کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب
سه شنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۷:۵۶ ب.ظ

آخرین چارشنبه ی اون سال

یک سالی همچین شبی داشتم تو کمد گریه می کردم چون مامان اجازه نداده بود برم بیرون ترقه بازی.

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۴/۱۲/۲۵
آیبک

نظرات  (۱۲)

مثل همین الانه من ، البته زنم نذاشت... :-))
پاسخ:
از تو کمد کامنت می گذاری؟ تصورت کردم :)))
:-))) کمدو که دیدی... خیلیم تنگه، الان دیگه دارم میرم آشتی کنم :-) 
من از همون بچگی هم مثبت بودم...😎
"البته بیشتر ترسو بودم شما صداشو در نیارین"
پاسخ:
فک کنم اون وقت ها هنوز ملت این اندازه خطرناک نشده بودن وگرنه منم نمی رفتم
همیشه از جهارشنبه سوری متنفر بودم..
پاسخ:
من متنفر نیستم اما ازش خوشم هم نمیاد. خیلی بی معنی شده واسم
خوشبختانه تو این مراسمات یه پدر و عموهای پایه تر از خودم داشتم که در میرفتم از زیر دست مامان :دی
پاسخ:
خوش به حالت. من باس تنها می رفتم
ترقه واسه محیط زیست خوب نیست از توی تراسم نگاه کنی هم صداشو می شنوی هم نورشو می بینی:))
پاسخ:
:-))
اون موقع ها تراس نداشتیم
چه باحال :D
پاسخ:
کجاش؟! گریه ی من تو کمد؟ :-)
۲۶ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۳۲ بلاگر کبیر ^_^
ای جاااانم...
من بودم یه ترقه مینداختم وسط هال مامان سورپرایز شه :) بعد که کتکمو خوردم میرفتم تو کمد عوضش دلم خنک بود :)
پاسخ:
منظورت از سورپرایز همون سکته ی خفیفه دیگه؟ :-)
و تا ابد هم یادت میمونه :(
پاسخ:
همیشه خیلی دلم به حال بچگیام می سوزه:-(
همچین گفتید اونوقت ها...
احساس میکنم خیلی قدمت دارید😄
پاسخ:
خعلی!
متاسفانه ع......ن چارشنبه سوری رو هم دراوردن وگرنه خیلی اتفاق خوبیه...
پاسخ:
دقیقا
اوخی :(( 



________________________
jameolhoda.ir

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی