کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

محبوب ترین مطالب
پیوندها
پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۴۸ ق.ظ

«نون نوشتن» و چند باید و نباید


از کتاب «نون نوشتن» محمود دولت آبادی:

"ادبیات رئالیستی در وجه اقتصادی خود، نباید تبدیل به گلایه تهیدستان از ثروتمندان بشود. ادبیات، در این خصوص باید بتواند توانایی ها و استعدادهای آدمیان را به آن ها بشناساند. القای حالت «حق به جانب» توده ها -که خود به اندازه کافی از آن برخوردار هستند- یک جلوه از روان شناسی «گداپروری» است. ما به توده های محروم نباید تلقین کنیم که دلتان به حال خودتان بسوزد، چون حق با شماست! ما به عنوان نویسنده، شاید بتوانیم به آدمیان این ظرفیت ها را بشناسانیم که می توانند در سرنوشت و تاریخ خود سهمی داشته باشند; و این که آن ها هم در مقابل سرنوشت و زندگانی خود، مسئولیت دارند. بنابراین، دلسوزی های آبکی، الزاما باید از پهنه ی ادبیات ما رخت بربندند و جای خود را به تحلیل دقیق و عمیق و همه جانبه ی زندگی مردم سم کوب شده ایران بدهند. شاید این تحلیل همه جانبه به مردم ما این امکان را بدهد تا نسبت به خود و سرنوشت خود، مطالعه جدی را آغاز کنند. زیرا این مردم سرانجام باید خود را بشناسند، ارزش های پنهانی خود را کشف کنند و از پوسته ای که آن ها را در خود حبس کرده است بیرون بیایند. در این سمت و جهت، امیدوارم که ادبیات بتواند به نسبت توانش، فریضه خود را ادا کند."


بگذرم از این که چقدر موافق سطر به سطر و واژه به واژه این نوشته ام، به نظرم این دقیقا همان دیدگاهیست که از یک نویسنده ادبیات رئالیستی  انتظار میرود و چیزی که به وجدم میاورد ویژگی غیرمنفعلانه بودنش است که به این راحتی در اندیشه و عمل هر روشنفکر ایرانی پیدا نمی شود.

اگر موافق این نگاه نسبت به توده های محروم جامعه نیستید لطفا دلیلش را توضیح بدهید و اگر مثل من موافقید، شعارهای مخصوصا اوایل انقلاب را در حمایت از تهیدستان به یاد بیاورید و به افکاری که از طریق فیلم ها و سریال ها هنوز هم در این باره در جامعه نشر پیدا می کند فکر کنید. طبق این نوشته نتیجه آن شعارها و تزریق آن افکار چه بوده؟ غیر از این که گداهای حق به جانب، نالان، ترحم برانگیز و منفعلی شدیم که مدام انگشت اتهام را به سمت دیگری می گیریم و منتظریم تا منجیمان از راه برسد و ارثمان را به ما برگرداند؟!

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۱۸
آیبک

نظرات  (۲)

شعارهای اون روزگار همگی مبتنی بر تقابل کوخ نشینان با کاخ نشینان و ستاندن حق مستضعفین از مرفهین و جدال پابرهنگان با امپریالیسم جهانی بود
حالا اینکه واقعا چند درصد مردم ایران میدونستن معنی کلمه امپریالیسم چیه رو نمی دونم ولی الان مطمئنم نیمی از 80 میلیون نفر جمعیت ایرانی الان نمیدونن دقیقا معنیش چیه و از اون بدتر اینه که جامعه ی آوانگارد ایران از مطالبه ی عدالت و آزادی و دموکراسی رسیده به حق حضور در ورزشگاه و پز دادن با سلفی های نمایشگاه مطبوعات!
در چند ماه گذشته چند نفر از حق و حقوق کارگرها نوشته و چند نفر از طبقه ی فرودست گفته؟
متاسفانه جامعه ی ما با سرعت زیادی داره سقوط رو تجربه میکنه و افسوس که امثال استاد محمود دولت آبادی با این سطح از درک اجتماعی انگشت شمارند.
من هم به حرف ایشون اعتقاد راسخ دارم و احساس میکنم ادبیات باید از نفوذ «احساسات فردی» و «عقاید سیاسی» مصون بمونه در عوض نویسنده با فهم بالای خودش از جامعه و درد و رنجهاش سخن بگه تا مردم «آگاه» بشن و رشد کنن. 
امروز ورشکسته های سیاسی قلم به دست میشوند و قلم به دستهای کم طرفدار به سمت سیاست ورزی می روند و تا چنین است ستاره ی تازه ای در سپهر ادبیات نخواهد درخشید و خبر تازه ای در جامعه نخواهد پیچید
پاسخ:
خب من با این که ادبیات باید از نفوذ احساسات فردی و عقاید سیاسی مصون بمونه موافق نیستم و در واقع اصلا نمی تونم بفهمم چه طور یک اثر ادبی می تونه تهی از احساسات فردی خالقش و ایده های سیاسیش باشه (مگر این که میان خودش و سیاست هیچ نسبتی نبینه یا...). شاید منظورتو درست متوجه نشدم.
با این که اعتراضات و تلاش ما برای احقاق ابتدایی ترین حقوقمون بازتابی از سقوط و عقب گرد جامعه ایه که داره برای داشته های گذشته اش هم مبارزه می کنه، موافقم. البته با ذکر دو نکته. اول اینکه برای مثال تلاش برای حضور در ورزشگاه نمونه ای از همون داشته های ابتدایی سابقه و نمودی از تلاش برای عدالت از نوع عدالت جنسیتی که  نمیشه گفت از انواع دیگه عدالت کم اهمیت تر یا با اونا غیر قابل جمعه. دوم اینکه فکر می کنم این چند سال تجربه به همه ما نشون داده که شعارهای کلی و انتزاعی مثل آزادی و عدالت بدون تعریف و ملموس شدن مثلا در قالب مصداق به هیچ دردی نمی خوره. مصداقش هم به نظر من دقیقا همین نمونه هاییه که ما اغلب پیش پا افتاده می بینیم.
درباره بخش اول پاسخ بذارید یه مثال بزنم:
من رضا امیرخانی رو یه نویسنده ی خوب می دونم، هرچند با عقایدش اختلاف فاز جدی دارم. ولی بر هنرش در نوشتن صحه میذارم و از کاراش لذت میبرم اما اینکه در برخی موارد چنان داره عقایدش رو توی داستان میگنجونه که توی ذوق خواننده میزنه... در عوض نویسنده های نسل طلایی ایران اغلب کمونیست بودن و تحت تاثیر حزب توده. ولی وقتی که داری آثارشون رو میخونی بیشتر تحت تاثیر ادبیات قرار میگیری تا عقاید سیاسی فرد که در تار و پود داستان نهفته شده و داره احساسات خواننده رو شخم میزنه!! این اتفاق رو تقریبا توی ادبیات همه دنیا میبینیم و محمود دولت آبادی هم دست روی مسئله مهمی گذاشته. این که نویسنده های الان (تصحیح میکنم: روشنفکر پنداران امروز) حتی اگه نقدهاشون درست باشه (که نمیشه منکرش شد) تبدیل به احساس ناکامی و احساس یاس و حق به جانبی و نادیده انگاشته شدن شده! و هیچ احساس مثبتی رو توی مخاطب القا نمیکنه! هیچ راه حلی ارائه نمیده! هیچ انگیزشی ایجاد نمیکنه

درباره ی بخش دوم پاسخ هم باید بگم درسته که گزاره ی ورود خانم ها به ورزشگاه نمونه ای از عدالت جنسیتی محسوب میشه ولی این موضوع چیزیه که داشتیمش یه زمانی! همان زمانی که برای عدالت اجتماعی فریاد میزدیم! (57) حالا هردو رو از دست دادیم (96)
ولی مسئله ی مهم تر میدونی چیه؟ این که حجم انبوه حمایت ها از ورود خانم ها به ورزشگاه (که البته خودم هم از طرفدارانش هستم) رو با واکنش ها به تجمعات کارگری که اغلب بیش از نه ماهه حقوق نگرفتن، یا بیکاری انبوه جوانان، یا بازداشت رییس سندیکای اتوبوسرانی تهران و اعتصاب راننده ها مقایسه کن
 یه جای کار میلنگه...
بدجوری هم میلنگه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی