کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب
يكشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۰۵ ق.ظ

بازتاب

میگفت اطرافیانش بهش وابسته میشن و در نبودش انگار مختصات زندگیشان بهم می ریزه. می گفت همین کارو واسش سخت می کنه. باید مدام میان دل اون ها و دل خودش انتخاب کنه. می گفت پدر و مادرش همیشه با کلی برنامه و کارهایی که خودشان از پسش برنمیان منتظرن تا اون برگرده. می گفت وقتی برمی گرده دیگه وقتش برای خودش نیست. خیلی کارها هست که باید انجام  بده.

تو این یک سال و نیم حواسم بود خیال نکنه بهش وابسته ام، بدون اون تغییرات دوست نداشتنی تو زندگیم پیش میاد، خیال نکنه با نبودش یک تنهای غمگین میشم. جوری نباشه مراعات حال من یک بار اضافی باشه رو دوشش. وقتی پیش پدر و مادرشه حواسم هست که مزاحمش نشم. جز به ضرورت بهش پیام نمی دم و باهاش تماس نمی گیرم.

حالا اون گاهی جدی، به شوخی یا کنایه لا به لای حرفاش میگه که من بی معرفتم. میگه ازونام که با تمام شدن این همکاری راحت می گذارم و میرم و پشت سرمو هم نگاه نمی کنم. و من به این فکر می کنم که کدوم رفتارها تو اطرافیانم هست که نمی پسندم در حالی که واکنشی هستن به رفتارهای خودم و ذهنیتی که از خودم با حرفام ایجاد کردم. کجاست که ناخودآگاهم لذت می بره درحالی که به ظاهر شاکی ام یا عمیقا چیزی را می طلبم که در عمل تخریبش می کنم.

موافقین ۸ مخالفین ۲ ۹۷/۰۱/۱۹
آیبک

نظرات  (۹)

بچه که بودم خیلی کم بهم توجه میشد و من بین اینکه دوست دارم بهم توجه بشه یا همینجور بی‌قید ادامه بدم میموندم. هنوزم این احساسات متناقضو دارم و یه وقتایی فکر میکنم شاید همه اینا لازمه اما یه مرزی داره. ولی چون تجربه نکردم نمیدونم چطور هندلش کنم.
پاسخ:
به نظر من همین که به این احساست آگاهی و دربارش فکر می کنی خودش 90 درصد راهه
:)
پاسخ:
امیدوارم همیشه لبخند به لب داشته باشی

کتاب مسخ رو بهش پیشنهاد کن که بخونه و ببینه واکنش آدم ها و فطرتشون بر چه اساس هست.
پاسخ:
اول متوجه تفاوت تو و مریم بعدی نشدم. با خودم میگم چرا خودش میگه خودش باز می پرسه و خودش هم جواب میده ؟؟ :)))

فکر میکنم هممون گاهی دچار این بحران میشیم، تظاهر میکنیم رنجیدیم ولی در واقع لذت میبریم. شاید بخاطر رودروایسی هست که با خودمون داریم... احتمالا چاره اش رک بودن با خودت و دیگرانه و بیان کردن اینکه واقعا چی میخوای تا تکلیف خودت و بقیه رو مشخص کنی. البته شاید خودخواهی باشه که مرز بکشی تا اینجا پات و بذار و از اینجا به بعد لطفا خفه شو، و تعیین این مرزا گاهی واسه خودتم سخته چون دلت میخواد کسی پاش و بذاره اون ور خط و تو رو کشف کنه و تو از کشف شدن میترسی... از عریان شدن میترسی و میخوای حریمی رو رعایت کنی که فقط خودت ازش سردربیاری...

پس نوشت: واقعا رمان فسخ کافکا ربطی به این موضوع داره؟من نقطه مشترکی پیدا نکردم!
پاسخ:
معمولا خودمون از خودمون سر درنمیاریم. نمی شینیم به خودمون فکر کنیم. خودمونو واکاوی نمی کنیم. به خودمون آگاه نیستیم. بیش تر متوجه اطرافیانیم. کلا سخته. متهم کردن دیگران راحت تره
(می گفت پدر و مادرش با کلی برنامه و موضوع که خودشون از پسشون برنمیان منتظرن تا اون برگرده) دقیقا اینجای کار این بنده ی خدا میلنگه و باید کتاب مسخ رو بخونه.همه ی ما بدون دیگران از پس کارهامون برمیایم اما در عین تناقض دوست داریم دیگران به ما وابسته بشن و همچنین خود ما به بقیه.
پاسخ:
من مسخ رو تقریبا نوجوان بودم که خوندم. اونم به عنوان یک کتاب با یک ایده نو و جالب و توصیفات چندش آور اما دقیق و ملموس. اگه نمی تونم بین این کتاب و اون جمله ربطی پیدا کنم و منظورتو بفهمم همش تقصیره تو و امثال توئه! که وبلاگ ندارید و نمی نویسید. نمی گذارید ما از منظر شما به کتاب و اتفاقات و دنیا نگاه کنیم.
نابودم کرد این یادداشت. واقعا باید بشینم مصادیقش رو توی زندگی پیدا کنم. 
دست مریزاد!
پاسخ:
قصدم نابودی نبود. امیدوارم بتونی خودتو بازسازی کنی :))
من وبلاگ دارم اما خوب بیشتر روزانه نویسی تا چیز دیگه.اگه یادت باشه فردی که تو اون کتاب دچار مسخ شد یه پسری بود که پدر بارنشسته داشت و یه مادر از کار افتاده و خواهری که نوجوان بود و نیاز داشت به حمایت.تمام روز های هفته این فرد برای یک شرکت کار میکرد و تو ۴ سالی که اونجا بوده اصلا حتی بیمار هم نشده که مبادا اخراج بشه و نتونه خونواده یی که بهش نیاز دارن رو اسپورت کنه.بعد چه اتفاقی می افته این فرد تبدیل میشه به یه موجود شبیه احتمالا خرخاکی خودمون اما از نوع نرم و وضعیت خونواده چطور میشه.پدر نگهبان یه شرکت میشه و کار رو از سر میگیره.مادر تو یه شرکت کار میکنه و خواهر هم برای خودش یه کار نیمه وقت میگیره و دانشگاه ثبت نام میکنهو ..‌این شرح داستان.دوست شما هم بر خلاف میل درونش که شدیدا مایل هست که دیگران بهش وابسته باشن اما بیان میکنه که دوست نداره دیگران بهش وابسته باشن.ما آدم ها یه تلنگر نیاز داریم برای اینکه اینقدر با خودمون و بقیه دو رو نباشیم ما با برخوردهامون دیگران رو هم وارد یه رابطه ی اشتباه میکنیم شاید شاید پدرو مادرش هم دوست دارن کارهای دیگه یی انجام بدن اما وارد تله ی این بنده ی خدا شدن.کما اینکه خود من سالهاست تو همچین شرایطی قرار دارم و دارم کمکم این سیکل رو که بین خودم و همسرم هست رو میشکنم
تند تند نوشتم بعضی از کلمات اشتباه نوشته شده😊
پاسخ:
نه خیلی عالی نوشتی. اصلا همچین چیزی یادم نمونده بود از کتاب. باید برم دوباره بخونمش!
به نظرم خیلی مساله مهمیه که خیلی از ما تو خودم بهش نرسیدیم هنوز. چقدر پیچیده ایم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی