کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
يكشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۰۶ ق.ظ

من و مرشد 4

مرشد وقتی می خواد پوز یک گنده لاتی را به خاک بماله این جور رجز می خونه که " من بچه کف خیابونم، من زیر اعدام بودم!!".

من هم در موارد مشابه می گم "من بچه خوابگاهم". اگه طرف باز هم شاخ بازی دراره اضافه می کنم"چند ماه هم تو یک اتاق ده نفره تو پانسیون زندگی کردم!"

یکی از راه های موثر در شناختن آدم ها همینه که ببینی به کدام بخش از زندگیشان مفتخرن و کدام قسمت را برجسته می کنن. به نتایج خیلی مهمی می رسی، اگه اهل تفکر باشی.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۴/۰۴/۲۱
آیبک

نظرات  (۱۲)

... و اینکه کدوم بخش از زندگیشون رو مخفی میکنن...
پاسخ:
درسته اما خب وقتی یکیو خوب نمیشناسی به زوایای پنهان زندگیش هم دسترسی نداری
۲۱ تیر ۹۴ ، ۰۸:۳۴ آقای همکار
تو یه اتاق ده نفره زندگی کردی؟ :) من الان تو یه خونه 12 اتاق خوابه تنها زندگی میکنم!
+این حس فخر فروشی رو خوب انتقال دادم؟ ؛)
پاسخ:
من اگه جای تو بودم از خجالت سرمو بالا نمی آوردم بعد تو باهاش فخر هم می فروشی؟ 
:-))
منم بچه کف جاده
کف خیابون
کف کارگاه
کف خوابگاه
کف اقامتگاه
کف خونه
و کلی کف دیگه هستم.
کلا تو کفم :))))))))))))
پاسخ:
روم کم شد آقا دیگه نگو! داغونم کردی :-))))
منم یه بچه ام که در این زمینه هیچ نقطه افتخاری برای لات بازی درآوردن ندارم ولی روم زیاده:)
پاسخ:
:-)))
ببین بعد به من میگه سوسول!
منم زندگی دانشجویی مجردی داشتم ، خوابگاهی هم داشتم:)))
البته من یه چیز دیگه م میگم در شرایط خیلی بحرانی !
پاسخ:
چیییی؟ خب بگو ما هم بدونیم!
من بچه علی آبادم !!!!!!
پاسخ:
:-))))
چقدر کامنت های زیر این پست بانمک بودن همه
اضافه می کنم علی آباد کتول :)
پاسخ:
آخ آخ آخ پسوند به این مهمی رو داشتی جا مینداختی!
کل کله؟ روو کنم؟ :-)
منم کلی مجردی و شرایط سخت و داغون زندگی کردم,
اما جذابترین و فخرفروشانه ترینش اینه که من زندان بودم! :-)
پاسخ:
اسم واقعی شما ژان والژان نیست؟
بیچاره دوستم!
۲۲ تیر ۹۴ ، ۰۷:۵۵ آقای همکار
خجالت!  :) مگه دزدی کردم که خجالت بکشم؟ :) اتفاقا تنها حسی که به آدم دست نمیده حسه خجالت! 
پاسخ:
لااقل چند تا بی خانمان رو ببر تو اون اتاق ها جا بده!
۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۳:۱۰ رها مشق سکوت
من یه وقتایی هفته ای یه بار مجبور میشم خوابگاه بمونم، همه کار میکنم بپیچونمش و اون یه شبم برگردم خونه
وااااقعا کار سختیه
پاسخ:
ولی راستش به من خیلی خوش گذشت. مخصوصا اون چند ماه تو پانسیون :)
یه هم خونه داشتم همیشه توی شرایط حساس باد به غب غبش مینداخت و مییگفت من زمان ریگی دانشجو  زاهدان بودم و این بزرگترین افتخار زندگیش بود
منم بچه ی کف خوابگاه و  پانسیون و ....شلوغی و تنهایی و ...اهستم اما الان حس بغض بهم میده بیشتر
پاسخ:
خب اگه حس بغض داری دیگه جز افتخاراتت حساب نمیشه :-)
من زندگی دانشجویی و خوابگاهیم رو خیلی دوست داشتم
وقتی توی بطن ماجرایی شاید بهت احساس افتخار نده اینکه نه ساله دارم دور از خانواده ام زندگی میکنم اونم با همه وابسته بودنم بهم افتخار نمیده بغض میده حتی به اون وقتایی ک دو شیفت کار میکردم پنج و نیم میزدم بیرون و یازده شب بر میگشتم و ..
اون وقتایی ک توی تنهایی توی اوج مریضی خودم به خودم بخور میدادم  حتی کار کردمن توی تگزاس هم بهم افتخار نمیده نمیدونم شاید بیست
ت سال بعد که برای دخترم یا پسرم تعریفشون کردم افتخار کنم شاید همون موقع هم بغض کنم اره واقعا افتخارام این نیست
پاسخ:
فاطی همون وبلاگ قبلی هستی؟ آدرسشو ندارم. واسم بزار لطفا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی