کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آیبک در اینستاگرام: aybaknevesht

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
سه شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۹، ۰۲:۱۳ ق.ظ

آواز سیرن ها

به آدم‌هایی که نگاه به پشت سرشون دارند، دنبال حال خوبشون تو گذشته می‌گردند و به اصطلاح از نوستالژی‌هاشون حرف می‌زنند چی می‌گن؟ من هیچ وقت از این‌ها نبودم، اصلا نمی‌فهمیدمشون. من همیشه چشم به آینده داشتم. به نظرم زندگی داشت مدام وسوسه‌انگیزتر میشد. آینده‌ با وجود ابهامش بیش‌تر از این که ترسناک باشه واسم هیجان‌انگیز بود. اما حالا حس می‌کنم شدم از همون آدم‌هایی که حس‌های خوب از گذشته میاد سراغشون، با یک موسیقی، با بوی خاک خیس، جیغ پرستوها و... .

رفتم رو تراس لباس پهن کنم.غروب بود، آسمون خسته بود، پرنده‌ها عجله داشتند. دیدم یک آرامشی تو هوا هست. داشتم مسحور می‌شدم. نشستم. دیدم یک حالی‌ام. هم با تمام وجود حاضرم و دارم تمام عناصر هستی  را از هر منفذ تنم می‌مکم و می‌بلعم، هم اینجا نیستم، اما نمی‌فهمیدم کجام. داشتم تک‌تک درخت‌هایی که تو وسعت دیدم بودند در هویت مجزا و منفردشون درک می‌کردم، مثل اون وقت‌ها، اون خونه‌امون، که رشد تک‌تک گل‌ها و درخت‌ها رو زیر نظر داشتم. هیچ غنچه و جوانه‌ای از چشمم دور نمی‌موند، اون‌وقت‌ها که با گل‌ها حرف می‌زدم و رو حواسم هنوز گرد عقل و منطق نشسته بود، اون وقت‌ها که... تیک!... هااا من به گذشته پرت شدم! بعد مثل قطار نه تنها تمام غروب‌های تابستان‌های کودکی و نوجوونیم با آسمون خسته و پرنده‌های سراسیمه رو ایوان خونه با تمام وزنش از دلم گذشتند، که تمام غروب‌های تک و توک خاطره‌انگیز سال‌های بعدش که حس می‌کردم سایه‌ی یک چیزی از ماورای دیدنی‌ها و شنیدنی‌ها افتاده روم و نمی‌فهمیدم چیه اما لذت‌بخش، امن و نوید‌بخش بود.

این روزها به هر بهانه‌ای به گذشته پرت می‌شم و لذت و امنیت را در آغوش همون چیز نادیدنی و ناشنیدنی جست‌وجو می‌کنم که زمانی به امید آینده‌ای لذیذتر و امن‌تر پشت سرش گذاشته بودم.

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۹۹/۰۴/۲۴
آیبک

نظرات  (۳)

۲۴ تیر ۹۹ ، ۰۲:۴۳ دامنِ گلدار

همین بیست‌دقیقه پیش، همه‌ی تنم درد می‌کرد، رو به پنجره و به پشت دراز کشیدم روی زمین سفت که خستگی بگیرم، آفتاب از لای ابرها افتاده بود روی صورتم، خوابم میومد یک لحظه چشمم رو بستم و نفهمیدم در عرض چند ثانیه چطور خاموش شدم.. بعد خودم رو پشت در چوبی خونه‌ی مادربزرگم پیدا کردم، یک در قهوه‌ای روشن با شیشه‌های مستطیل و شش‌ضلعی مات توی یک آپارتمان تو شهرستان. مثل وقتی که مهمونی میرفتیم خونه‌ی داییم و عصرش برمی‌گشتیم طبقه‌ی بالا، راه‌پله‌هایی که میرفت یک طبقه‌ی بالاتر، پشت بام، و واحد روبرویی مامان‌بزرگ که بچگی مثل کنه میچسبیدم که با پسربچه‌ی هم قد خودم بازی کنم و برنمی‌گشتم خونه.. حیف از تعجب هوشیار شدم وگرنه لابد میموندم همونجا و میگشتم.

۲۴ تیر ۹۹ ، ۱۲:۱۵ بلاگر کبیر ^_^

یاد گذشته ها قشنگه... یاد خاطرات و احساسات خوب... :) مهم گیر نکردن اونجاست...

۱۴ مرداد ۹۹ ، ۱۴:۲۵ میماجیل ‌‌

سلام.

  هرچه‌قدر آینده در ذهن آدمی لاغرتر شود، ناچار گذشته چاق‌تر و پروارتر می‌شود.

پاسخ:
سلام.
فکر می کنم همین طوره. البته بعضی ادعا می کنند که با تمرکز روی زمان حال از هر دو ترس آینده و حسرت گذشته آزادند

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی