نه خیالی برمان میدارد. این روزگار است که گاهی سر ما منت میگذارد و به ما فرصتی میدهد که با کمک کردن به دیگران حس خوبی پیدا کنیم، حس مفید بودن، حس مهربان بودن، حس موثر بودن، حس انسان بودن. اگر  به دنیای دیگری که درآن جا اعمالمان را می‌گذارند در ترازو و فمن یعمل مثقال ذره خیر یره ایمان داریم که باز هم منت بیش‌تری سرمان است، چون دو جانبه سود می‌بریم!

۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۸ ، ۲۰:۲۹
آیبک

حدود فاصله هفت تا 9 سالگی تنها دوران چاقی من تا این جای زندگی بوده. از آن به بعد در عرض یک سال جوری لاغر شدم که ناظمها و معلمهای چاق مدرسه یک گوشه گیرم میآوردند و یواشکی راز موفقیتم را میپرسیدند. اشتهایم به غذا بدون هیچ تلاش و تصمیم قبلی کمتر شده بود. شاید از آن حس انفجار و پشیمانی بعد هر وعده غذا خسته شدهبودم. در دوران چاقی یکی از شگردهایم برای بیشتر لذت بردن از غذا این بود که تهدیگم را دور از چشم خودم توی قابلمه نگه میداشتم. این قدر محو غذا خوردن میشدم که فراموش میکردم یک تهدیگ ذخیره دارم. درست در لحظهای که از تمام شدن غذای توی بشقابم غصهدار میشدم یادم میآمد که هنوز بهترین قسمت غذایم باقی مانده :)) آن هم وقتی بقیه دیگه چیزی برای خوردن نداشتند!

دیگه با غذا همچین کاری نمیکنم اما با بعضی پیامها چرا. وقتی توی جمعی دوستداشتنی خوشی و سرگرم و گوشیات از آمدن پیامی خوشمزه خبر میدهد. بازش نمیکنی و برعکس گوشی را در عمیقترین نقطه کیف پنهان میکنی و با لبخندی از رضایت که ریشههایش تا دلت پایین دویده و دارد قلقلکش میدهد، به جمع برمیگردی. نه به این خاطر که تظاهر کنی فرستنده برایت اهمیتی ندارد. چون این پیام یک تهدیگ برشته و براق وخوشمزه است. وقتی همه رفتند، خندهها که تمام شد، تنها که شدی آن وقت باید گوشی را از اعماق کیفت پیدا کنی، پیامش را با ذوق باز کنی و دانه دانه واژههایش را بچشی.

۴ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۸ ، ۰۲:۰۲
آیبک