کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب
سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۱۶ ق.ظ

فرشته

روز بعد اینکه مرشد را سپردیم به خاک، تازه عزاداریم برای خودم شروع شد. فقط دو نفر بودند که می دانستند با مرگ مرشد چه بلایی سر من آمد. یکی خواهرم که با چشم هایی که تلاش می کرد وحشتش را پنهان کند می پرسید "حالا می خوای چی کار کنی؟" و یکی هم سوگلی.

پیش سوگلی بودم. روی مبل نشسته بودم با احساس یک چیزی مثل سنگ لحد روی سینه ام. سوگلی نشست پای مبل و گفت آیبک وقتی من می خواستم از امیر جدا بشم تو تنها کسی بودی که پا به پای من به امیر بد و بیراه نمی گفتی و خوبی هاش را بهم یادآوری می کردی. اومدم تو این خونه و غمگین از اینکه دارم وسط بیابان زندگی می کنم اما تو به محض ورود فقط نقاط مثبت خونه را دیدی. تو همیشه به چشم من آدمی بودی که تو هر چیزی خوبی و زیبایی پیدا می کنی. حالا خودت بگرد خیر این اتفاق را پیدا کن.

متوجه شدم تو این مدت هم طبق عادت ذهنیم داشتم همین کار را می کردم. حالا بماند که من در آن حال و روزم چه خیرهایی می دیدم! هر چه که بود در تاریکی و سرمای فکرهای منفی بهم پیچیده مثل روشن شدن چند ثانیه ای کبریت بود.مثل یک لحظه به سطح آب آمدن و نفس گرفتن تا لحظه بعد که باز فرو می رفتم.  قرار بود چیزی که من را نکشد قوی ترم کند. پس فقط باید زنده می ماندم.

به عنوان اولین قدم تمام کانال ها و گروه هایی را که امکان داشت دری باشند برای شنیدن خبرهای بد ترک کردم. تو اینستاگرام علاوه بر این حذف ها، هر وقت فرصتی پیش می آمد تو صفحه آدم های مثبت و پرانرژی و انگیزه ای که می شناختم می گشتم. کتاب های صوتی از نوع "راز شادکامی و کامیابی" (همین ها که احتمالا شما بهشان می گویید روان شناسی زرد) دانلود کردم و صبحم را با این ها و یک ویدئو پرانرژی از یوتیوب شروع می کردم. شب هم با صدای الن واتس یا ذکرهای محبوبم می خوابیدم. به خانه هم که رسیدم اولین کاری که کردم این بود که اتاقم را که از زمان خبر بیماری مرشد نظافت نشده بود تمیز کردم. باید از هر قدم کوچکی برای اینکه به خودم بقبولانم که همه چیز مرتب است استفاده می کردم. صبح روز بعد هم رفتم کلاس یوگا ثبت نام کردم.

آیا این کارها حالم را خوب کردند؟ نه. اما راه را برای ورود فرشته ها به زندگیم باز کردند. مثل کلاس یوگا که تشکیل نشد اما باعث شد با یک فرشته ملاقات کنم. این اولین و آخرین فرشته این روزهام نبود. مثلا سر سلسله این فرشته ها و اونی که بالاخره آمد سنگ لحد را از رو سینه ام برداشت... نباید فعلا زیاد ازش بنویسم. نمی توانم نشانش بدهم. ممکن است از لای انگشت هام پر بزند. فقط ایمیل آخرش را برای خواهرم فرستادم و گفتم ببین، روح مرشد درش حلول کرده :) دیگه نگران من نباش.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۳۰
آیبک

نظرات  (۴)

یه بیت شعر مولوی هست که عمیقا عاشقشم: بر هر چه همی لرزی، می دان که همان هستی.... زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد
و من به شخصه اعتقاد دارم وقتی دنبال چیزی هستی و دلت براش میلرزه، مدام اتفاقاتی میفته و آدمایی سر راهت قرار میگیرن که تو رو به اون نزدیک می کنن.(هر چیز که در جستن آنی، آنی) 
از اینکه این مدلی برای عزیزت سوگواری میکنی کلی انرژی و انگیزه گرفتم، اینکه خودت و با چیزای خوبی مشغول میکنی تا لحظه های نبودنش کمتر خاطرت و رنج بده. فرشته ها نشونه ان، نشونه اینکه خدا حواسش به دلتنگی تو هست، نشونه اینکه راه و درست داری میری، امیدوارم فرشته ات حقیقی باشه و یادآور خاطرات و خوبی های مرشد.
پاسخ:
منم از کامنت تو خیلی انرژی گرفتم♥
اصلاح میکنم: از هر چه همی لرزی می دان که همان ارزی ... زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد
۳۱ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۰۰ بلاگر کبیر ^_^
تو چقدر چقدرخوب و قوی هستی آیبک...
من وقتی زمین میخورم خیلی سخت خودمو جمع میکنم... میدونم برای تو هم آسون نبوده اما میگم اراده ی تو عالیه.
فرشته ای که اومده ، سرش سلامت باشه :)
پاسخ:
ممنون عزیزم. اون قدام قوی نیستم، بخت یارم بوده :-)
چه خوب که تونستید نفس بگیرید و بلند بشید
چه خوب که آدم قوی تری شدید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی