کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
پیوندها

قبلا هم گفتم که به این " 100 فیلمی که همه باید ببینند" یا " 50 کتابی که باید قبل مرگ خواند" اعتقادی ندارم. یعنی نمیفهمم کتابی که خواندنش هم برای یک زن باردار واجب است، هم برای مردی که همسر دلخواهش را پیدا نکرده یا کسی که دغدغه های هستی شناسانه دارد، چه طور کتابی می تواند باشد. اصلا مگر می شود این فهرست را بدون توجه به علایق و سلایق خواننده یا بیننده تنظیم کرد؟ اما می دانم نویسندگانی هستند که من قبل مرگ باید حرفشان را بشنوم و فیلمسازانی که باید با دنیایشان آشنا شوم.

دیشب «جای خالی سلوچ»محمود دولت آبادی را تمام کردم. فقط یک هفته از دیدن «سگ کشی» بهرام بیضایی می گذشت. همزمانی خواندن و دیدن این دو اثرتاثیرشان را دو چندان کرد. شبی که سگ کشی را دیدم، می توانستم ساعت ها درباره اش با شور و هیجان صحبت کنم، دیشب اما مبهوت مانده بودم که این کتاب با من چه کرد!

از داستان و پایان سگ کشی خبر داشتم. می دانستم که از ویژگی های آثار بیضایی این است که زنان در آن نقش های محوری دارند و عروسک های بزک شده نیستند. اما باز هم سگ کشی ورای انتظارم بود. فقط می توانم بگویم که اگر این فیلم را یک فیلم ساز زن می ساخت به مردستیزی و سیاه نمایی متهم می شد. شاید نگاه من هم خیلی جنسیت زده است که نتوانستم بیضایی را فارغ از جنسیت یک فیلم ساز ببینم و تمام مدت دنبال کشف ذهن مردی بودم که این اندازه به دنیا و فرهنگ مردسالار حساس و به خفقان و ناامنی آن برای زنان آشناست. علاوه بر دیالوگ های حساب شده که هیچ جا جمله ای بی هدف هرز نرفته، حال و هوای جنگ که بی شک چهره ای مردانه دارد و دیوارنویسی های اوایل انقلاب مثل «مرگ بر بی حجاب» همه کمک می کنند تا موقعیت زنی را بفهمی که در فضایی مردسالارانه تحقیر می شود، زخم می خورد، کنترل می شود و مورد تجاوز و دست درازی قرار می گیرد. اما درخشان ترین جنبه ماجرا این جاست که فیلم ساز تاکید دارد که واکنش این زن به این فضا ناتوانی و دلسوزی به حال خود نیست، این زن ترحم برانگیز نیست، می ایستد، می جنگد، سرشار از خشم و نفرت می شود اما در نهایت وقتی نوبت انتقام می رسد بزرگ منشانه در قدرت می گذارد و می گذرد، چون مرامش خون ریزی نیست.

دولت آبادی خودش درباره «جای خالی سلوچ» می گوید:" کوشش خود به خودی من این بوده که شخصیت واقعی زن به عنوان نیروی بسیار ارزنده به تجلی دربیاید درکارهایم... . شخصیت مرگان (شخصیت اول داستان) هم همچون اعتراض من و همچنین اعتراض مرگان به این زندگی است که به ستم بر او و بر امثال او روا داشته می شود. مقاوت و سختکوشی مرگان و تحمل و سماجت او در عین حال نفی این انگ ناتوان بودن است. مثل یک ماده ببر از زندگی اش دفاع می کند، آن را دگرگون می کند و ... به نظر من جز این که این رفتارها زیباتر از رفتارهای یک مرد است در قبال حوادث، هیچ تفاوتی نسبت بهم ندارد." (از کتاب ما نیز مردمی هستیم) حین خواندن این کتاب هم نویسنده مدام پس ذهنم حضور داشت. نمی توانستم فراموش کنم یا نادیده بگیرم که پشت این سطور مردی است که قلمش را برای به تصویر کشیدن گوشه هایی از رنج های تاریخی زنان به کار گرفته، آن هم چنین قلمی! تصاویری که دولت آبادی در به خصوص یک چهارم آخر کتاب ساخته هیچ وقت از ذهنم پاک نخواهد شد. به صفحات مربوط به شب زفاف هاجر که رسیدم زار زدم. نمی توانستم خودم را دلداری بدهم که این فقط یک داستان است، چون واقعی بود، چون واقعی هست، چون نه یک بار که بارها و بارها اتفاق افتاده و هنوز هم اتفاق می افتد. واقعا خود دولت آبادی وقت نوشتن این سطور و توصیف این حالات چه حالی داشت؟! لابد یک آن مادری می شد که جگرگوشه اش را به قربانگاه می برند و آن بعد دختربچه ای که تقلا می کرد زیر سنگینی تن مردی میانسال... . این قلم با این صلابت پدیده است، طبعت را تغییر می دهد و انتظاراتت را از نویسنده بالا می برد و تو را به شک می اندازد که شاید تا به حال نمی دانستی داستان چیست و نویسنده کیست. می دانم تا مدت ها هیچ داستانی و قلمی راضی ام نخواهد کرد.

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۵
آیبک


هوا پر از وسوسه عشقه. همیشه محرم ها همین طور بوده و حتی شب های قدر هم. شاید تاثیر صداهاییه که در دور دست تو هوا رها شده و وقتی به تو می رسه دیگه تبدیل شده به زمزمه ای گنگ و مرموز. شاید هم چون می دونی اون بیرون غوغاییه، همه سرگرم اند و هیچکی به یاد تو که همیشه خدا این شب ها تنهایی نیست، برای همین به سرت می زنه که واسه خودت مشغله ای دست و پا کنی و چه مشغله ای شیرین تر و افتخارآمیزتر از عاشقی؟ علتش هر چی که هست با تمام شدن دهه همه چیز برمی گرده به حالت اول، تا سال بعد که باز از خودم بپرسم چی تو هواست که این قدر وسوسه انگیزه؟

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲ ۰۵ مهر ۹۶ ، ۲۳:۲۶
آیبک

آدم باید خیلی خوش شانس باشه که مثل من تختش زیر کلید لامپ باشه. نعمت کمی نیست این که وقتی جات گرم و پلک هات سنگین میشه بتونی کتابی که مشغول خوندنش بودی را کنار بگذاری و بدون بیرون اومدن از زیر پتو و ترک کردن تخت خواب، با یک اشاره شست پا لامپو خاموش کنی. نمی دونم کجا تو زندگیم چه کار صوابی کردم که مستحق چنین پاداشی شدم.

۶ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۷
آیبک

آخر یک روز رو به روش می ایستم و میگم:

" I love you. I know it's not ladylike to say it, but I'm not a lady, and I don't pretend to be"

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۳۲
آیبک


برای گونه ای از آدمیزاد اهمیت دادن به حیوانات در آب دادن به اونها قبل سربریدنشان خلاصه میشه. از نظر این گونه رسیدگی بیش تر به حیوانات ادا و اطوار و روشنفکرنماییه که بی شک از رفاه زدگی ناشی میشه. این گونه هست تا به فعالان و مدافعان حقوق حیوانات انسان های ستم دیده و فقیر دنیا را یادآوری کنه. هرچند فعالیت خود این گونه در دفاع از حقوق مردم مظلوم در حد یک عکس و دو خط نوشته در حساب اینستاگرام است اما خیلی علاقمنده که اقداماتی را که برای جلوگیری از رنج موجوداتی زنده صورت می گیره بی ارزش جلوه بده، موجودات زنده ای که عواطف و سیستم عصبی دارند و درست مثل ما زجر می کشند.

من که نتونستم منشا رفتار این گونه را در هیچ دین و مسلک و تفکری پیدا کنم.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۴۴
آیبک

من میان سه شهر سرگردانم. هر سه شهر را هم متاسفانه یا خوشبختانه دوست دارم. پس همیشه دلتنگم. دلتنگ آن‌هایی که دوستشان دارم و این جا نیستند و آن جا هستند. دلتنگ کارهایی که این جا نمی‌توانم انجام بدهم و آن‌جا می‌توانم. برای خوشی‌های اینجاییم باید خوشی‌های آن جاییم را هزینه کنم. این راحت نیست. اما کم کم دارم یاد می‌گیرم که هر جا هستم بودنم را غنیمت ببینم. قدر بودن در کنار آن‌هایی را که دوستشان دارم بدانم و با تمام وجود از خوشی های اینجاییم لذت ببرم. ناخوشی‌های اینجاییم را هم به خاطر بسپارم تا به وقتش از دلتنگی‌ام بکاهند! خلاصه این که دارم کم کم یاد می گیرم که باید همین لحظه و همین جا خوش باشم که اگر نباشم خوشی‌ام در هیچ جا و هیچ زمان دیگری هم تضمین شده نیست. همیشه یک چیزهایی به دست می‌آوریم و یک چیزهایی از دست می‌دهیم. یک مشکلاتی حل می‌شوند و یک مشکلاتی که هیچ فکرش را هم نمی‌کردیم ظاهر می‌شوند. انتظار کلا چیز بدیست به خصوص اگر منتظر آسودگی باشیم که هیچ وقت از راه نمی‌رسد.

الان هم دارم به توصیه‌های خودم عمل می‌کنم و تنهاییم را با هوشیاری مزه مزه می‌کنم، یک جوری که زود تمام نشود، بس که خوب است، هرچند که برای داشتنش خیلی از دوست داشتنی‌هایم را قربانی کردم.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۴۰
آیبک

می دونم که می دونید که خوشگلید، می دونم خودتونو دوست دارید اما گاهی به خودتون اضافی برسید تا فراموش نکنید پتانسیل اینو دارید که حتی ازین هم خوشگل تر باشید.


(انگشتانش را میان موهای بعد عمری اتو کشیده اش فرو می برد و به تصویر سه رخش در آینه لبخندی از رضایت و حتی چشمک ریز شیطونی می زند)

۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۲۷
آیبک
تصویر آن دختر عریان و وحشت زده در جنگ ویتنام، آن کودک سرگردان و گریان بوسنیایی، جسد آن پسربچه سوری در ساحل و این بار هم جسد معلق دختربچه روهینگیایی در آب. این ها ثبت شدند تا فراموش نکنیم که این است واقعی ترین چهره جنگ. جنگ فراتر از دلاوری سربازان و هوشیاری فرماندهان و پیروزی جبهه حق و نوشیدن داوطلبانه شربت شیرین شهادت است. جنگ صحنه آهسته تیر خوردن و افتادن مقتدرانه، نوای سوزناک پس زمینه و یک پایان عزتمندانه نیست. قربانیان اصلی هر جنگی هیچ نقشی در به وجود آمدن آن نداشتند.
۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۳
آیبک

دو گروه هستند که فقط با تغییر در نگرششان می توانند بزرگ ترین موانع را از سر راه حضور زنان در ورزشگاه بردارند و کلا به رفع تبعیض جنسیتی و ارتقای فرهنگ جمعی کمک کنند.

یک گروه زنان بی علاقه به فوتبال و محیط ورزشگاه هستند که نمی توانند مسیله امکان حضور زنان در ورزشگاه را فراتر از یک تصمیم و تمایل شخصی یا اختلال هرمونی چند تا گیس بریده ببینند!

گروه دوم هم مردانی که هنوز نمی دانند که این یک رسوایی ملی در حد ممنوعیت رانندگی زنان در عربستان است نه مسیله ای صرفا زنانه (هرچند زنان هم انسانند محض اطلاع) 

این دو گروه اغلب بهانه های پوسیده ای دارند مثل این که: ما با مشکلات وخیم تر و جدی تری در زمینه حقوق زنان مواجه ایم". من اطمینان می دهم که شما دست روی هر موضوعی ای در زمینه تبعیض جنسیتی بگذارید با همین جمله رو به رو میشوید. این عده یا نمی فهمند یا خودشان را به نفهمی می زنند که وخامت بعضی تبعیض ها دقیقا به خاطر ابتدایی و اولیه بودنشان است. از طرف دیگر بی توجهی به ظواهر بی توجهی به تفکری است که در این ظواهر بازتاب پیدا کرده. بماند که من کلا نمی فهمم چه طور یک مسیله اجتماعی، فرهنگی، حقوقی می تواند بی اهمیت و شخصی تلقی شود.

بهانه دوم این است که محیط مناسب حضور زنان نیست. باید گفت با آن تعریفی که شما از "مناسب" دارید، فقط پستوی خانه مناسب زنان است. در جامعه ای که فقط خود زنان مسیول امنیتشان هستند هیچ جا امن نیست. در ضمن شما اگر جایی را مناسب نمی بینید یا انگیزه ای برای حضور در آنجا ندارید فقط و فقط می توانید برای خودتان تصمیم بگیرید، شما هیچ صلاحیتی برای این که به جای دیگران فکر کنید ندارید. علایق و انگیزه ها و توانایی های دیگران با ما فرق دارد و به ما مربوط نیست اما تبعیض جنسیتی و معضل اجتماعی و رسوایی ملی به همه ما مربوط است. با صرف گفتن "الان محیط برای حضور زنان مناسب نیست" به "هیچ وقت محیط مناسب نخواهد شد" کمک می کنیم. چون معلوم نمی کنیم پس این روند مناسب شدن بالاخره باید از کجا شروع شود.

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۵
آیبک

فلسفه علم، نویسنده سمیر اُکاشا، مترجم هومن پناهنده، نشر فرهنگ معاصر

چند روز پیش این کتاب را روی میز برادرم پیدا کردم. اول قصد داشتم فقط یک نگاهی به آن بندازم اما تا ته خواندمش! بس که زبانش بی تکلف و ترجمه اش روان و مثال‌هایش برای جا انداختن مطلب هوشمندانه بود. کمترین فایده‌ای که این کتاب کوچک برای خواننده ناآشنا به این موضوعات می تواند داشته باشد این است که می‌فهمد چه طور دعواها همچنان به قوت خود باقیست و هر چیزی که تا به حال "پاسخ قطعی" تصور می‌کرده تنها یک "گزینه" در برابر یک پرسش بوده. یادم هست یک بار یکی همین جا در جریان بحثی فاتحه یکی از "ایسم" ها را خوانده بود. مثلا فکر کن یک نفر بیاید با قطعیت بگوید ثابت شده که دوره ایده‌الیسم تمام شده یا مثلا غلط بودن نسبیت‌گرایی سال هاست که بر اندیشمندان روشن شده مگر این که کوردل و معاند باشند! یا وجود خدا را به روش ملاصدرا ثابت کند و آن‌هایی را که نپذیرند ضالین بخواند. و به این ترتیب به راحتی خاک بریزد روی سال‌ها بحث و به چالش کشید‌ها و پرسش ایجاد کردن‌ها و پاسخ یافتن‌های میان طرف های دعوا.

حرف این است که تو می توانی در پارادایم فکری ات موضع ات را انتخاب کنی و پایش بایستی اما این که با فرض بدیهی بودن همه چیز قضیه را ساده کنی و به این ترتیب به نتیجه مطلوبت برسی راهش نیست. لابد قضیه این قدرها هم بدیهی نیست که هنوز هم نزاع ها ادامه دارد، به پرسش‌های قدیمی پاسخ‌های جدید داده می‌شود و برای پاسخ‌های قدیمی پرسش‌های جدید مطرح می‌شود.

برای ما که در کلاس هایی درس خواندیم که معلم حرف اول و آخر را می زد و خبری از بحث و چالش و امکان پاسخ‌های مختلف نبود و در جامعه ای که "تکثر" خطر تلقی می شود و ایجاد ترس می کند و صداهای مختلف قربانی توهم وحدت می شوند، سخت است که تصور کنیم که اتفاقا تداوم پرسش و پاسخ و گفتگوست که می تواند باعث تعالی بشود نه عَلَم کردن چیزی به عنوان حقیقت مطلق.

به نظر من ساده انگاری و بدیهی جلوه دادن مسائل از دو گروه سر می زند. یکی گروهی که اصلا ذهن ساده ای دارند و نمی توانند پیچیده تر فکر کنند. یکی هم گروهی که نفعشان در تک صدایی و حفظ قدرتشان مشروط به بدیهی و حل شده جلوه دادن مسائل پیچیده است. اگر فکر می‌کنیم که جز گروه اول نیستیم بهتر است یاور گروه دوم هم نباشیم و البته که باید بدانیم در عصر ارتباطات و وفور انواع کتاب و رسانه بی خبری از دعواها و چسبیدن به دم دست ترین پاسخ ها و ترسیدن از نقد و چالش هیچ توجیهی ندارد.

۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۴
آیبک

خانواده ی خیلی آبروداری هستند = دخترها و پسرهای این خانواده به عشقشان نرسیدند/ آرزوهایشان در سینه مرد / خیلی از جسارت ها در نطفه خفه شد و به تحقق رویایی نرسید / بهشان تجاوز شد و دم نزدند / برای حرف و نظر مردم زندگی کردند / از تغییر ترسیدند / تظاهر کردند به چیزی که نبودند و چیزهایی که نداشتند/ فریادهایشان در گلو ماند و بغض شد / به کسی که دوستش نداشتند متعهد ماندند / به زندگی مشترکی که نمی خواستند ادامه دادند / تحمل کردند/ و تحمل کردند / ... / و مردند.

۵ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۵۴
آیبک

دنبال یک پستی می گشتم، میون نوشته های تقریبا یک سال پیشم یک پست عاشقانه پیدا کردم که هر چی فکر کردم یادم نیومد درباره کیه! خیلی خندیدم اما شما اگه متاسفی حق داری :))

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۹
آیبک

دیروز داشتم از "عمو رالف" ،یکی از شخصیت های محبوبم تو یوتیوب، ویدیویی با عنوان " stay single until you meet a person like this" می دیدم. یکی از ویژگی هایی که رالف برای یک soul mate واقعی نام برد این بود که اون شخص با تو vulnerable باشه. کسی که اجازه بده اشک هاشو ببینی و ابایی نداشته باشه از این که پیش تو از ترس ها و غم ها و ضعف هاش بگه. به نظرم این ویژگی خیلی خیلی مهمی اومد که تا حالا نشنیده بودم و دربارش فکر نکرده بودم

حالا این توصیه عمو رالف رو بگذارید کنار حرف هایی که تو گوش پسربچه ها می خونن و تصویری که از قهرمان داستان ها برای دختربچه ها می سازند. این که یک مرد واقعی هیچ وقت گریه نمی کنه، از هیچی نمی ترسه و بر همه چیز پیروز میشه. چه بار سنگینی رو دوش پسرها می گذاریم و با القای حس شرم از بخشی از وجودشون، شخصیت هایی ناسالم تربیت می کنیم. از طرف دیگه دخترها با انتظارات ماورایی از انسان دیگه ای که مثل خودشون از گوشت و پوست و ... و احساساته بزرگ میشن. و خبر ندارند که اتفاقا زندگی و معاشرت با آدمی که در خلوت هم بروز احساسی نداره (شاید چون همیشه سرکوبش کرده) و بخش بزرگی از خودشو همچنان پنهان نگه داشته (شاید چون از قضاوت شدن می ترسه)نمی تونه زندگی و رابطه دلچسبی باشه.

برعکسش هم صادقه. مثلا یکی از دوستان دخترم تعریف می کرد که وقتی برای اولین بار با همسرش درباره نگرانی هاش صحبت کرد ارجاعش داد به روان پزشک! درحالی که این فرصت و بهانه ای بود برای به هم نزدیک تر شدن.

نمی دونم می تونیم از نو خودمونو تنظیم کنیم یا دیگه امیدی بهمون نیست.


۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۳
آیبک

من: (در حال تعریف کردن یک داستان من دراوردی درباره پرنده ای که گذرش به خانه ما افتاده بود.)

خواهرزاده سه ساله ام: کشتینش؟

من: نههه، گناه داره، ما پرنده ها رو نمی کشیم!

خواهرزاده سه ساله ام (خیلی فکورانه): مگس ها گناه ندارن؟ 



۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۳
آیبک

من برعکس این هایی که شعار "مرگ بر آمریکا" می‌دهند و بعد اضافه می کنند که منظورشان دولت آمریکاست نه مردمش، اتفاقا همیشه خواستم ثابت کنم که مردم آمریکا خیلی سطحی هستند و از تمدن فقط ظواهرش به آن‌ها رسیده. اما اتفاقی افتاد که تصمیم گرفتم دیگه در این باره اظهار نظر نکنم. درواقع هنوز سر حرفم هستم اما بهتر است این حرف از دهان یک ایرانی خارج نشود! آن هم فقط به یک دلیل که البته برای سکوت اختیار کردن به اندازه کافی بزرگ هست.

وقتی کامنت‌های پر از نگرانی آمریکایی ها زیر خبری درباره خودداری ترامپ از امضای قرارداد اقلیمی پاریس را خواندم فهمیدم هنوز چقدر راه پیش رو داریم تا به سطح آمریکایی‌های سطحی برسیم و درک درستی از بحران‌های زیست محیطی پیدا کنیم، آن قدر که به دغدغه ما تبدیل شود و مثل پدر و مادرهای آمریکایی نگران آینده فرزندانمان بشویم. آن‌ها نگرانند چون رئیس جمهورشان نمی خواهد زیر بار قرداد اقلیمی برود. حالا ما این جا درحالی به همه چیز غیر بحران آب مشغولیم که غول خشکسالی تمام قد در کشورمان ایستاده تا همین روزها یکی یکی شهرها و استان‌هامان را لگدکوب و به برهوت تبدیل کند و بعد از تماشای این که چه طور به جان هم می افتیم لذت ببرد.

درحال حاضر هیچ چیز و مطلقا هیچ چیز مهم تر از موضوع بحران آب و مقابله با خشکسالی نیست. چرا نمی فهمیم؟ چرا نمی ترسیم؟ چرا می توانیم درباره بغل گیری یک مجری تلویزیون و همسرش ساعت ها زیر مطلبی بحث کنیم، برای فلان جمله توفلان برنامه طنز خون بریزیم و درباره خیلی چیزهای دیگر بنویسیم اما نسبت به بحرانی که می تواند ما را با تمام مشکلات ریز و درشت دیگرمان ببلعد این قدر بی اعتناییم؟

بیایید درباره خشکسالی فکر کنیم، بخوانیم، بنویسیم و حرف بزنیم و آن را به الویت و اصلی ترین دغدغه ملی تبدیل کنیم.

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۲
آیبک