کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب
شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۴ ق.ظ

خانه ادیان

پدرش را از حرف های خودش می شناسم. اینکه مسلمان عاشقی بود و جوری از پیامبر صحبت می کرد که انگار با او حشر و نشر داشته. گلستان و بوستان حفظ بود و دیوان حافظ را به چشم یک مسلمان می خواند و به سر مولانا قسم می خورد.

خواهرش در سفر دور دنیایش (خانواده خیلی ثروتمندی بودند) گذرش به نپال می افتد و مفتون (یا به قول پدرش خل) فضای معنوی بودایی آن منطقه می شود. ناز و نعمت را رها می کند و در جایی مثل حوزه علمیه بودایی در نپال می ماند و یک بودایی واقعی می شود. چند وقت بعد بر اثر یک بیماری کم کم بدنش فلج می شود. چند تا عکس ازش دیدم در یک اتاقک خیلی محقر با کمترین امکانات وقتی تقریبا همه بدنش فلج شده بود. هنوز نوارهای صوتی کلاس های بودایی اش هست. یک جاهایی وسط حرف های استاد زمزمه اش شنیده می شود که می گوید oh yes!

درباره خودش می گوید که اول بت پرست بوده. پدرش را می پرستیده. فکر کنم هنوز هم یکی از اتاق های خانه محرابی دارد برای ادای احترام به بابا. همان جایی که قرآن های بابا هست و عینکش را هنوز نگه داشته. حالا هم گاهی برای تکمیل حرف هایش مثال از قرآن و نهج البلاغه می آورد و هم خیلی مواظب رفتار و کارهایش هست تا کرمه (کارما) تولید نکند. اما به قول خودش بیش تر انرژی پرست است. دنبال انرژی های خوب از آدم ها و اشیا و طبیعت. حواسش خیلی به زیبایی در همه چیز هست. نیاز و خواسته ای هم داشته باشد به درگاه خواهر و پدرش رو می کند. یک بار خودم دیدم لای یکی از کتاب هایش نامه ای به پدر و خواهرش نوشته و خواسته بود مواظب پسرش باشند. بر هر مسلکی که هست زندگی خیلی ها را متحول کرده، خیلی ها را نجات داده. نمونه بارزی است برای این حرف که برای تغییر دنیا لازم نیست حتما مثلا پیامبر، سیاستمدار یا مخترع باشی. می توانی یک معلم ساده یا یک خانه دار باشی.

ما آدم ها سلیقه ها و روحیه های متفاوتی داریم و این سلیقه ها فقط در غذا و انتخاب لباسمان خودش را نشان نمی دهد. هر کدام از ما با یک نوع دین ورزی خو می گیریم و با یک شکل و شمایلی از معنویت به آرامش می رسیم. برادرم از خورش قیمه بدش می آید، بوش هم حالش را بهم می زند و بابا سال هاست که سرسختانه امیدوار است با برشمردن فواید خورش قیمه راضی اش کند که با ما همسفره بشود. همین کاری که ما می کنیم برای قبولاندن ایمان و عقیدمان به دیگری.

ما حتی اسلام هم نداریم، ما اسلام ها داریم. یک دسته بندی اش همین اسلام عرفانی، اسلام تعبدگرایانه، اسلام ولایت مدارانه و ... است. حالا می خواهید اسم این را بگذارید اشکال مختلف تجلی حقیقتی واحد یا این که همه این ها راه هایی است ساخته خود انسان ها، با روحیات متفاوت، برای تاب آوردن برابر واقعیت های تلخ زندگی. تازه یک عده هم هستند که به هیچی ورای این مادیات باور ندارند. این طور هم نیست که همه سردرگم باشند به پوچی برسند و آخر هم خودکشی کنند. برعکس وقتی می فهمند اگر نجات دهنده ای باشد آن نجات دهنده خودشان هستند، نیروی مضاعفی پیدا می کنند برای ساختن جهان خودشان و معنایی برای زندگیشان.

یکی از عادت های من موقع خواندن کتاب کشیدن قلب های کوچک در حاشیه و کنار جملاتی هست که به هر دلیلی دوسشان داشتم. توی قرآنم هم چند تا از این قلب ها پیدا می شود. اما تعداد این قلب ها در انجیل متی که خواندم خیلی بیش تر است. عباراتی بوده که از خود بی خودم کرده. یا یادم هست اولین باری که تمثیل خانه سوزان از سوره نیلوفر (بودایی) را خواندم یک احساس عجیب و غیرقابل وصفی پیدا کرده بودم. انگار چشم هایم به روی یک حقیقت پنهان باز شده بود، جسمم برای شعفی که داشت درونم می جوشید کوچک بود. رفتم بیرون قدم بزنم و تو مسیر دوست داشتم همه را بغل کنم! تمثیل را برای اولین کسی که خواندم و لب های آویزانش را دیدم فهمیدم این داستان من را به اوج برد به همان دلیلی که یک کتاب یکی را از قلب اروپا می برد زیر چادر و برقع، یکی را هم از خانه امن و اشرافی اش می کشاند توی یک حجره بودایی در نپال درحالی که روی دیگران همچین تاثیری نداشته.

امیدوارم همه گم گشته مان را هر کجا که هست پیدا کنیم و آرام بگیریم یا اگر در آرامش هستیم اجازه بدهیم بقیه هم به آرامش برسند!

 

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۲۰
آیبک

نظرات  (۷)

دقت کردی اخیرا پستهات طولانی شده؟ اینم اثر همین کتاباست؟ :-)
این اواخر متنت که اوج گرفت... اوهوم قبول دارم...نمیشه نوشت. 
حالا اگه دو سه سال دیگه گذرت افتاد و باز اومدی خونمون، شاید یادم موند و درموردش صحبت کردیم :-)
پاسخ:
آره دقت کردم. دوره ایه. بسته به حال و حوصله ام و موضوعاتی که به ذهنم می رسه.
قدمت سر و کار داشتنم با این کتاب ها لااقل به قبل از دو تا وبلاگ اخیرم می رسه.
مطلبت گریه دار نبود ولی نمیدونم چرا وقتی بعد چند بار خوندنش گریم گرفت(حالا اینکه الان سرکارم و نمیتونم گریه کنم و کجای دلم بذارم؟!)
مخصوصا قسمت آخرش که گفتی امیدوارم همه ما گم گشته مون و پیدا کنیم و به آرامش برسیم. اصلا من کشته مرده آدمایی هستم که تونستن گم گشته شون و پیدا کنن، خوشا به حالشون، خوشا به بختشون... چقدر کم و نایابن.
همین دیگه، فقط بعد این همه گشتن و بی نصیب موندن، حسودیم شد به اون آدما، همین!

راستی اون قسمتی که گفتی آدما دین رو فرقه فرقه کردن واسه تنوع تمایلاتشون یا راه فراری واسه غمی که بهش گرفتارن ( برداشت من این بود ) رو خیلی باهاش موافقم. فقط کاش میشد همه ببینن سرنخ همه این بادبادکهایی که تو هواست، دست یه نفره. شاید لااقل اون وقت جنگ و کشمکش و بدبختی و زور تو دنیا کمتر می بود.
پاسخ:
خب پس تو باشی که دیگه سر کار نری اینترنت گردی! :))
از همین فرایند و مسیر جست و جو لذت ببر. پویا و جست و جوگر بودن امتیاز بزرگیه که آدم های راکد ازش بی بهره اند.

من از "فرقه" استفاده نمی کنم چون به نظرم توش ارزش داوری هست.
۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۴۹ بلاگر کبیر ^_^
چقدر خوب بود..
برای دعای آخر آمین میگم
پاسخ:
:)
این امیدواریت آرزوی 25 سالگیم بود، فکر می کردم وقتی چیزی رو با اخلاص بخوای با چارتا سوال پیداش می کنی. خلاصه همچنان اندر خم یک کوچه ایم .
پاسخ:
اخلاص را نمی دونم ولی خب جست و جوگر بودن حتما احتمال یافتنو بیش تر می کنه. گاهی هم پویایی به خاصیت آدم تبدیل میشه :)
با لینک دوستی به این صفحه ی ناشناخته هدایت شدم و خواندمتان..
و  از خواندتان پشیمان نیستم...

موافق 100 درصدی نیستم اما حقیقت من حقیقت شما را می پذیرد :)

و نگاه تان به دنیا و مافیها بسیار زیبا بود...ممنونم
پاسخ:
چی ازین بهتر که یکی ارزشمندترین داراییش یعنی وقت رو صرف خوندن حرف هات بکنه و پشیمان نشه؟
چند وقتی هست وبلاگتون رو میخونم.خیلی خوب مینویسید،دمتون گرم :)
راستش منم خیلی وقتا تو کتابایی که میخونم،فیلمهایی که تماشا میکنم یا هرچی که نگاه میکنم دنبال همون گمشده ام.خوش به حال کسانی که پیداش کردن...
پاسخ:
ممنون :)
امیدوارم یا پیداش کنی یا بسازیش!
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
---------------------
یه اعترافی رو بگم که دو سالی هست که تنها کتابی که کنار پاراگرافاش قلب ذهنی گذاشتم همین وبلاگ کوچ شما هست :))
هر جا هم با خواهرم صحبتی چیزی می کنم دیگه کامل میشناسه میگم آره وب آیبک هم یه پستی نوشته بود اینجور و اونجور...

پاسخ:
این قدر از این تصویر که یک خواهر و برادر دارن درباره پست های من حرف می زنن سرخوش شدم که باز نیاز دارم برم بیرون قدم بزنم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی