کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آیبک در اینستاگرام: aybaknevesht

پنجشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۷، ۰۷:۵۰ ب.ظ

هر مجردی بیکار نیست

آخرین باری که با یک گروه 4 نفره دوستی دورهمی داشتم فهمیدم بیشترمان دردی مشترک و به خاطرش دلی پر داریم. 3 نفرمان ازدواج نکردیم و شاید بزرگترین آرزویمان مستقل شدن و زندگی در خانهای جدا از خانواده است. شاید از دید خانوادههایمان ما دوست داریم مستقل بشویم تا راحت تر با هر کسی معاشرت کنیم، رفت و آمدمان زیر نگاه کسی نباشد و ... . اما واقعیت این است که چیزی که بیش از همه در خانه پدری و مادری آزارمان می‌دهد این است که مشغله‌هایمان به رسمیت شناخته‌نمی شوند. آخرین نفری هستیم که برای برنامه های خانوادگی باهاش هماهنگ می‌شود. چرا؟ چون مشغله‌ها و برنامه‌های ما از نظر بقیه آن قدر جدی و مهم نیستند که قابل تغییر یا حتی حذف به نفع جمع نباشند. دیگر اعضای این جمع همسر یا بچه دارند و فقط یک قلم از مشغله‌هایشان از تمام زندگی پا در هوای یک مجرد جدیتر است. در واقع مجردها سرشان را با یک کارهایی گرم می‌کنند تا بالاخره ازدواج کنند و زندگیشان هدفی پیدا کند! برای همین یک روز که برای صبح تا شب برنامه ‌ای فشرده ریخته‌ای ناگهان خواهرت با بچه‌اش از راه میرسد و از تو می خواهد بچه را برای چند ساعت نگه داری تا او به کارهای مهمش برسد. البته آن هایی که مثلا کارمند هستند وضع بهتری دارند ولی اگر مثلا باید پروژه‌ای را تا آخر هفته تحویل بدهی و تمام کار را باید توی اتاقت در خانه و پشت کامپیوتر پیش ببری، نمی توانی انتظار داشته‌باشی که برای تعیین روز سفر یا مهمانی هفته الویتت را بپرسند.

وقتی خانه و زندگی من هم خانه پدری و مادری بود. همین وضع را داشتم. هنوز هم وقتی مدت طولانی پیششان می‌مانم وضع همین است. یادم هست آن موقع‌ها چند بار درباره این که برای انجام کارهایم فرصت کافی ندارم چیزهایی در وبلاگم نوشته بودم. یکی از خواننده ها بهم گفت تو دوست داری تظاهر کنی که سرت شلوغ است. راست می گفت. من آن قدرها هم مشغله نداشتم که 24 ساعت برایم کم باشد. اما روال زندگی ام دست خودم نبود. نمی توانستم برنامه ریزی کنم. مدام چیزهایی پیش می آمد که تمام برنامه ریزی هایم را هیچ و پوچ می‌کرد. دردناک‌ترین قسمت ماجرا هم همین است وقتی می‌دانی کارهایت آن قدرها هم زیاد نیست اما آخرهر هفته یا هر ماه می‌بینی باز هم هیچ خروجی قابل ملاحظه ای نداری.

نمی‌دانم هدفم از نوشتن این‌ها چی بوده. احتمالا هیچ مادر و پدری که دختر یا پسر مجرد داشته باشد این جا را نمی خواند. برای مجردها هم که راهکاری ندادم. شاید تنها نکته به درد بخور این باشد که بفهمیم وبلاگ نویس‌ها یک صدم زندگیشان را هم با خوانندهایشان در میان نمی‌گذارند، پس این قدر بی مبالات کامنت نگذاریم.

موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۹۷/۱۱/۰۴
آیبک

نظرات  (۶)

۰۴ بهمن ۹۷ ، ۲۰:۰۸ بلاگر کبیر ^_^
چقدر خوب که حالا مستقلی...
یکی از دلایلی که منم الان نمیتونم چند روز پشت سر هم خونه مامانم باشم خارج شدن همه ی چیزهایی که در واقع باید اختیارشونو داشته باشم از حوزه اختیاراتمه...
یکی از دغدغه هام قبل رفتن همسر که فکرش هر آن باعث سکته ام میشد این بود که نکنه بهم بگن حالا که شوهرت نیست باید با ما زندگی کتی :/ خدا رو شکر ‌از بیخ گوشم رد شد ^_^
پاسخ:
هنوز خیلی فاصله دارم تا استقلال و واسم یک آرزویه.
وای نه! اصلا فکر خوبی نیست. خوبه که به خیر گذشت :-))
۰۴ بهمن ۹۷ ، ۲۳:۱۲ شبگرد سابق
دانشجویان غیربومی همیشه با سختی هایی مثل شرایط زندگی خوابگاهی و ... سر و کله میزنن و به این مشکلات میگن مشکلات غیربومی بودن. 
و همیشه مشکلاتی هم هستن که بهشون میشه گفت مشکلات بومی بودن، که این چیزهایی که گفتی بخش قابل توجهیش رو تشکیل میدن. و از قضا، برای بعضی از آدما، این مشکلات بومی بودن خیلی مختل کننده تر از مشکلات دوری از خونه است.
هدف نوشته میتونه صرفا صحبت کردن با دسته وسیعی از آدما باشه، درد دل کردن باشه؛ و در مورد این پست، تلنگر زدن به کسانی باشه که با این دردها مواجه هستن ولی حواسشون نیست.
و چقدر به من مخاطب میچسبه وقتی ببینم حرف دلم با قلم و کی برد یه نفر دیگه نوشته میشه.
پاسخ:
تازگی ها عذابی را که روح و روانم تحمل می کنه و دم نمی زنه جسمم فریاد می زنه، تا این اندازه واسم غیرقابل تحمل شده.
مشکلات خوابگاه هیچ وقت واسه من واقعا مشکل محسوب نمیشده، لااقل در برابر مشکل بی برنامگی، بهم ریختگی، اتلاف وقت و دخالت های بیرونی!
۰۴ بهمن ۹۷ ، ۲۳:۴۶ شبگرد سابق
من هم دارم دردهایی رو تجربه میکنم که مطمئن شدم روان-تنی هستن. 
ظاهرا خاصیت دهه چهارم زندگیه،
که دیگه صدای جسم در میاد.
ترسم از دردهای دهه پنجمه، البته به شرط بقا
D:
۰۵ بهمن ۹۷ ، ۱۳:۳۷ متاهل بدون بچه
بهتون این نوید رو بدم که بعد ازدواج هم تا زمانی که بچه نداشته باشی باهات همین رفتار میشه، هیچ مهمونی و دورهمی و مسافرت فامیلی باهات ست نمیشه، چون تو بچه مدرسه ای و بچه کوچیک نداری که بخوای کار خاصی کنی، مدام باهات تماس میگیرن که امروز باید برم مدرسه بچه م و تو اون یکی بچه رو نگه دار، باهم بریم خرید که بتونیم بچه رو نگه داریم...توی مهمونی ها تو باید مدام در حال پذیرایی و شستن ظرف باشی چون بقیه بچه دارن... حتی زمانی که دانشجو بودم هم دلیل نمیشد که متوجه باشن شاید الان که میخوان بچه شون رو بیارن اینجا، روز قبل امتحان من باشه، فقط سرکار رفتن منو نجات داد، چون دیگه خونه نبودم!
خلاصه تعریف عرف جامعه از آدم بیکار و باکار، جنایت جنگی محسوب میشه
پاسخ:
:-)) منتظر همچین کامنتی بودم! تجربه اشو ندارم اما مطمینم همینه که میگی!
می دونی چرا فک می کنم وضع متاهل حتی بدون بچه بهتر از مجرده؟ چون لااقل اون بخش از زندگی و برنامه های آدم متاهل که به خانواده همسرش مربوط میشه جدی گرفته میشه :-) 
قصه ما یکم فرق داشت. خونواده پدری اینجور بودن که شما توصیف کردین، جوری که حتی دختر عمو و پسر عموم چون مادراشون به هم شیر دادن به هم محرم هستن. کلا همش پیش هم بزرگ شدن. ولی خوب خونواده ما خودشون رو از همون اول جدا کردن از فامیل پدری و از این بابت با خوندن این پست میبینم که باید واقعا ممنون باشم از پدر و مادرم :)) (همیشه با توجه به سریال همه چیز آنجاست با بازی امین زندگانی فکر می کردم پدرم کار اشتباهی کرده با جدا شدن از خانواده ش)
در مورد زندگی خودمون، در ظاهر کودک سالاری بود. پدر و مادرم خیلی مهمونیها و مسافرتهای فامیلی رو به بهونۀ درس من و شهرزاد کنسل کردن. سال کنکورمون کسی فوت می کرد یا عروسی می کرد اصلا به ما نمی گفتن که مبادا هیجان اون رویداد مانع درسمون بشه! ولی خوب بعدا تو جلسات روانشناسی متوجه شدم که مادرم همون کارکتر "مادر فدکار" رو داره، یعنی کسی که همه جور سرویسی در اختیارت قرار میده که همه جوره تو رو تحت کنترل داشته باشه به قول استاد کلاس، این شخصیت، جامعۀ امروز ایران رو بیچاره کرده. نتیجه ش شده بود این که من تا سن 26 سالگی به عنوان یک پسر جز 3 تا اردو (در سه مقطع راهنمایی، دبیرستان، دانشگاه) و آموزشی پادگانم هیچ مسافرت مجردی در زمان حیات مادرم نرفتم و جالبتر اینکه اون موقع فکر می کردم خودم دلم نمی خواد برم و پسر خوبی هستم که مسافرت مجردی دلم نمیخواد. البته پدر و مادرم ویلای شمال و مشهدشون رو همیشه دوست داشتن ما باهاشون بریم و هر بار که مثلا برای بار دوم در یک سال (!!) سر باز می زدیم از رفتن به مشهد میگفتن یه روز دلتون لک می زنه برا همین مشهد و شمال اومدن!!!

یه نکتۀ دیگه: و خوب آره، اگه جوری بشه که اجباری از زیر اون سلطه خارج بشیم (مثل فوت والدین) و ترمیم نکنیم استقلال گم شدۀ خودمون رو بعد اون فقدان، مثل الان من، دلمون لک می زنه برا همون صدبار در سال مشهد و شمال رفتن :)) الان من و شهرزاد دو رویکرد کاملا متفاوت رو در برابر این آزادی بعد فوت مادر و ازدواج پدر داریم. من فلج از تنهایی دقیقا حال من حال اسیری است که هنگام فرار، یادش افتاد کسی منتظرش نیست نرفت، شهرزاد درگیر تکاپوی زندگی مجردی و کار و تلاش برای حتی مستقل شدن از من و خونه خریدن و نقل مکان تا تابستون آینده. خلاصۀ کلام اینکه خیلی دوست دارم هر پدر مادر گیری که می بینم، بهش بگم بچه ها رو برای مستقل شدن در سن 18 سالگی تربیت کن، بذار بر اساس اهداف خودشون زندگی کنن، نه بر اساس اهداف تو، اهداف تو با تو می میرن ولی بچه هات قرار نیست با تو بمیرن.

!!!!! از کامنت شبگرد سابق ترس و دلهره یهو ریخت تو جونم! اول با خودم گفتم هه این پیر پاتالا رو ول کن من که لازم نیس نگران باشم بابا.... یهو با خودم فکر کردم دهه چهارم؟!!! احمق این دقیقا الان خود خودتی تو دهه چهارم زندگیت!!! آماده باش که وقت شروع شدن درد و مرضهای زندگیته! واقعا انتظار نداشتم انقدر زود جوونی تموم بشه....
پاسخ:
متوجه ربط بند اول کامنتت به پست نشدم. یعنی از پست معلوم نیست رابطه خونواده کوچیک من با خونواده بزرگ چیه.
واسه شهرزاد خوشحالم.
دهه چهارم یعنی پیر؟؟ :-)) اگه همچین فکری می کنی یعنی خیلی زود پیر میشی
تناظر نداره کامنتم با پست شما، فقط خواستم بگم یه تودۀ شلوغ هست تو فامیل از مسافرتهای دسته جمعی و بچه همو نگه داشتن (که همشونم وظیفه س گویا، شما حق انتخاب نداری اون مسافرت رو نری یا بچه فلانی رو نگه نداری). که پدر مادر من از همون اول خودشون رو از این توده جدا کردن. حتی الآن هم که بدمون نمیاد یه مسافرت دسته جمعی بریم جایی تو برنامه های دعوتی و دسته جمعی عموهام نداریم. (اگر بازم بی ربط به نظر میاد مهم نیست، به هر حال درک من از پست شما با توجه به شرایط خونوادگی خودم از این زاویه دید بود).

شروع درد جسمی از نظر من یعنی پیری. و دو ساله بعد دیدن هزینه های درمان مادرم تصمیم جدی دارم به محض بروز اولین درد جسمی که نیاز جدی به پزشک و بیمارستان داره با رسیدن اولین فصل سرد بعدی، دست به خودکشی بزنم. روش بدون دردشم تو سرما انتخاب کردم چون خیلی از درد میترسم.
(جزو معدود موردایی هست که من نسبت بهش تغییر موضع دادم، چند سال قبل زیر پست اتانازی وب بدمست خیلی اراجیف گفته بودم که خودکشی و اتانازی اله و بله... چند ماه بعد و با دیدن بیماریها و رنج مادر و خاله م رفتم زیر همون پست بدمست گفتم که آقا من هرچی چند ماه قبل اینجا گفتم اراجیف بوده....خودکشی حلال هرکی که نیازمند دکترای این مملکت میشه)
پاسخ:
متوجه شدم. چون اول کامنت قبلیت گفتی قصه ما فرق داشت، می خواستم بدونم چه برداشتی داشتی مگه.
نمی دونم چقدر اهل ورزشی اما اگه نیستی به جای این فکرها ورزش منظمو شروع کن. من تضمین می کنم پیریت به تاخیر بیفته

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی