کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

پیوندها

از اکانت های اینستاگرامی محبوبم اکانتیه که صاحبش دو تا پسر جوان اند که سفر می کنند و سفرنامه تصویریشان را با توضیحاتی که اغلب چاشنی طنز دارد به اشتراک می گذارند. یک بار یکی برایشان کامنت گذاشته بود که با سفرنامه شما می فهمیم که چقدر برخلاف تصورمان ما آدم های کره زمین با هم اشتراک داریم و این احساس بیگانگی و ترسی که از هم داریم بی مورد و ناشی از عدم شناخت درست ماست. این کامنت را که خوندم یاد کارتونی افتادم که تازگی توی شبکه پویا دیده بودم. یک کارتون بدترکیب و بی سر و ته و تف مال و بی دیالوگ ساخت وطنی. داستانش که چه عرض کنم، عناصر و محتوای بی محتواش چند تا کودک بودند نماینده کشورها و ملیت ها یا نژادهای مختلف، یکی سیاه پوست، یکی چشم بادومی و یکی بور چشم آبی و یکی چفیه به دوش و یکی هم ایرانی با تی شرت به رنگ پرچم کشور. کودکی که لابد نماد اروپا و آمریکا بود یک کارهایی می کرد که بین بقیه درگیری ایجاد کند، اون ها هم که خل و چل نمی فهمیدند این ها توطئه و زیر سر این موبوره است. تا این که بالاخره قهرمان ایرانی وارد می شود و به کمک اون چفیه به دوشه بقیه را آگاه می کند و لابد دنیا را نجات می دهد.

حق می دهم باور نکنید که چنین کارتون هایی ساخته و پخش و به خورد بچه های ما داده می شود. من هم اگه به چشم خودم ندیده بودم باور نمی کردم که رسانه ما به این طرز شرم آوری نفرت پراکنی می کند و این طور گل درشت و ابلهانه محتویات مسموم ذهن مریضش را به دنیای بچه ها تزریق می کند. بچه هایی که با مفهوم نژاد و ملیت به کل بیگانه ان قبل از این که بازیچه قدرت ها بشوند و به جان هم بیفتند.

۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۳۷
آیبک
امشب یک چیزی دیدم که تا یک هفته شارژم (بدون تشت و شیر و بوسه). از کلاس برمی گشتم. کلاسم تو یک کوچه باریک و شلوغ برگزار میشه که همیشه دو طرفش ماشین پارکه. از کلاس که اومدم بیرون دیدم یک جمعیتی ایستادن و یک ماشین دراز (برای من ماشین ها به کوچیک، گنده و دراز و پژو تقسیم میشن) هم بین دو تا ماشین با فاصله خیلی کم گیر افتاده. جمعیت هم در حال نظر دادن و غر زدن و دست فرمون دادن. اومدم جلو و دیدم راننده خانومه. جا حتی برای رد شدن عابر از یک گوشه و کنار هم نبود. منتظر ایستاده بودم تا راه باز بشه که یک صدای زنونه از پشت سرم گفت راننده زن که باشه از این بهتر نمیشه. برگشتم نگاهش کردم پوزخندی به لب داشت و منتظر تایید بود انگار. دیدم یک بچه هم همراهشه متاسفانه. براش توضیح دادم که چرا ربطی به مرد و زن نداره الان. جای تهمینه خالی که هشتگ بزنه زنان علیه زنان. ولی  صبر کنین هنوز به جای خوبش نرسیدیم و من واستون از  شوالیه های داستان چیزی نگفتم. اون جا دو تا جنتلمن  هم بودن. اول به تماشاچی ها اعتراض کردند که راننده رو هل نکنن. بعد خیلی آروم و خیلی مودب، جوری که راننده هم آرامش پیدا کنه، شروع کردن به دست فرمون دادن. فقط باید اونجا بودید و می دیدید تا الان که می خوام از عشقم بهشون واستون بگم، مثل رفقای زلیخا بهم ایراد نگیرید. فکر کن ولنتاین باشه و عشق تو هوا باشه و اینا رو هم ببینی. می خواستم برم بگم آقا شما دوست دختری، زنی نمی خواین؟ نه تو رو خدا! من کجا دیگه مثل شماها پیدا کنم آخه؟!... خیلی خب باشه، ولی با هر کی رفتین لطفا زودتر تکثیر شین. ما به امثال شما تو این مملکت نیاز داریم.
یادم باشه یک بار هم واستون از یک راننده تاکسی بگم. اون که شارژش ماهانه بود!

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۳۵
آیبک

میگن شما حرف خوب را گوش کن و با گوینده‌اش کاری نداشته باش. اما نه، گاهی مهمه و خیلی فرق می کنه که حرف از دهان کی خارج شده باشه. مخصوصا وقتی که حالت توصیه داره و قراره به کاری وادارت کنه. شما پای حرف آدمی که نان خشک تو آب میزنه و می خوره اما دست به مال دیگری نمی‌بره می‌شینید یا اونی که تو ناز و نعمت از زشتی دزدی میگه؟ ایوب به صبر دعوتتان کنه می‌پذیرید یا سلیمان؟ روزه‌داری یک نانوا تو یک ظهر داغ مصممتان می‌کنه به روزه‌داری یا تهدید و انذار پیش‌نماز پولی زیر کولر و پنکه خطاب به روزه‌خوارها؟ شعار خواستن توانستن است از زبان کی شنیدنی و پذیرفتنیه؟ اونی که از هیچ به همه چیز رسیده یا...؟

به زبان‌های مختلف شنیدیم که شکر نعمت نعمتت افزون کند، یا نه! اصلا افزون هم نکند تو باید شکرگزار باشی. هر کتاب مقدسی که باز کردم پای ثابت یکی از مهم‌ترین دستوراتش شکرگزاری بوده. در هر موقعیتی باید شکرگزار باشی، قبل غذا، بعد غذا، در نعمت، در عذاب... از خدا، از طبیعت، از کائنات، از حیوانی که گوشتش را خوردی و سیر شدی، اصلا فقط  شکرگزار باش و حسش را در فضا رها کن! اما گاهی شاید هم اغلب خیلی سخته و گاهی هم طلبکاری به جای شکرگزار.

تقریبا یک ساله که با توریا پیت Turia Pitt  آشنا شدم و صفحه اشو تو اینستاگرام دنبال می کنم. توریا ورزشکار و دونده است. چند سال پیش در مسیرش در ماراتونی در یک آتش‌سوزی گیر می‌افته و دچار سوختگی شدیدی میشه که اگه عکسش را ببینید متوجه منظورم از سوختگی شدید می‌شید. حتی پزشک‌ها بهش گفته بودند که دیگه نمی‌تونه راه بره. اما اون نه تنها راه می‌ره که باز هم در ماراتون شرکت می‌کنه. حالا توریا الهام بخش خیلی‌ها در دنیاست. از قضا توریا هم خیلی روی شکرگزاری تاکید داره. توصیه اول و آخر و همیشگیش شکرگزاریه. وقتی یکی مثل توریا از شکرگزاری میگه نمیشه بی اعتنا از کنارش گذشت. با خودت می‌گی وقتی توریا می‌تونه حتی بابت یک روز آفتابی یا مهربانی مادرش برای نگهداشتن بچه، شکرگزار باشه من نمی‌تونم هر روز بهانه‌ای برای شکرگزاری پیدا کنم؟ امثال توریا هم پیامبراند، با این تفاوت که نمی‌شه انکارشون کرد.

 

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۱۶
آیبک

نمی دونم مردهایی که زن های معروف به دختران خیابان انقلاب را بدون حجاب دیدن الان حالشون چه طوره؟ تحریک نشدن؟ بالاخره مردن خب، طبیعیه. نسبت به زن های خودشون بی میل نشدن؟ بالاخره ازدواج و ارضای امیال جنسی، مرده و آلتش، زنه و وسیله جلب رضایت این عضو، طبیعیه خب. آمار نگرفتن فسق و فجور بیش تر شده باشه؟ بالاخره بدن زنه و منبع هزار جور فساد، طبیعیه. پسرهای تازه بالغ با دیدنشون نرفتن به دختربچه ها تجاوز کنن؟ بالاخره زن و مسیولیت حفظ امنیت و سلامت جامعه، طبیعیه خب، راستی اگه پسرهای مجردمون کور شده باشن چی؟ طبیعیه خب. آمار ازدواج پایین نیومده؟ پسرها نمیگن حالا که این قدر زن لخت (!!) ریخته تو خیابون دیگه چرا ازدواج کنیم؟ آخه خب طبیعه. نکنه با دیدن این ها عادی سازی ابژه جنسی و در نتیجه عدم تحریک پذیری برای مردامون اتفاق افتاده و دیگه زاد و ولد نکنن و نسلموم منقرض شه!

اونم چه نسلی! نسل تنها خوب ها، پاک ها، کاردرست های کره زمین و سوگلی های پروردگار و ساکنان آینده بهشت.

۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۲ ۱۲ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۴۶
آیبک

این روزها گویا دعوا راه افتاده بود میان دو دسته. یک دسته که از ذوق برف ایستاگرامو پر کرده بودن از عکس برف و برف بازی. دسته دوم اومدن گفتن عنشو دراوردین. بعد دسته اول به دسته دوم گفت روشنفکربازی درنیار (در جریان هستین که روشنفکر فحشه). حالا خواستم بگم من از دسته دوم هم روشنفکرترم. چون می خوام یادآوری کنم که خشکسالی با چند روز برف تو چند تا استان کشور حل نمیشه، پس لاذوقنی! هیچی تغییر نکرده و ما همچنان و بیش از پیش در بحرانیم

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۱۰
آیبک

فکر می کنم گاهی لازمه در اظهار نظر درباره یک فیلم و سنجش میزان تاثیرگذاریش به ناخودآگاهم اعتماد کنم. دیشب «رگ خواب» را دیدم.  برخلاف خودآگاهم که معتقده فیلم مزخرفی بود، ناخودآگاهم از دیشب در خواب و بیداری درگیرشه. فکر می‌کنم پیام کلی فیلم می تونه در آخرین جملات مینا به پدرش خلاصه بشه که خیلی هم باهاش موافقم. اما احتمالا چیزی که منو تحت تاثیر قرار داده صداقت گفتگوهای درونی مینا و بازی باورپذیر لیلا حاتمی (که هیچ وقت بازیگر مورد علاقه‌ام نبوده) در نمایش بعضی موقعیت‌ها و برانگیختن حس و تجربه مشترک انسانیه. مثلا کیه که نتونه تلخی هزار جور حس مینا را وقتی میفهمه خبری از مادر کامران نیست و عوضش با شلیک بی امان خنده‌هاش مواجه میشه نفهمه؟

یک جایی از فیلم مینای آسیب‌پذیر از حمایت‌های خستگی ناپذیر کامران میگه. نمی‌خوام حس خودمو به همه تعمیم بدم ولی آیا شما هم موافق نیستین که حامی داشتن و حامی بودن اگر مهم‌ترین ویژگی دو طرف یک رابطه نباشه دست کم یکی از مهم‌ترین هاست؟ حامی بودن خرجی دادن نیست یا بی عرضگی‌هاشو ندید گرفتن نیست، شاید اسم این هم حمایت باشه اما حمایتیه که آدم‌های تهی و آسیب پذیر دنبالشن. در عوض یک نوع حمایت هست که همه ما بهش نیاز داریم چون همه ما آدمیم، کامل نیستیم و ترس‌ها و ضعف‌هایی داریم. حامی بودن یعنی ایجاد محیطی امن برای طرف دیگه تا بتونه بدون ترس از مسخره شدن، قضاوت شدن، پشیمان شدن و مورد سواستفاده قرار گرفتن از نقاط ضعفش بگه، از ترس‌ها و عذاب وجدانش و همچنان حس کنه که عزیزه و شاید هم عزیزتر چون حالا دیگه صادق‌تر و عریان‌تر از پیشه.

قسمت ناراحت‌ کننده اینجاست که همچین حمایت و صداقتی به ندرت در روابطی که سراغ داریم دیده میشه. از کجا می‌دونم؟ از این که می‌بینم آدم‌ها برای حفظ و گرم کردن زندگی‌هاشون دنبال سیاستمدارانه عمل کردن هستن نه صادقانه رفتار کردن.

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۸
آیبک


چیزی که تو مترو دیده بودیم اون قدر سنگین بود که حتی نمی تونستیم دربارش حرف بزنیم. اما موافق بودیم که تو اون دسته رنج هایی قرار می گیره که به بیان درنمیان، که تو هیچ مکتبی توضیحی براشون پیدا نمیشه، که مبتلایانش مخاطب هیچ کتاب مقدسی نیستند یا هیچ جا ازشون دلجویی نشده، که انگار همیشه نادیده گرفته شدن و انکار شدن. شاید چون فکر کردن بهش خوشی ها را ناخوش می کنه و پایه های ایمانت را به لرزه درمیاره. کم بودن آدم هایی که تو رودخونه پر سر و صدای تاریخ به ساحل رودخونه هم نگاهی انداختن و رنجورهایی را دیدن که از جریان جا موندن، که تو قایق جایی براشون نبوده. 

وقتی رسیدم، نون آماده بود که از بیماری مادربزرگش بگه که، بعد دیدن عروسی همه دخترها و دامادی همه پسرهاش، حالا دکترها امیدی به بهبودش ندارند. گوش دادم، سر تکان دادم، چیزی نگفتم، تموم که شد، پتو را کشیدم روی سرم، چیزی را که تو مترو دیده بودم انکار کردم و خوابیدم.

مواظب باشیم که به چی میگیم رنج، وقتی رنج هایی هستند که به بیان درنمیان و رنجورهایی که  از خودمون پنهانشون می کنیم تا بتونیم زندگی کنیم.

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۶ ، ۱۹:۳۹
آیبک

پیش از این سلسله زلزله‌ها و پیش از این اتفاقات اخیر که هنوز هم ادامه داره، می خواستم درباره یک موضوعی بنویسم اما وقت و حوصله کم اجازه نمی‌داد.

عکس‌هایی که از باقی‌مانده مسکن مهر بعد زلزله کرمانشاه پخش شده بود، خیلی‌ها را عصبانی کرد، باعث شد مسکن مهر با ساختمان‌های اکباتان مقایسه بشه و یک عده باز هم و این بار بلندتر به روح شاه فقید درود بفرستند. نتیجه این که دوباره میان این وری‌ها و اون‌وری‌ها دعوا شد.

 ولی خب این که اصلا مورد جدید و بی سابقه ای نبود. مثلا یک بار که زلزله نسبتا شدیدی اومد، تنها ساختمانی که میان خوابگاه‌های دانشگاه ما اتفاقی برایش نیفتاد همونی بود که قبل انقلاب و توسط معماران خارجی ساخته شده بود. مشکل دیگه اینه که حالا حتی از پس نگهداری این ساختمان هم برنمیایم. وقتی بعد اولین بارون شدید سال اتاقمونو آب برداشت. آقایون فنی با یک چسب اومدن درزو تف مالش کردن و رفتن و ما فهمیدیم در تمام این سال‌ها راهکارشون برای حل مشکل همین بوده. یا مثلا این که بیش‌تر دانشکده‌های دانشگاهی که من توش درس می‌خوندم ساخت قبل انقلاب بودند و مسلما توسط معماران خارجی ساخته شده بودند. اصول معماری برای ساختمان دانشگاه در حد علم اون زمان کاملا رعایت شده بود. مثلا حداقل صدا میان سالن و کلاس‌ها رد و بدل می‌شد. یک سالی تصمیم گرفتند به طبقات ساختمان دانشکده اضافه کنند. نتیجه‌اش یک آستین کتان زمخت بود که به یک پیرهن ابریشمی زیبا دوخته بودند. شما هم احتمالا ازین موارد زیاد پیدا میکنید اطرافتون.

حالا سوال اینه که آیا معماران داخلی نمی تونستند اصول معماری را رعایت کنند؟ درسته که تولید علم نداریم اما مقلدان خوبی که هستیم. پس مشکل چیه؟ به نظر من مشکل بی وجدانی و خودخواهی ماست. همه جا فقط قراره با کمترین زمان برای فکر کردن و با بیش‌ترین بهره شخصی یک چیزی فقط علم بشه.

هرچند با سخت‌تر شدن زندگی برای طبقات کم‌درامد و تجمل‌گرایی در طبقه مرفه، طبق قانون بقا، خودخواهی مدام بیش‌تر شدت می گیره و وجدان کم رنگ‌تر میشه، اما به نظر من این‌ها خصلت‌های جدیدی در ما نیستند. ورزشگاه آزادی را هم اگه به جای مهندسان خارجی به خودمان داده بودند بعید بود که این همه سال پابرجا بمونه. انگار بهتر بود پیش از این مثلا استقلال کمی روی وجدانمون کار می کردیم. البته از این هم نمی شه غافل شد که برای حکومتی که پسوند «اسلامی» را یدک می‌کشه «بی وجدانی فراگیر و رو به رشد» خصلت نابخشودنی‌تریه تا در حکومتی شاهنشاهی و وابسته و خودفروخته.

 

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۶ ، ۱۱:۴۱
آیبک

این هوای بهاری و گاهی هم مثل امروز تابستانی منو هر روز بیش تر به خدا نزدیک می کنه. زندگیم سرشار شده از حضور خدا، چون مدام باهاش درباره این هوای ناجوانمردانه گرم و خشک و نقشه ای که احتمالا برامون کشیده در گفتگو ام. وقتی این هوای گرم و سنگینو فرو می برم یادم میاد که التماسش کنم بهمون رحم کنه. می خوام بهش بگم که ما رو ببخشه، ما احمقیم و به خودمون ظلم می کنیم، اون بزرگواری کنه و ما رو از نعمت هاش محروم نکنه. بعد یادم میاد که صحبت از «حماقت» عذر بدتر از گناهه. از کی تا حالا احمق بودن با وجود بهره مندی از نعمت عقل عذر پذیرفتنی شده؟ 

خدا دستشو گذاشته بیخ گلومون هر روز بیش تر فشار میده تا شاید یادمون بیاد که پیشینیانمون چه طور در دل کویر آبو مدیریت می کردن، چه طور به خاطر آیندگان قنات هایی می ساختن که عمر خودشون به استفاده از اون ها قد نمی داد و حالا ما آیندگان که سهله فردای خودمون رو هم در نظر نداریم. خدا دستشو گذاشته بیخ گلومون و هر روز بیش تر فشار میده تا شاید ببینیم که چه طور مردم خیلی از سرزمین هایی که دست کم فعلا بابت آب شیرین مشکلی ندارن و با دریاچه ها و رودخانه های پر آب محصور شدن و بهار و پاییزشون پر از باران و زمستانشون پر از برفه، عاقلانه تر و آگاهانه تر از ما آب مصرف می کنن.

من این روزها چشمم به آسمونی که انگار اصلا خیال باریدن نداره خشک شده و از نگاه کردن به زمین باران ندیده وحشت دارم.

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۶ ، ۱۸:۴۶
آیبک

یک مدته رو آوردم به دیدن فیلم‌های قدیمی معروف. مثلا امروز «اتوبوسی به نام هوس» دیدم. بعد فیلم چند تا نقد داخلی و خارجی هم دربارش خوندم، چون احساس کردم این قدر محو عشوه‌های ویوین لی (بلانش) و عضلات مارلون براندو (استنلی) شدم که از درک بیش‌تر فیلم جاموندم. واسم جالب بود که از نظر بیش‌تر منتقدان استنلی شخصیت بی‌خود و منفور و چرک و حال بهم‌زنی بود ولی من اصلا همچین برداشتی نداشتم (در واقع منم به مرض استللا زن استنلی مبتلا بودم). راستش تمام مدت فقط حواسم به این بود که یکی تو اون سال ها (فیلم ساخت 1951) که باشگاه و داروهای کرگردن‌ساز و آموزش‌های بدنسازی و ال و بل نبود چه طور چنین اندام و عضلات ورزیده‌ و هوس‌انگیزی داشت؟ نه خدایی!

۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۲۰:۴۵
آیبک

اگر دستم می‌رسید و یک کاره‌ای بودم، نمی‌گذاشتم دست کم هیچ دانشجوی ادبیات، زبان فارسی، تاریخ ایران باستان یا ومترجمی بدون دونستن زبان پهلوی فارغ‌التحصیل بشه. سعی می‌کنم غر نزنم که مثلا هندی‌ها چقدر روی آموزش سانسکریت سرمایه‌گذاری می‌کنند و ما... .

هنوز هیچ ادعایی در این باره ندارم اما همین اندک آشناییم با این زبان نگاهمو نسبت به خیلی چیزها تغییر داده، یکیش گویش‌ها و زبان‌ها و لهجه‌های محلیه. مثلا اگه از اون گونه هستید که به آریایی بودنشان افتخار می‌کنند و با حسرت از عصر طلایی ایران پیش از اسلام یاد می‌کنند و از ورود واژه‌های عربی به پارسی شاکی هستند باید بدونید که لهجه تهرانی و فارسی رسمی امروزه دورترین شکل زبان از زبان فارسی اصیله. اگر معیار اصالت و درستی زبان را نزدیکیش به ریشه‌های کهن و باستانیش بدونیم مامان بزرگ‌های روستایی ما، با بیش ترین فاصله از پایتخت و کم‌ترین دسترسی به رسانه، به درست‌ترین و اصیل‌ترین شکل صحبت می‌کنند.

من تهران دانشجو بودم. بچه‌ها به لهجه‌دار و بی‌لهجه تقسیم می‌شدند. درباره لهجه‌دارها پیش‌فرض‌های ثابتی وجود داشت. لهجه‌ها هر سال کم‌رنگ‌تر می‌شدند و گویش‌ورها تلاش می‌کردند تفاوتشان با آن دیگران کم‌تر مشهود باشه. از دسته‌بندی مریض تهرانی و شهرستانی که بگذریم این حل و ناپدید شدن لهجه‌های مختلف در یک لهجه از یک مرض دیگه ما هم نشات می‌گیره و اون هم اینه که کلا ما تفاوت‌ها را در هیچ چیز تحمل نمی‌کنیم. برای همین همه یک شکل شدیم، زبان‌ها، آرایش‌ها، لباس‌ها، ساختمان‌ها، علایق، باورها و سبک زندگی مشابه و یکسان. ذهن ما این‌قدر به وحدت و یکپارچگی عادت کرده که به کتونی با شلوار پارچه‌ای می‌خندیم، اولین گمانمان درباره زنی با رنگ موهای نامتعارف فاحشه بودنش است، اگر پسرمان به آشپزی علاقمند باشه نگران می‌شیم، اگر دچار معلولیت نیستیم به یک مثلا نابینا جوری نگاه می کنیم که به یک موجود عجیب الخلقه، لهجه متفاوت یک نفر را فورا به روش میاریم و اگر مثلا خیلی باادب باشیم نهایت می گییم "چه بانمکه لهجه‌ات!"

به نظر من کلا از حکومت نمیشه انتظار داشت که تفاوت‌ها را به رسمیت بشناسه و نظام آموزشی را بر ارزشمند دانستن تفاوت‌ها بنا کنه چون اصلا حفظ قدرتش در گرو سرکوب تفاوت‌هاست. حکومت برای بقا باید تصور هر امکانی را غیر از چیزی که هست از ذهن ها پاک کنه. اما کی می خواد که توی یک پادگان بزرگ که همه درش یک جور لباس پوشیدن و به نشانه ها و فرمان های یکسان واکنش های یکسان نشان میدن زندگی کنه؟ اگر نیاز می بینیم که تغییری ایجاد کنیم اول از همه باید این تغییر را در نگاه و ذهنیت خودمان ایجاد کنیم. به جای فکر کردن به یک «باید» به «امکان‌های مختلف» فکر کنیم، به احتمال ارزش‌هایی متفاوت از چیزی که تبلیغ می‌شه، به احتمال تعاریف متفاوت از سبک زندگی درست، به امکان ادیان به جای دین، به ارزش زبان‌ها و لهجه‌هایی غیر از چیزی که به عنوان زبان رسمی می‌شنویم و می خوانیم. تا وقتی که ما جوری رفتار می‌کنیم که دوستمان خجالت میکشه در حضور ما به زبان یا لهجه محلی خودش صحبت کنه چرا انتظار داریم حکومت مثلا زبان و ادبیات ترکی و کردی را در مدارس مناطق ترک یا کردنشین به رسمیت بشناسه؟

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۶ ، ۰۰:۴۵
آیبک


«چراغ ها را من خاموش می کنم» را دوست داشتم. مدت‌ها بود هر کتاب داستانی که بر می‌داشتم یا به سبک جریان سیال ذهن و پیچیده بود که نمی‌توانستم یک نفس بخوانمش یا آن قدر به نظرم فشرده و سنگین بود که بعد هر سطر یا بندی غلیظ باید کمی برای هضمش دست از خواندن می‌کشیدم! این بار اما این قدر روان و ساده و پرکشش بود که می‌خواندم و به خودم فحش می‌دادم که میان این همه کارهای عقب افتاده نشسته‌ام دارم کتاب داستان می‌خوانم. مشغول کار دیگری هم که بودم فکرم پیش شخصیت‌های داستان بود. الان هم که می نویسنم «داستان» انگار به احساس خودم خیانت می‌کنم از بس که به نظرم واقعی بودند و احساساتم درگیر زندگیشان شده بود.

«چراغ ها را من خاموش می کنم» را زن یا مرد متاهل می‌تواند بخواند و با شخصیت اصلی همزادپنداری کند، یک روان شناس هم می خواند و آن را تحلیل روان‌شناختی می‌کند، فلسفه‌دان هم بعد خواندن آن حتما حرف‌های زیادی خواهد داشت. این که نویسنده چه قصدی از نوشتن آن داشته یا داستان برآمده از چه افکار و تجربیات زیسته ای است می تواند به من خواننده ربط چندانی نداشته باشد :)) چون در واقع خواننده اثر را بازآفرینی می‌کند و هر خواننده هم بنا به ذهنیت، ناخودآگاه و تجربیات زیسته‌اش بازآفرینش مخصوص خودش را دارد.

برای من «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» نمایش ِ بازی عناصر و ویژگی‌های «معروف به » زنانه و مردانه است. می‌گویم معروف به مردانه و زنانه چون به نظر من این ویژگی ها یا دو نگاه متفاوت به جهان ربطی به دو جنس مرد و زن ندارد و می توانستند اسامی دیگری داشته باشند و اصلا دقیقا مشکل از همین جایی شروع می‌شود که این دسته بندی جنسیتی اتفاق می‌افتد و قلدرانه برای سبک زندگی افراد تعیین تکلیف می‌کند.

دنیای معروف به مردانه همان دنیایی که در آن تنها پرداختن به مسائل کلی و کلان ارزشمند است. کلی نگری جزئیات را که همان زندگی است فدا می‌کند، همان طور که فرد فدای منافع جامعه می‌شود. دنیای مردانه به وحدت بخشی تمایل دارد، عَلَمی به اسم واقعیت مطلق می‌سازد و همه را زیر آن می‌آورد. در این دنیا همه باید ارزش‌ها و قوانین را غیرقابل تغییر بدانند. چون تغییر و کثرت دردسرساز است و قدرت مطلق را تهدید می‌کند. این‌ها ویژگی‌های دنیای امروز و به ویژه سیاست است. اما می‌توانست جور دیگری هم باشد. در دنیای معروف به زنانه توجه و پرداختن به جزئیات ضروری است. کثرت به رسمیت شناخته می‌شود و با ثبات هم میانه‌ای ندارد.

برای من در این داستان آرتوش نماد دنیای مردانه و امیل و کلاریس نماد دنیای زنانه بودند. در آخر این درک ضرورت هماهنگی و تعادل میان جنبه‌های مردانه و زنانه بود که دنیای یک زوج را سر و سامان داد. آرتوش با نزدیک شدن به زندگی و توجه به جزئیات ملموس و کلاریس با شروع به درگیر شدن با مسائل کلان‌تر مثلا با پیوستن به گروه فعالان اجتماعی. یک جایی از داستان هست که وقتی کلاریس حین آشپزی پیش همسر دوستش از اهمیت ندادن شوهرش و کلا مردها به زندگی شکایت می کند، همسر دوستش نزدیک می‌اید یک نگاهی به قابلمه غذا می‌اندازد و جمله‌ای می‌گوید با این مضمون که "معلوم نیست اگر ما مردها نبودیم شما زن‌ها مواد لازم برای پختن غذا را از کجا می‌اوردید". این جمله دقیقا اهمیت بها دادن به همه وجوه و ظرفیت‌های انسانی را نشان می دهد، اتفاقی که در حال حاضر نمی‌افتد و دنیای ما شدید می لنگد.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۰:۵۹
آیبک

میگن پرها نشانه اند. نشانه ای از فرشته‌ نگهبان یا راهنمای معنوی یا یک همچین چیزی. خیلی‌ها باور نمی‌کنن، چون به نظرشون غیرواقعیه. یعنی مطئنن که تا به حال به چیز غیرواقعی باور نداشتن؟ وقتی یکی به یک چیزهایی میگه غیرواقعی لابد یک چیزهایی را هم واقعی می دونه. از کجا می دونه؟

یک پر افتاده پای تخت خوابم. برش نمی‌دارم. می خوام هر بار که چشمم بهش می‌افته حس کنم یکی مراقبمه.


کتاب «پر» هم موضوعش همینه؟ نخوندمش. الان یهو به یادش افتادم

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۱۵:۵۶
آیبک


از کتاب «نون نوشتن» محمود دولت آبادی:

"ادبیات رئالیستی در وجه اقتصادی خود، نباید تبدیل به گلایه تهیدستان از ثروتمندان بشود. ادبیات، در این خصوص باید بتواند توانایی ها و استعدادهای آدمیان را به آن ها بشناساند. القای حالت «حق به جانب» توده ها -که خود به اندازه کافی از آن برخوردار هستند- یک جلوه از روان شناسی «گداپروری» است. ما به توده های محروم نباید تلقین کنیم که دلتان به حال خودتان بسوزد، چون حق با شماست! ما به عنوان نویسنده، شاید بتوانیم به آدمیان این ظرفیت ها را بشناسانیم که می توانند در سرنوشت و تاریخ خود سهمی داشته باشند; و این که آن ها هم در مقابل سرنوشت و زندگانی خود، مسئولیت دارند. بنابراین، دلسوزی های آبکی، الزاما باید از پهنه ی ادبیات ما رخت بربندند و جای خود را به تحلیل دقیق و عمیق و همه جانبه ی زندگی مردم سم کوب شده ایران بدهند. شاید این تحلیل همه جانبه به مردم ما این امکان را بدهد تا نسبت به خود و سرنوشت خود، مطالعه جدی را آغاز کنند. زیرا این مردم سرانجام باید خود را بشناسند، ارزش های پنهانی خود را کشف کنند و از پوسته ای که آن ها را در خود حبس کرده است بیرون بیایند. در این سمت و جهت، امیدوارم که ادبیات بتواند به نسبت توانش، فریضه خود را ادا کند."


بگذرم از این که چقدر موافق سطر به سطر و واژه به واژه این نوشته ام، به نظرم این دقیقا همان دیدگاهیست که از یک نویسنده ادبیات رئالیستی  انتظار میرود و چیزی که به وجدم میاورد ویژگی غیرمنفعلانه بودنش است که به این راحتی در اندیشه و عمل هر روشنفکر ایرانی پیدا نمی شود.

اگر موافق این نگاه نسبت به توده های محروم جامعه نیستید لطفا دلیلش را توضیح بدهید و اگر مثل من موافقید، شعارهای مخصوصا اوایل انقلاب را در حمایت از تهیدستان به یاد بیاورید و به افکاری که از طریق فیلم ها و سریال ها هنوز هم در این باره در جامعه نشر پیدا می کند فکر کنید. طبق این نوشته نتیجه آن شعارها و تزریق آن افکار چه بوده؟ غیر از این که گداهای حق به جانب، نالان، ترحم برانگیز و منفعلی شدیم که مدام انگشت اتهام را به سمت دیگری می گیریم و منتظریم تا منجیمان از راه برسد و ارثمان را به ما برگرداند؟!

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۸
آیبک


بالاخره "مرگ ایوان ایلیچ" را خواندم. راستش اصلا نمی دانستم که داستان بلندی نیست وگرنه زودتر  سراغش می رفتم.

خواندنش را توصیه می کنم. چون امکانش هست که داستان موفق شود شما را وادار کند خود را جای ایوان ایلیچ بگذارید، با او همزاد پنداری کنید و بخورید به صخره های واقعیت، اما پیش از آن که مثل ایوان فرصت را از دست بدهید تغییری در سبک و روند زندگیتان ایجاد کنید. اگر هم هیچ به کارتان نیامد عیبی ندارد. آن قدر داستان بلند و وقت گیری نیست که بابت پیشنهادش به من فحش بدهید :)


پ.ن. شاید تغییر زیادی هم لازم نیست. فقط باید عاشق باشیم.

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۱
آیبک