کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب

جواب های آبان زیر این پستش  به کامنت های گندم بانو را بخوانید. تا دوباره مرور کنیم که وقتی از مردسالاری صحبت می کنیم از چی صحبت می کنیم، وقتی از ظلم به زنان صحبت می کنیم از چی صحبت می کنیم، وقتی از محرومیت زنان از حقوق انسانی صحبت می کنیم از چی صحبت می کنیم.

اگر باز هم کسی پیدا شد که خواست توجیه کند و اما و اگر بیاورد زیر همین پست درفشانی کند. خاطر آبان را بیش تر از این نرنجاند.


در ضمن مردسالاری، خیلی کوتاه، یعنی اعمال تبعیض به طور سیستماتیک علیه زنان یا مردانی که در چارچوب تعریف سنتی از مرد جای نمی گیرند. توجه داشته باشید که نگفتیم ظلم مردان به زنان. هرچند وقتی توازن قدرت وجود نداشته باشد و قدرت بیش تر در دست مردان باشد، مثل این مورد که نویسنده و مجری قانون و حاکم مرد هستند طبیعی است ظلم هم بیش تر از سوی مردان اتفاق می افتد.

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۲۷
آیبک

با یکی از دوستانم درباره موضوعی صحبت میکردم. حرفهایی که از زبانم میشنید خیلی هیجانزدهاش کرده بود. انگار اولین بار بود که میشنید. بهش نگفتم که از واکنشش خیلی تعجب کردم و این حرفها نه خاص و است و نه تازه. البته همیشه واکنشها مثبت نیست. مثلا بحث با یکی به جاهای حرصآورش رسیده بود چون باید ثابت میکردم که اساس این حرفها مال من نیست، این بحثها خیلی متداول اند و تو در واقع در مقابل من نیستی، تو با نتیجه صد سال پرسشگری و دعوا و مناظره مواجهی و نمیتوانی با جوابهای قرن بیستمی حریفت را به زمین بزنی. تا این که فکر می‌کنم فهمیدم مشکل از کجاست و چرا من گاهی در گفتگو با آدم‌های تحصیل‌کرده و اهل مطالعه به این نقطه میرسم: ندانستن زبان انگلیسی یا استفاده نکردن از آن برای آشنایی با دنیاهای دیگر (و نه لزوما جدیدتر). حرفهایی که من می‌زدم نه خاص بودند نه سخت فهم اما در کانال‌ها و صفحات و سایت‌های فارسی‌زبان خبری از این حرف‌ها نیست، حتی کتاب‌های ترجمه شده هم این کمبود را جبران نمی‌کند.

محدود ماندن به منابع تک‌زبانه دنیایمان را کوچک نگه می‌دارد.  کوچکی دنیای مردم یک کشور خیلی مضر و خطرناک است. در عوض اگر زبانی غیر از زبان مادری بدانیم و از آن برای گشودن دنیاهای دیگر به روی خودمان استفاده کنیم خیلی از گره‌های فکریمان باز می‌شود و بازتاب باز شدن این گره‌ها را در شرایط اجتماعیمان هم می‌بینیم. بیشتر ما در حد سرک کشیدن به مثلا صفحات اینستاگرامی فعالان اجتماعی انگلیسی زبان و خواندن کامنت‌ها یا خواندن سایت‌های خبری که از دیدگاهی متفاوت برای مردم خودشان می‌نویسند، انگلیسی می‌دانیم. نه این که حقیقت و علم و آگاهی فقط در منابع انگلیسی است و ما در جهل به سرمی‌بریم، نه. ما نیاز داریم از تفاوت در دیدگاه‌ها، جهانبینی‌ها، دغدغه‌ها، بحث‌ها، سلیقه‌ها و ...باخبر بشویم و شبکه‌های اجتماعی تا حد زیادی این نیاز ما را تامین می‌کنند. کتاب‌های ترجمه شده از فیلتر منفعت‌طلبی ناشر و سلیقه مترجم گذشته‌اند ولی در اینترنت ما خیلی بیشتر حق انتخاب داریم و به طیف بسیار بزرگتری از سلیقه‌ها و دیدگاه‌ها دسترسی داریم. ما در یک کشور تکصدایی زندگی میکنیم. برای ما تصمیم می گیرند که چه چیزی بشنویم و چی بیاموزیم و چه باورهایی داشته باشیم. البته این مسئله با درجات متفاوت همه جا هست اما انسانهایی که از نظر خودآگاهی از ما جلوترند دارند تلاش می‌کنند که این انحصار را بشکنند و اتفاقا ایده‌هایشان را با استفاده از فرصتی که تکنولوژی و ارتباطات در اختیارشان گذاشته به اشتراک بگذارند. حالا فکر کنید ما با محدود کردن خودمان به منابع فارسی خودمان را از چه دنیایی محروم می‌کنیم. ما در هر کجای دنیا زندگی کنیم نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم بعضی حرف‌ها در مثلا رسانه ملی یا منابع خبری مورد تایید حکومت یا آموزش و پرورش زده شود. از طرف دیگر با این دسترسی آسان به دنیاهای متفاوت هیچ عذری برای تنگ نظر و منجد ماندن پذیرفته نیست.

یوتیوب یکی از ابزارهایی است که در کشور ما مهجور مانده. درحالی که خیلی خیلی فوق العاده است به نظر من. مثلا چند وقت پیش داشتم یک ویدیو از TED در یوتیوب نگاه میکردم. از یک  فرد تغییر جنسیت داده که دنیا را از هر دو دریچه زن و مرد دیده بود. تجربیاتش خیلی جالب بود.


چقدر تازگی ها پست می گذارم. از دست خودم خسته شدم :))

 

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۳
آیبک

یکی از مواردی که به خودم اجازه می دادم از بقیه ایراد بگیرم این بود که چرا بعضی ها در جریان مسائل کشور نیستند و در عالم دیگری سیر می کنند. حالا چند ماهی هست به خودم رژیم «نشنیدن خبرهای بد» دادم. از دنبال کردن سایت ها و صفحات خبری دست کشیدم. حتی موفق شدم به صدای اخبار داخلی و خارجی که در خانه پخش می شود گوش ندهم. امروز اما ناپرهیزی کردم.  مطلب سطحی و نفرت پراکن سیاسی-اقتصادی یک نفر را خواندم و متاسفانه به این هم اکتفا نکردم و کامنت ها را هم خواندم و از آن بدتر وارد بحث هم شدم. بعد مدت ها یادم آمد که در چه فضای مسموم و پر از نفرت و کینه ای زندگی می کنیم. ما مردمی که هیچ نفعی از این دعواها و بازی های سیاسی نمی بریم به فحاشی و نفرین همدیگه سرگرمیم و هر روز کینه بیش تری از هم به دل می گیریم. درحالی که یک عده دارند می برند و می خورند.  گاه گاهی هم با هم خوش و بش می کنند و می خندند. برعکس ما خیلی هم هوای هم را دارند چون می دانند که بهم نیاز دارند. کاش ما هم بفهمیم که چقدر به هم نیاز داریم. کاش ما هم به این نتیجه برسیم که هیچ شخص و مقام و حزبی ارزشش را ندارد که ما به خاطرش به یکی از جنس خودمان توهین کنیم.

وقتی می گویم به اخبار گوش نمی دادم نه اینکه در جریان مثلا قیمت دلار و خلاصه سخنرانی فلانی و ... نباشم، در واقع خودم را درگیر تحلیل ها و پیش بینی ها نمی کنم. خودم یک تحلیل شخصی دارم که در این موقعیت ها رسانه نقش مهمی در واقعی جلوه دادن چیزهای غیرواقعی و بزرگ جلوه دادن مسائل کوچک و در حاشیه پنهان کردن مسائل اصلی و درست کردن موج های مصنوعی دارد و چون کارش را خیلی خوب بلد است درست ترین کار برای من این است که خودم را در جریانش نگذارم. به ویژه حالا که ناامیدی زودتر از واقعیت های دنیای بیرون می تواند ما را بکشد.


راستی خیلی ممنون از پاسخ هایی که به دو تا پست گذشته ام دادید. من چقدر خوشبختم که وبلاگ دارم و از این مهم تر خواننده هایی مثل شما دارم.

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۸
آیبک

بیمقدمه گفتم حدود بیست سال پیش یک گروه از مترجمان انگلیسی کتاب مقدس تصمیم گرفتند به جای واژه «برده» از «انسان به بردگی کشیده شده» و به جای «فقرا» از «انسانهای فقیر» استفاده کنند. چون شرایط یک انسان هویتش را تعریف نمیکند. برگشت و با ابروهای بالا پریده نگاهم کرد. بعد درحالی که شگفتی چهرهاش به آرامی به غم و حسرت تبدیل میشد گفت: همین است که آنجا میشود اروپا و اینجا اینی که میبینیم.

من ایمان دارم که شرایط ما بازتاب برآیند اندیشههای ماست و هیچ راه و پل ارتباطی برای شناخت اندیشه بهتر از زبان نیست. ما آفرینندهایم و دنیایمان را با واژههایمان میسازیم.

۱ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۲۰
آیبک

باز هم سوال. اول باید کمی ناله کنم.

من هیچ وقت از نظر بدنی قوی نبودم. نه این که مدام بیمار باشم. اتفاقا به کل با اصطلاحات پزشکی بیگانهام و اسم ساده ترین داروها را هم نمیدانم چون شاید سال به سال حتی سرما هم نخورم (بزنم به تخته). اما زود احساس ضعف و خستگی میکنم. خیلی دوست دارم جدی ورزش کنم اما میدیدم که کم میاورم. این تابستان از یک طرف با بلاهایی که سر اعصاب و روانم آمد و طرف دیگر بعد دوره داروهای تقویتی که زیر نظر دکتر خوردم و بهم نساخت و حالم را بدتر کرد، هر روز بیشتر احساس کردم که تمام اعضا و جوارحم دارد تحلیل می رود. انگار سلولهایم دارند ازبین میروند بدون اینکه جایگزینی داشته باشند. چند روز پیش دخترخالهام برای چندمین بار داشت از متخصص طب سنتی میگفت که مدتهاست زیر نظرش داروهای گیاهی مصرف میکند و صداقت و مهارتش بهش ثابت شده. از آن جایی که من شاگرد مرشد هستم و او هم با علم جدید پزشکی میانهای نداشت ، آدرسش را گرفتم تا شاید این آخرین امید، من را به آرزوی تبدیل شدن به یک آدم خوش بنیه برساند.

امشب با مامان پیشش بودیم. وقتی حرف هایم از زمین و زمان تمام شد یک ذرهبین برداشت و ناخنها و پوست دستم و زبان و پلک پایینی ام را بررسی کرد. بعد یک جوری که انگار حرفهایم را جدی نگرفته رو کرد به مامان و چند تا سوال عجیب از بچگیام پرسید و تا آخر هم مخاطبش مامان ماند! لب کلامش این بود که شما همان اول هم در ساختت کم کاری شده اما الان دیگه خیلی کلنگی شدی یا مثل اتومبیل قراضهای هستی که حالا به سربالایی رسیده و کار از هل دادن هم گذشته. البته وقتی دید خیلی تو دلم را خالی کرده گفت: البته ماشالا ماشالا! چه طبعی، هر مردی آرزوشه زنی مثل شما داشته باشه!  :)))

بعد یک ساعت من را با کلی دمنوش و عرقیات و شیره و کپسولهای گیاهی و یک جیب خالی فرستاد خانه. امیدوارم که اینها موثر باشند اما ایمان ندارم، به ویژه که در خانه ما هیچ وقت این جورچیزها جایی نداشته. شما به طب سنتی ایمان دارید؟ آیا تجربهای دارید؟ یک چیزی که به تقویت باورم کمک کند تا دست کم با تلقین کارساز بشوند. شاید به بقیه هم کمک کند. اگر تجربه بدی دارید نگویید لطفا. چون پول دادم و باید بخورمشان در هر صورت!

 

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲ ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۶
آیبک

برای من هیچ وقت وبلاگ حکم دفتر خاطرات شخصی را نداشته. حتی یک کاربردش هم این نبوده. دوست دارم هر چه بیشتر خوانده بشوم. برای همین وقتی میبینم در وبلاگی لینک شدم یا در قسمت پیوندهای روزانه جایی هم به یکی از پستهای من داده شده خیلی ذوق میکنم. مخصوصا که خودم خیلی کم در وبلاگها کامنتی می گذارم و قسمت پیوندهایم هم فعال نیست. کلا در این وبلاگم خیلی خودمحور شدم.

به خاطر همین علاقه به خوانده شدن می خواهم وقتی از پستهای وبلاگم جایی استفاده میشود نام و نشانی هم از وبلاگم باشد، اما راستش را بخواهید مشکلی با کپی کاری ندارم. چون در هر صورت خوانده شدن را به خوانده نشدن ترجیح می دهم، حالا با اسم من نشد با یک اسم دیگر. با این حال به قسمت مالکیت معنوی زیاد سرک می کشم، نه برای مچ گیری، برای اینکه بفهمم کدام مطلبم بیشتر مورد توجه قرار گرفته (حالا فکر نکنید خیلی خودم را جدی می گیرم. بیش تر از سر کنجکاوی برای کشف سلیقههای جمعی است).

حالا همه این مقدمه چینیها را کردم تا بگویم گاهی چیزهای عجیبی در قسمت مالکیت معنوی ام میبینم. مثلا در دو هفته گذشته شاید نزدیک به 70 بار پست قدیمی «من خوشبختم» کپی شده! یا گاهی کامنت ها و جواب کامنت ها کپی شدند. واقعا چرا؟؟ فکر نمی کنم هیچ کدام از پست هایم ارزش کپی برداری داشته باشند اما بعضی دیگه واقعا ارزشش را ندارند!

من خیلی خیلی کنجکاوم که بدانم چرا بعضی مطالب و کامنت ها و جواب کامنت ها کپی می شوند. لطفا اگر تا به حال این کار را کردید بیایید توضیح بدید. گفتم که مشکلی با کپی و نیاوردن نام و نشان وبلاگم ندارم اما باز هم اگر ترجیح می دهید به صورت ناشناس یا کامنت خصوصی، اما حتما بگویید این هایی که کپی می کنید به چه کارتان می آید؟

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۵۷
آیبک

دوستی دارم یا داشتم که یک کلاسی می رفت که بهشان یاد می دادند چه طور یک زن جذاب باشند! بله، به حق چیزهای ندیده و نشنیده. فکر کنید یک گروه زن با جذابیت های خاص و فردی اما بدون اعتماد به نفس و شاید هم عزت نفس از یک در می روند تو و از در دیگر تحت یک مشت آموزش های همسان سازی یک شکل می آیند بیرون، درحالی که اعتماد به نفسشان خردتر شده. چون بهشان یاد دادند که لابد یک عیبی دارند که خواستار ندارند یا زیادی و بیش تر از اینکه یک زن باید قوی هستند! پس باید تغییر کنند و خودشان را هم پا و هم شان و مطابق سلیقه مردان دور و برشان پایین بکشند. باید به جای کوله کیف خانومی داشته باشند، حتی اگر کتف و شانه ها و گردنشان آسیب می بیند، نباید گشاد بخندند، باید یاد بگیرند که در جواب مردها مثل یک سری عروسک کوکی جملات از پیش تعیین شده ای را به زبان بیاورند. چرا؟ چون مردها هم یک مشت موجود شبیه هم هستند. با علایق و تمایلات و اولویت های یکسان.

در برابر همچین جنایتی می توانم و می توانستم یک ساعت سخنرانی کنم ولی فقط گفتم به نظر من تغییر فقط وقتی جایز و واجب است که ویژگی در تو به عنوان یک انسان، عیب محسوب بشود. مثل بداخلاق و بددهن و کثیف بودن. تغییر بر اساس کلیشه های جنسیتی یا هر نوع بایدهای بی اساس دیگه نه تنها نشانه نبود عزت نفس است که باعث می شود با تظاهر به چیزی که نیستیم خودمان و دیگری را در انتخاب به اشتباه بندازیم!

همین دوست به من گفت که من به خودم نمی رسم. تلاشی نکردم تا بهش اثبات کنم به نظرم اشتباه می کند و الان هم همچین قصدی ندارم. فقط می خواهم یک چیز بامزه ای که امشب اتفاق افتاد را تعریف کنم. 

خب تیپ مهمانی و تیپ سر کار و دانشگاه و سر کوچه و خرید من باهم فرق دارند (خیلی نه، چون به قول دوستمان من کلا به خودم نمی رسم :-) ) اما داغون ترین تیپم برای زمانی است که به جایی می روم که به خاطر پروتکل(!) آن مکان و چون می خواهم سنم بیش تر به نظر برسد (!) و کلا چون کلا آدم های آنجا را جدی نمی گیرم تیپی شبیه معلم پرورشی های دهه 60 و 70 می زنم. امشب پسری بهم پیام داد و گفت عاشقم شده و این حرف ها و بعد دو ماه شماره ام را بالاخره پیدا کرده. فهمیدم وقتی داشتم با تیپ معلم پرورشی ام می رفتم من را دیده و پسندیده و دنبالم آمده و ... بله! تازه به چشم برادری خیلی هم خوشتیپ بود. تازه فکر کرده نهایت 18 سالم است!!

هیچی فقط خواستم بگویم. خودتان باشید. کلیشه های دختر خوب و زن خواستنی و مرد جذاب را بریزید دور. به اندازه آدم های روی زمین سلیقه ها و تمایلات مختلف وجود دارد. یکی هم تیپ معلم پرورشی می پسندد مثلا.

۱۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۳۶
آیبک

امروز مادر درونم دستم را گرفت و گفت: آیبک، مادر بیا بشین بگو از چیه این پسره خوشت آمده. من هم اول سرم را انداختم پایین و کمی با گوشه چارقدم بازی کردم و بعد ناگهان پرده های حیا را دریدم و گفتم ننه! اون انگشتای استخوانی کشیده اش، اون شانه هایش که از پهنی و صافی انگار لباس چوپانی گل محمد را پوشیده، اون چشم های خندان و مهربانش، اون تار سفید تاب دار زیر چانه اش میان انبوه سیاهی ریش، اون لنگ هایش اصلا! مادر درونم که زن روشن فکر و عاقلی است پرسید پس عشق در یک نگاه بود؟ گفتم نه یواش یواش خزید توی جونم... و به این نتیجه رسیدیم که پس لابد چیزی ورای این ظاهر بود که به تدریج کشف شد.

محبوب از بس معمولی بود محبوب شد. محبوب رفتارهای عادی یک انسان معمولی را دارد. محبوب در جمع از Awkward momentهایش به راحتی صحبت می کند، از اضطرابش در مصاحبه ها، از دل کوچکی اش برابر مرگ حیوان خانگی اش، از بزرگ ترین رودستی که خورده، از کتاب هایی که نخوانده، از چیزهایی که نمی داند... و تمام مدت با خودش در صلح است. یک انسان عادی می بینی که به وقتش سبکبال از خوشی ها و ناخوشی هایش می گوید، بدون اینکه بار سنگین عقده های چند ساله توازن روانی اش را به هم زده باشد. محبوب خودش را می شناسد با نقاط ضعف و قدرتش، بدون اینکه خودشیفتگی و خودبرتربینی اش پوششی باشد برای حس حقارت ناشی از نقاط ضعف. به نظر من هیچ کس بی عیب نیست و در عوض نحوه برخورد ما با همین نقاط ضعف هست که جذاب و قوی نشانمان می دهد، مثل محبوب که خودش را تمام و کمال پذیرفته و دوست دارد، از خودش خجالت نمی کشد و خودشیفتگی را هم با اعتماد به نفس اشتباه نگرفته.

هر بار که می بینمش جوری خودش را صمیمانه بغل کرده که انگار محتاج هیچ آغوشی نیست.

۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۲۰
آیبک

تیم کبدی زنان کشورمان با پیروزی برابر حریف قدرتمندش، هند، صاحب مدال طلای بازی های آسیایی شد.

داشتم فکر می کردم کاش یک بار هم به جای ریختن توی خیابان و خوشحالی برای پیروزی، به ظن خودمان، "بد بر بدتر" یا شکست و مساوی تیم فوتبالمان در جام جهانی، برای همچین پیروزی هایی بیرون بریزیم. تا بعد شادی و بالا و پایین پریدن هایمان، وقتی در خانه و خلوت آرام گرفتیم، یاد حقارت شادی برای شکست و خفت رضایت به "بد" تمام شیرینی ها را نشورد و شادی ها را به چند برابر غم تبدیل نکند. در عوض شادیمان برای یک پیروزی تمام عیار باشد و به معنی دهن کجی به تمام تبعیض ها و محدودیت ها، با این پیام که "موفق نمی شوید چیزهای ارزشمند را بی اهمیت جلوه دهید". این شادی عین مطالبه گری خواهد بود.

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۵۹
آیبک

روز بعد اینکه مرشد را سپردیم به خاک، تازه عزاداریم برای خودم شروع شد. فقط دو نفر بودند که می دانستند با مرگ مرشد چه بلایی سر من آمد. یکی خواهرم که با چشم هایی که تلاش می کرد وحشتش را پنهان کند می پرسید "حالا می خوای چی کار کنی؟" و یکی هم سوگلی.

پیش سوگلی بودم. روی مبل نشسته بودم با احساس یک چیزی مثل سنگ لحد روی سینه ام. سوگلی نشست پای مبل و گفت آیبک وقتی من می خواستم از امیر جدا بشم تو تنها کسی بودی که پا به پای من به امیر بد و بیراه نمی گفتی و خوبی هاش را بهم یادآوری می کردی. اومدم تو این خونه و غمگین از اینکه دارم وسط بیابان زندگی می کنم اما تو به محض ورود فقط نقاط مثبت خونه را دیدی. تو همیشه به چشم من آدمی بودی که تو هر چیزی خوبی و زیبایی پیدا می کنی. حالا خودت بگرد خیر این اتفاق را پیدا کن.

متوجه شدم تو این مدت هم طبق عادت ذهنیم داشتم همین کار را می کردم. حالا بماند که من در آن حال و روزم چه خیرهایی می دیدم! هر چه که بود در تاریکی و سرمای فکرهای منفی بهم پیچیده مثل روشن شدن چند ثانیه ای کبریت بود.مثل یک لحظه به سطح آب آمدن و نفس گرفتن تا لحظه بعد که باز فرو می رفتم.  قرار بود چیزی که من را نکشد قوی ترم کند. پس فقط باید زنده می ماندم.

به عنوان اولین قدم تمام کانال ها و گروه هایی را که امکان داشت دری باشند برای شنیدن خبرهای بد ترک کردم. تو اینستاگرام علاوه بر این حذف ها، هر وقت فرصتی پیش می آمد تو صفحه آدم های مثبت و پرانرژی و انگیزه ای که می شناختم می گشتم. کتاب های صوتی از نوع "راز شادکامی و کامیابی" (همین ها که احتمالا شما بهشان می گویید روان شناسی زرد) دانلود کردم و صبحم را با این ها و یک ویدئو پرانرژی از یوتیوب شروع می کردم. شب هم با صدای الن واتس یا ذکرهای محبوبم می خوابیدم. به خانه هم که رسیدم اولین کاری که کردم این بود که اتاقم را که از زمان خبر بیماری مرشد نظافت نشده بود تمیز کردم. باید از هر قدم کوچکی برای اینکه به خودم بقبولانم که همه چیز مرتب است استفاده می کردم. صبح روز بعد هم رفتم کلاس یوگا ثبت نام کردم.

آیا این کارها حالم را خوب کردند؟ نه. اما راه را برای ورود فرشته ها به زندگیم باز کردند. مثل کلاس یوگا که تشکیل نشد اما باعث شد با یک فرشته ملاقات کنم. این اولین و آخرین فرشته این روزهام نبود. مثلا سر سلسله این فرشته ها و اونی که بالاخره آمد سنگ لحد را از رو سینه ام برداشت... نباید فعلا زیاد ازش بنویسم. نمی توانم نشانش بدهم. ممکن است از لای انگشت هام پر بزند. فقط ایمیل آخرش را برای خواهرم فرستادم و گفتم ببین، روح مرشد درش حلول کرده :) دیگه نگران من نباش.

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۶
آیبک