کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب
جمعه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۸، ۰۲:۰۲ ق.ظ

ته دیگ

حدود فاصله هفت تا 9 سالگی تنها دوران چاقی من تا این جای زندگی بوده. از آن به بعد در عرض یک سال جوری لاغر شدم که ناظمها و معلمهای چاق مدرسه یک گوشه گیرم میآوردند و یواشکی راز موفقیتم را میپرسیدند. اشتهایم به غذا بدون هیچ تلاش و تصمیم قبلی کمتر شده بود. شاید از آن حس انفجار و پشیمانی بعد هر وعده غذا خسته شدهبودم. در دوران چاقی یکی از شگردهایم برای بیشتر لذت بردن از غذا این بود که تهدیگم را دور از چشم خودم توی قابلمه نگه میداشتم. این قدر محو غذا خوردن میشدم که فراموش میکردم یک تهدیگ ذخیره دارم. درست در لحظهای که از تمام شدن غذای توی بشقابم غصهدار میشدم یادم میآمد که هنوز بهترین قسمت غذایم باقی مانده :)) آن هم وقتی بقیه دیگه چیزی برای خوردن نداشتند!

دیگه با غذا همچین کاری نمیکنم اما با بعضی پیامها چرا. وقتی توی جمعی دوستداشتنی خوشی و سرگرم و گوشیات از آمدن پیامی خوشمزه خبر میدهد. بازش نمیکنی و برعکس گوشی را در عمیقترین نقطه کیف پنهان میکنی و با لبخندی از رضایت که ریشههایش تا دلت پایین دویده و دارد قلقلکش میدهد، به جمع برمیگردی. نه به این خاطر که تظاهر کنی فرستنده برایت اهمیتی ندارد. چون این پیام یک تهدیگ برشته و براق وخوشمزه است. وقتی همه رفتند، خندهها که تمام شد، تنها که شدی آن وقت باید گوشی را از اعماق کیفت پیدا کنی، پیامش را با ذوق باز کنی و دانه دانه واژههایش را بچشی.

موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۹۸/۰۱/۱۶
آیبک

نظرات  (۴)

من از صفر مثبت تا 9 سالگی چاق و تپل بودم به طوریکه در وصف حرکت من در کودکی از قل خوردن استفاده میشه. 
 این پیام های کوچیک حرکت پروانه ها رو توی دل آدم شبیه سازی می‌کنن :)
پاسخ:
خواهرم کلی اسم روم گذاشته بود
:))))))

- اون بخش نگه داشتن یه مسیج برا با لذت خوندنش برام خیلی آشناس.... ولی هر چی فکر کردم هرچی فکر کردم مصداقش رو یادم نیومد. شاید چون حرف دلنشینی بوده صرفا برام آشنا به نظر اومده.... شایدم آدمشو کامل فراموش کردم یادم نمیاد.
دوران چاقیت خوش‌خاطره بوده ها! مال من که بین هفت تا ده دوازده سالگی بود، خیلی آزاردهنده بود واقعاً. الآن دیگه چاق نیستم ولی خیلیا بابت چاقی اذیتم کردن. یه خاطره خیلی بدی که دارم، اینه که یادمه رفته بودیم یه جایی پیش یکی از نزدیکان که همیشه پیششون می‌رفتم و اونا براشون مهمون اومد. هم من اونجا بودم و هم یه دختر هم‌سن من. اما اون وزنش نرمال بود. این خانومای مهمون هم به ما دو تا نگاه کردن که کنار هم نشستیم، و حتی بدون اینکه بخوان صداشون رو آروم کنن یا درگوشی پچ پچ کنن، خیلی راحت به من اشاره کردن آره این اصن به سنش نمی‌خوره هیکلش.
یعنی اینقدر بهم برخورد که پاشدم از اتاق رفتم تو هال :)) وسط مهمون و صاحب خونه و دخترِ کنار دستم و ... اینا.

:)))  پستت درمورد چاقی نبود مستقیماً اما خاطرات مسخره‌م رو زنده کرد و الآن خوشحال شدم که وزنم رو تونستم نرمال کنم!
پاسخ:
گاهی یاد ظلم هایی که تو بچگی به ما زبون بسته ها شده می افتم دلم به درد میاد.
چی میشه دوباره ببینیشون و جبران کنی کارشونو. مثلا بری کنار اونی که با انگشت نشون داد بشینی و بگی شما چند سالتونه؟ بعد با تعجب بگی چقدر بیش تر از سنتون نشون میدین! :))
اون پیام خوشمزهه رو خیلی دوست داشتم فقط من انقدر هولم همون موقع وسط جمع بازش میکنم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی