کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۳۹ ب.ظ

کتابی مرا می خواند

شما هم مثل من اجازه می‌دید کتاب‌ها شما را انتخاب کنند یا اینکه مثل بچه آدم از قبل تصمیم می‌گیرید چه کتابی بخوانید و می‌روید از توی قفسه‌ها برمی‌داریدش؟

یک هفته بود که تلاش می‌کردم ندای درونم را بشنوم، احساسات درونم را تجزیه و تحلیل کنم، بین قفسه‌ کتاب‌ها قدم می‌زدم تا ببینم چه کتابی صدایم می‌زند، دست تکان می‌دهد و حتی می‌پرد جلو می‌گوید من من! منو بردار! برایم اتفاق افتاده که می‌گویم. باور کنین! کتاب‌ها برای من یکی از عوامل تعیین سرنوشتم بودند. تا حالا هم خوب نوشتند یا دست کم بهتر از خودم می‌دانستند که چه می خواهم.

داشتم از آن یک هفته می‌گفتم که تلاش‌هایم نتیجه نداشت. به جای اینکه اسم کتاب‌هایی که قبلا شنیده بودم یا قبلا دیده بودم و نشانشان کرده بودم بیایند به سطح ذهنم برسند و خودشان را یادآوری کنند و من هم بر اساس احساس و ندای درونم تصمیم بگیرم، از حافظه‌ام فرار می‌کردند و کتاب‌های توی قفسه‌ها هم کم محلی می‌کردند. حتی چند تا کتاب را برداشتم و بردم خانه دیدم نمی توانیم با هم رابطه برقرار کنیم و برشان گرداندم، قسمت یکی دیگه بودند.

برنامه‌ام برای تعطیلات یک کتاب داستانی و یک کتاب غیرداستانی اما روان و دوست‌داشتنی بود. مشکلم بیش‌تر با انتخاب مورد اول بود. "انسان در جست‌و‌جوی معنا" از ویکتور فرانکل مدت‌ها بود که از در و دیوار کتابخانه و کتاب‌فروشی و زبان این و آن صدایم می‌کرد. گفتم اگر این بار برش ندارم دچار نفرین می‌شوم. اما کتاب داستانی... رو آوردم به جست‌وجو از سایت کتابخانه. دلم به داستان‌های ترجمه شده راضی نمی‌شد. محمود دولت‌آبادی را دوست دارم و خیلی از کتاب‌هایش را نخواندم اما نه، تعطیلات و هوای بهاری وقت خواندن آثار دولت‌آبادی نیست. یکی چیزی مثل «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» می خواستم. هرچند هر وقت کتابی را از نویسنده‌ای خیلی دوست دارم در انتخاب کتاب‌های دیگرش دچار ترس از توذوق‌خوری می‌شوم. می‌ترسم توقعم برآورده نشود و تصویری که از نویسنده دارم خراب شود. به هر حال سرنوشت اجازه نداد کتاب «عادت می کنیم» اش را بخوانم چون امانت بود. تا این‌که یادم آمد من از فریبا وفی چیزی نخواندم! کتاب‌هایش را جست و جو کردم. چشمم افتاد به «رویای تبت» اسمش دیوانه‌ام کرد! این هم امانت بود اما این‌قدر می‌خواستمش که با امید و آرزو رزوش کردم و بالاخره از چنگ خواننده قبلی درش آوردم. چند روز از توی کیف صدایم می‌کرد و هر بار نگاهش می‌کردم دلم قنج می‌رفت. دیشب بالاخره شروع کردم به خواندنش و فهمیدم این همه دلربایی بی‌دلیل نبوده. فقط یک مشکل بزرگ وجود دارد. خیلی کوتاه است، خیلی.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۱۹
آیبک

نظرات  (۱۰)

منظورش از تبت همون کشور تبته یا یه چیز دیگه؟ 
پاسخ:
تا اونجایی که من خوندم معلوم نیست چرا اسم کتاب اینه. منم یواش می خونم تا تموم نشه زود :)
 اگه قرار باشه کتاب منو انتخاب بکنه، حتما قرآن و نهج البلاغه منو انتخاب میکنن.
میدونی که ذات های پاک ، همدیگه رو پیدا میکنن D:
پاسخ:
کتاب های خونده نشده آدمو واسه خونده شدن انتخاب می کنند. این همه سن از خدا گرفتی تازه می خوای قرآن پاشه بیاد پیدات کنه؟ درود بر اون ذات پاکت!
کتاب درجه یکه . خود من زیاد کتاب می خونم
پاسخ:
این کتاب درجه یکه یا کلا کتاب درجه یکه؟

کلا کتاب درجه یکه .
این رو نخوندم . ولی سعی می کنم بذارم توی لیستم که در آینده بخونمش
من از فریبا وفی چند کتاب خوندم رویای تبت و پرنده من 
اتفاقا من برعکس شما وقتی آثار یک نویسنده خوشم میاد تا جایی که بتونم بقیه آثارش  رو میخونم 
پاسخ:
خیلی مشتاقم که «پرنده من» زودتر بخونم
نه بابا ، کتابا هم مثل فیلما چند بار پیدام میکنن ...
حالا وقت داشتی، کتابای «بهرام صادقی» رو یه نگاه بنداز. قبل از مرگش اینا ازش موند. خیلی خوبه.
«ملکوت» و «سنگر و قمقمه های خالی» 
پاسخ:
آها ملکوت. آره باشه
من همیشه با لیست کتاب میرم شهرکتاب،و با کتابهایی برمیگردم خونه که هیچ ربطی به اون لیست نداشتن....آره کتابها منُ انتخاب میکنن و چه خوب هم انتخاب میکنن...
پاسخ:
انگار بهتر از خودمون می دونن که چی می خوایم
۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۱۵ بلاگر کبیر ^_^
وای اومدم کامنت بدم کامنت دکتر میمو خوندم حرفی برام نموند :/

پاسخ:
وا کامنت دکتر با تو چی کار داره؟!
۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۴۳ بلاگر کبیر ^_^
از این جهت که خیلی جالب بود آیبک جون.
پاسخ:
هر گلی یک بویی داره. نزار بوی کامنت بعضیا باعث بشه ما از بوی کامنت تو محروم بشیم :-)))
۲۱ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۰۳ بلاگر کبیر ^_^
دیووونه... اتفاقا امروز نظر خودمم گذاشتم اما نتم قطع شد هر چی نوشتم پرید.
گفتم که من معمولا خودم کتابامو انتخاب میکنم.یا پیشنهاد آدمایی که سلیقه ی کتابخونیشون بهم نزدیکه.یا اثر یه نویسنده خاص.یا وقتی نقد یه کتابی رو میخونم چیزای مثبتی از توش درمیاد میرم دنبالش.یا برحسب موضوع...
اما این تجربه ی شیرین تر از عسل رو که کتابی منو انتخاب کنه داشتم.
و این تجربه که یه کتابی هم از دستم فرار کرده باشه داشتم.
پاسخ:
حالا شد :)) مرسی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی