کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

پیوندها
پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۵۷ ق.ظ

زال و دوست دخترش


بعد این همه بی رونقی در یک روز دو تا پست؟! فکر کردم باید بنویسم شاید تا فردا از دهن بیفتد. حالا نه این که چیز خاص و مهمی باشد. هان؟ نمی دانم. دلم می خواهد بنویسم.

 کتابخانه بودم، خواب آلود، بیش تر از دو ثانیه چشم ها را می بستم کار تمام بود. این طبقه پایین، بخش مرجع، همیشه عصر جمعه است، انگار عالم زیرین و سرزمین مردگان است. می نشینی و مثل تبعید شدگان به جنب و جوشی که بالا در جریان است گوش می دهی. برای همین وقتی این دو تا، زال و دوست دخترش، وارد شدند چشم هایم با کمال میل از روی کتاب بلند شدند. از میان قفسه ها آمدند درست پشت میزی نزدیک من نشستند. نزدیک که می گویم یعنی سه متر آن طرف تر. بدون هیچ کتابی نشستند و مشغول گوشی هایشان شدند. دختر تقریبا صفحه گوشی را به چشم هایش چسبانده بود. انگشت های اشاره و شستش را روی صفحه از هم دور می کرد و کلمات بزرگ می شدند، خیلی بزرگ. ناخواسته دیدم یا از سر کنجکاوی نگاهی انداختم. خب، در دیزی باز بود. نوشته بود :"من هم دوستت دارم". دختر ریز خندید و بلند شد و رفت بیرون. پسر با نگاهی که پشت مژه های سفیدش زیاد خوانا نبود رد رفتنش را دنبال کرد.

هم سن این دو تا که بودم، یک بار به یکی که خیلی دوستش داشتم گفتم " بهت علاقه دارم. حالا نه این که هر شب از غم فراقت بالشتم خیس بشه ها. ازت خوشم میاد"!

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۱۸
آیبک

نظرات  (۱)

۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۸:۵۶ بلاگر کبیر ^_^
چقققدر خوبه که یه مدته درست حسابی و پر پیمون پست میذاری.من همیشه یه حس درونی اعتراض نسبت به چس مثقال نویسیت داشتم 😂
جانان من سبک ابراز علاقه ات از اندوه لبنان هم بیشتر کشت ما را :)
پاسخ:
چس مثقال چیه؟ :-)) مینیمال نویسیه، خیلی هم باکلاس!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی