کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

چند سال پیش تازه گواهینامه گرفتهبودم. خوشحال بودم که دیگه مجبور نیستم برای رفتن سر کار یک مسیر طولانی را تو سرما و گرما پیاده برم. شبها موقع برگشت خیابانی که درش ماشین را پارک میکردم شلوغ و پر رفت و آمد میشد. یک شب با مامان که خودش سالهاست رانندگی میکند، از آن خیابان میگذشتیم، بهم گفت: تو اینجا دور میزنی؟ خیلی شلوغه که. چرا از فلان خیابان نمیای؟... و از آن روز من دیگه نتوانستم در آن خیابان دور بزنم! و در هر خیابان دیگری هم که خواستم دور بزنم صدایی در گوشم میپرسید: برای دور زدن به اندازه کافی خلوت هست؟! این باعث شد از خودم بپرسم دیگه کجا و کی در تمام این سالها از کودکی تا حالا با همچین پیامهای کلامی و غیر کلامی در یک لحظه برای تمام عمر فلج شدم؟ به جواب‌‌هایی هم رسیدم مثلا:

مامانم در جواب خواستگارهای خواهرهایم میگفت دخترم دارد درس میخواند نمیتواند ازدواج کند. وقتی با تعجب میگفتند خب درسش را هم بخواند و ما در حین درس خواندن 4 تا بچه  ساختیم و بزرگ هم کردیم. مامان میگفت: هر کی یک توانایی دارد. من دخترهایم را میشناسم. همسرداری و همزمان درس خواندن در توانشان نیست.

همسرداری که هیچ، من حتی دوست نداشتم مبصر کلاس بشوم! مامان میامد مدرسه و با معلمم صحبت میکرد. نمیدانم دقیقا چی میگفت. احتمالا همین که درس خواندن و مبصر بودن و کلا هر فعالیت دیگری به طورهمزمان در توان دختر من نیست.

من باور کردم که توانایی به عهده گرفتن چند مسئولیت در ذاتم نیست. هنوز هم وقتی باید چند کار را با هم انجام دهم به شدت مضطرب میشوم و تا حد امکان از قرار گرفتن در همچین شرایطی فرار میکنم. حالا که فکر میکنم میبینم که مامان بچههایش را درست شناخته بود. ما نمیتوانستیم چند کار را همزمان پیشببریم چون میخواستیم هر کاری با به بهترین نحو انجام دهیم که البته این هم ریشه در تربیتمان داشت. میخواستم هم شاگرد اول کلاس باشم هم بهترین مبصری که معلمان به چشم دیده هم روزنامه دیواریمان در مسابقه اول شود هم هر وقت دلم خواست با بچهها بیدغدغه تو حیاط لیلی بازیکنم. شاید مامان باید به ما میگفت لازم نیست در همه چیز بهترین باشی، اصلا همچین چیزی ممکن نیست اما لازم است یاد بگیری که چند تا کار را با هم پیش ببری چون بزرگتر که بشوی هیچ زمانی نخواهد بود که فقط یک مسئولیت داشتهباشی. البته که از مامان هم انتظاری نبود که مادری را به کمال برساند و در تربیت ما بیعیب و نقص عمل کند.

از کودکی تا به این سن و سال صدها بار پیامهای کلامی و غیرکلامی این چنینی نه فقط از پدر و مادر که فامیل و رادیو و تلویزیون و مدرسه و بیلبوردهای تبلیغاتی و راننده تاکسی و ... به ناخودآگاهمان وارد شدند و باور کردیم ذاتا چنین و چنانیم، پس راهی هم برای بهبود و اصلاح و تقویت نقاط ضعفمان نیست. چقدر از این واژه ی «ذات» بدم میاد!

 

۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۸ ، ۱۵:۴۷
آیبک

من در یک شب سرد زمستانی در یک خانواده‌ی متدین چشم به جهان گشودم (جدی). بعدها فهمیدم دین در هر خانواده و حتی هر فرد یک جور نمود پیدا میکند و هر کس به شکل خودش دیندار است. مثلا در خانواده ما اسراف گناه کبیره است. بعدها که زندگی جمعی خوابگاهی را تجربه کردم و مسلمانهای دیگه را دیدم فهمیدم بعضی کلا با این مفهوم بیگانهاند. البته که هر کسی هم برداشت متفاوتی از اسراف دارد. در خانواده ما اسراف نکردن یعنی آگاهانه مصرف کردن. آگاهانه مصرف کردن هم یعنی براساس نیاز، متناسب با جیب و با کمترین آسیب به محیط خرید، مصرف یا استفاده کردن (میدونم که نیاز و تناسب و آسیب هم می توانند تعریفهای متفاوتی داشته باشند. اما با مثالهایی می تونیم درکمان را به هم نزدیک کنیم). ما یاد گرفتهبودیم که پول کافی داشتن به تنهایی به ما مجوز خرید کردن نمیدهد. اما بعدها دیدم که مثلا با وجود تنوع اتومبیل برای نیازهای مختلف بعضیها به محض این که پول دستشان میآید اتومبیلهای بزرگ میخرند. دیدم که یک خانواده‌ی دو یا نهایت سه نفرهی فنچ از اتومبیلهایی که نصف خیابان را اشغال کرده پیاده میشوند. دیدم تو خوابگاه وقتی قرار نیست دانشجوها پول برق را مستقیم و متناسب با مصرفشان بپردازند لزومی هم نمیبینند که وقتی از اتاقها خارج میشوند لامپها را خاموش کنند. دیدم هنوز نسل اونهایی که موقع مسواک زدن و ظرف شستن، پاک کردن آرایش و حتی وضو گرفتن شیر آب را باز میگذارند منقرض نشده و این قدر تعدادشان زیاد است که همین الان میتوانم قسم بخورم که نصف خوانندههای این پست از این گروهاند. دیدم فقط با کمی توجه میشود کمتر مواد پلاستیکی تولید کرد اما این به فکر خیلیها حتی خطور هم نمیکند. تفکیک زباله به گوش بعضی ها نرسیده. دیدم تو یک خانه ‌ی80 متری تمام یک دیوار خانه کلا با تلویزیون پوشانده شده. یخچال یک زوج جوان از در رد نمیشود. تو جهیزیه زنی که خیاطی بلد نیست چرخ خیاطی هست و آشپزخانه شده مثل فروشگاه وسایل برقی غیرضروری و نماد مصرفگرایی.

شاید برای پدر و مادرم هنوز آگاهانه مصرف کردن یک مفهوم فقط دینی باشد اما برای من هر روز جنبههای جدیدی پیدا میکند. هر روز بیشتر یاد میگیرم که خرید کردن و مصرف کردن و حتی انتخاب غذا در یک رستوران موردی شخصی نیست. تنوعطلبی من در خرید لباس یا عوض کردن پی در پی گوشیهای موبایل یعنی مصرف بیرویه منابع و تولید زباله و گاهی هم تشویق کارفرماهایی که از کارگرهایشان بهرهکشی میکنند. یعنی مسخ شدن من به وسیله تبلیغات و فرهنگ مصرف گرایی. یعنی فریب خوردن من و پوزخند اربابان و غولهای اقتصادی.

شعار سال 98: آگاهانه مصرف کنیم.


سه سال بود شعار سالو اعلام نمی کردم؟! عجیبه   شعار سال 95

 

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۸ ، ۱۵:۳۵
آیبک

پارسال حافظ بهم گفت که قرار است روزگار بر وفق مرادم باشد، قرار است به هر چی دست میزنم طلا شود. قرار است افلاک به فرمان من بچرخند. یک جورهایی حافظ به کفرگویی افتاده بود از فرط هیجان و نمیدانست چطور دیگه بهم حالی کند که چه سال درخشانی در انتظارم است. حالا واقعا همان طور که حافظ میگفت شد؟ ببینید، آدمیزاد وقتی بخواهد چیزی را باور کند، راهش را پیدا میکند. دو سال پیش گفتم که از میزان تلفات یک سال نمیشود کیفیت آن سال را سنجید. الان هم با وجود از دست دادن مرشد همین را میگویم. برای من کیفیت یک سال رابطه مستقیم دارد با میزان رضایتم از خودم. من از آن معدود آدمهایی هستم که به جای شکایت از روزگار، اغلب احساس میکنند بدهکار روزگار هستند. باید هم باشم. چرا نباشم وقتی در داشتن 90 درصد چیزهایی که الان دارم هیچ نقشی نداشتم و با داشتههایی، که خیلیها ازش محروماند، بدون هیچ زحمتی متولد شدم.در مقابل چی به روزگار دادم؟ هیچ، هیچ چیز قابل توجهی. با این حال امسال خیلی از خودم راضیترم تا پارسال در همچین روزی. این یعنی از سال 97خیلی راضیترم تا سال 96 که خیلی آسانتر و خوشتر گذشته بود. فقط یک چیزی ناراحتم میکند و اون هم جای خالی سفر است در سالی که گذشت. نقصی بزرگ برای 97.

پارسال درباره کتابهای تعطیلات نوروزیام نوشته بودم. یکیش انسان در جست و جوی معنا بود. گفته بودم که از در و دیوار صدایم میکند و میگوید بیا من را بخوان. امانت گرفتمش اما نخواندمش. عجیب حس خواندنش نبود. امسال هم باز در شرایطی خاص دو هفته مانده به نوروز حین صحبت با یکی از اساتید سابقم اسمش را شنیدم، در واقع تعریفش را شنیدم. آیبک هپروتیام که دیرزمانی بود که به خواب رفته بود بیدار شد و گوشزد کرد که این یک نشانه است. روز بعدش خواستم از کتابخانه برای تعطیلات امانت بگیرمش (بله من به ندرت کتاب میخرم)  که دیدم همه نسخههایش امانت است. این جا بود که آیبک عقلزده با پوزخندی گفت: اگه یک نشانه است لابد تا روز آخر کاری یکی بلاخره پسش میدهد ولی هیچکی پسش نداد. امروز خانه خواهرم بودم. روی میز کنار تختش انسان در جست و جوی معنا را دیدم! و آیبک هپروتی به آیبک عقلزده گفت: یک هیچ به نفع من! البته در این مورد من بیشتر به سمت آیبک عقلزده متمایلم. آخه باز هم عجیب حس خواندنش نیست!

 

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۷ ، ۰۱:۵۲
آیبک

این پستهای سریالی من معمولا نیمهکاره رها میشن، چون وقتی حس نوشتنش هست وقتش نیست و وقتی وقتش پیدا میشود حسش دیگر از بین رفته. الان هم حسش نیامده اما مثل هر کار از نیمه رها شدهای برایم بار ذهنی و روانی ایجاد کرده (یعنی این قدر من ولنویسیهایم را جدی میگیرم!)

  • شما را نمیدانم اما برای من حرف آخر در هیچ کتابی نیست. هر کتاب خوب تلاش نویسندهاش است برای تبیین و تفسیر جهان موجود یا ساختن جهان مورد نظرش. هر نویسندهای هرچند بزرگ و نامآشنا فقط دارد از نظرگاه خودش از واقعیت با ما صحبت میکند. فقط کافی است کمی تاریخ علم یا فلسفه بخوانیم تا ببینیم هر اندیشمندی هر چقدر بزرگ هر چیزی گفته باشد، بعدیها آمدند با بولدیزر از رویش رد شدند! با این حال من خودم را ملزم میدانم که با بعضی از این متفکران بیشتر آشنا بشم چون اینها حقیقت را تعریف نکردند بلکه ساختند. در واقع واقعیت دنیایی که داریم درش زندگی میکنیم بر پایه نظرات آنها بنا شده، چه باهاش موافق باشیم و چه نباشیم و بخواهیم تغییرش بدهیم.
  • میگفتند در فلان کشور مردمش در مترو یا در هر فرصت دیگری در حال کتاب خواندناند. من از بیگانگی خودمان با کتاب دفاع نمیکنم اما رفتار مردم فلان کشور هم میتواند جای نقد داشته باشد. باید پرسید آیا با مدام فرو کردن سرمان توی کتاب و با قرار دادن خودمان در برابر ازدحام و بمباران اطلاعات فرصت مشاهده را از خودمان نمی‌گیریم؟ تو قسمت اول هم گفتم که منظور من بیشتر کتابهای حوزه علوم فرهنگی است. این علوم هم نتیجه تحلیل دادههایی است که پیش از هر چیز از راه مشاهده بدست آمدهاند.

من در تمام دوره تحصیلم دو آموزگار به معنای واقعی داشتم که هر دوی آنها اولین چیزی که از من خواستند این بود که برای یک ساعت یک جایی (هر جایی مثل اتوبوس، پارک، کافه و...) بنشینم و دیدهها و شنیدههایم را بنویسم. می توانید باز هم به من ایراد بگیرید که دارم یک ملت کتاب نخوان را به کمتر کتاب خواندن تشویق میکنم. اما همچنان نظر من این است که اگر مشاهده کردن را یاد بگیریم از خواندن صدها کتاب درجه چندم بهتر است. اگر هم داریم کتابهای خوب از نویسندههایی ژرفنگر و دورانساز میخوانیم باز هم نظر من این است که بدون تامل روی دادههایی که از مشاهده بدست آوردیم، کار پوچی است.

  • تو پست قبلی درباره کتاب خواندن (شاید هم نخواندن!) از انبوه ترجمههای بیارزش و کاغذ حرام کن که فقط برای منفعت مترجم و ناشر انجام شدند گفتم. حالا به عنوان آخرین نکته باید بگم چقدر چقدر چقدر ما مدیون مترجمهایی هستیم که عمرشان را پای ترجمه آثاری سخت‌فهم اما مهم گذاشتند. این‌ها شبیه رزمندههایی هستند که روی سیمهای خاردار دراز کشیدند تا بقیه از رویشان رد شن یا به میدان مین رفتند تا راه را برای عبور علوم و افکار جدید به کشور باز کنند!

چند وقت بود که می خواستم با یک متفکر آلمانی بیش تر آشنا بشم اما هیچ کدام از آثارش به فارسی ترجمه نشده و ترجمههای انگلیسیاش هم مرد و زن افکن هستند! تا این که فهمیدم یک کتاب از آلمانی درباره این نویسنده ترجمه شده. امید نداشتم کتاب خوبی باشد اما از همان صفحات اول روان بودن ترجمه و گستردگی دایره واژگان مترجمان دلم را برد. محتوایش هم که... گفته بودم من گاهی در حاشیه کتاب قلب‌های کوچک می کشم. این بار کار از قلب گذشته بود. حاشیه کتاب پر شده از «وای وای وای»!! این خوشی را مدیون مترجان این کتاب هستم.


برای پست قبلی یکی کامنت گذاشته بود که من اشتباهی پاکش کردم. فرد مورد نظر ببخشید!



۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۷ ، ۱۳:۲۸
آیبک
گاهی یک اتفاق، یک کتاب و یک ترانه در تو بهم می رسند. تکه های پازل کنار هم قرار می گیرند و چیک! کلید در قفل می چرخد و وارد مرحله بعد می شوی. مرحله بعد لزوما مرحله بهتری نیست. امکانش هست مراحل بعدی هم در کار باشد اما قطعا نمی توانی به مرحله قبل برگردی، چون تو تصویر پازل را دیدی.




۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۷ ، ۰۰:۳۵
آیبک

دوستم دو ماه هم نیست که مادر شده. روز مادر در اینستاگرام زیر عکسی از دخترش نوشت: خیلی دوستش دارم اما وقتی داستان‌هایی از مهر مادری و احساسات مامان‌های دیگر را می‌شنوم به احساس خودم شک می‌کنم. می‌گویند نمی‌توانند لحظه‌ای از نوزادشان چشم بردارند و حتی وقتی که خواب‌ است دوست دارند تماشایش کنند. اما من فقط می‌خواهم السا زودتر بخوابد تا خودم راحت بخوابم یا همسرم بیاید و برای مدتی بسپرمش به او. می‌گویند شب ها با کوچکترین صدا و حرکت فرزندشان بیدار می‌شوند اما السا به این راحتی‌ها نمی‌تواند من را بیدار کند. گاهی هم همسرم زودتر از من بیدار می‌شود و به دادش می رسد... شاید من مامان خوبی نیستم.

این را که خواندم یاد داستان لباس پادشاه افتادم. همان که خیاط‌هایش گفته بودند حرام‌زاده ها یا احمق‌ها نمی‌توانند این لباس را ببینند و آخر کودکی با دیدن پادشاه فریاد زده بود پادشاه چرا لخت است. دوست ما هم گوشش پر شده بود از این که مادر بودن چه هست و چه باید باشد و حالا که خودش مادر شده بود با معصومیتی کودکانه و ترس از لو رفتن نقصش در مهر مادری فریاد زده بود که پس چرا من این جور نیستم! مامان هایی برایش کامنت گذاشتند که اتفاقا ما هم مثل تو بودیم یا هستیم، نگران نباش.

توصیف‌ها از حس و حال مادر بودن این‌قدر برای بعضی زن‌ها غیرواقعی است که باید میان مادر بودن و انسان بودن یکی را انتخاب کنند. مقدس جلوه دادن نقش مادری برای ایجاد توقعاتی ورای توان زنان که حتی به آن ها اجازه نمی دهد برای افسردگی بعد زایمانشان هم کمکی دریافت کنند کم بود حالا اینستاگرام هم برای ساختن انتظارات غیرواقعی به کمک آمده. اینستاگرام پر شده ازعکس مامان های جوانی با ظاهر آراسته، کمرهای باریک، شکم های تخت با بچه هایی که نمونه کوچک شده خودشان هستند. والا مادرانی که ما در عالم واقع می‌بینیم زنانی هستند با چشم‌های از بی خوابی گود افتاده، موهای آشفته و شکم‌ها و پستان های ترک خورده و آویزان. بعضی‌هاشان با نگاه کردن به نوزادشان بی خوابی‌ها و خستگی‌هایشان را جبران می‌کنند و بعضی دیگر فکر می‌کنند اگر می دانستند این قدر سخت است هیچ وقت همچین غلطی نمی‌کردند. انسان ها با هم فرق دارند. مادرها هم انسان‌اند پس واکنش‌های متفاوتی دارند.

دو تا از اکانت‌های مورد علاقه من در اینستاگرام، زن و شوهر جذاب یوگی و مدلی هستند که به تازگی بچه‌دار شدند. زن بعد یک ماه از زایمانش سه تا عکس از شکمش قبل حاملگی، ماه های آخر حاملگی و بعد زایمانش گذاشته بود که لامصب هیچ فرقی با قبل حاملگی اش نداشت، تختِ تخت! یک فالوئر نکته‌سنج (که نمی‌دانم چرا من در صفحات فارسی‌زبان نمونه‌اش را نمی‌بینم) برایش نوشته بود : من شما را خیلی دوست دارم اما این عکس مثل عکس‌هایی است که بعضی از ساعت و لباس‌های گران‌قیمت یا غذایشان در یک رستوران لوکس می‌گذارند، نوعی فخرفروشی. می‌دانیم خیلی از زنان بعد زایمان حس بدی نسبت به بدنشان دارند، دیدن این عکس اعتماد به نفس زنی را که همین الان هم از تغییر شکل بدنش شرمگین است بیش‌تر از بین می‌برد." هرچند همسر خانم یوگی برای دفاع از راه رسید و گفت همسرم برای داشتن همچین بدنی زحمت کشیده اما حرفش من را که قانع نکرد. خانم یوگی از بدنش نون می خورد. همه زنان نمی‌توانند این قدر برای بدنشان وقت بگذارند تازه اگر تفاوت در ژنتیک و فرم بدن‌ها را در نظر نگیریم.

پ.ن نمی خواستم فونت بند آخر متفاوت باشه. خودسرانه تغییرش میده!
۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۱۱ اسفند ۹۷ ، ۲۳:۲۸
آیبک

ادامه‌ی پست پیش

  • با تمام این اوصاف شما میخواهید واقعا بدانید مثلا این ماکیاولی کیه و چی گفته. حرف من این است که اگر پیش زمینهای از علوم سیاسی ندارید، مثلا یک راست سراغ کتاب شهریارش نرید. پس چی کار کنیم؟ این جاست که باید یک آدم آموزش دیده پیدا کنیم تا یک کتاب خوب بدهد دستمان. یک کتاب خوب مثل معلمهای بیذوق یک فهرست خشک و بیهدف از گفتههای ماکیاولی ردیف نمیکند. بلکه مثلا از اولین جرقههای علم سیاست در یونان آغاز میکند تا خواننده مبتدی بفهمد ماکیاولی چه حرف نویی زده، چرا زده و چرا این قدر اهمیت پیدا کرده. کلا نظر من این است که دنبال اسمها راه نیفتیم. دنبال شناخت جریانهای فکری، دعوایشان و پاسخهایی باشیم که بهم میدهند. یک جامعه آگاه از کتاب خواندن اندیشیدن و از آن مهمتر انتقادی اندیشیدن را یاد میگیرد. دانستههای دایرهالمعارفی جامعه آگاه و پویا نمیسازد، باور کنید!
  • حالا اگر دسترسی به راهنما نداریم برای انتخاب کتاب چی کار کنیم؟ اول این که بدون جست و جوی قبلی راه نیفتیم برویم کتابخانه روبه روی قفسه موضوع مورد نظر بایستیم، یا شانس و یا اقبال یک کتاب برداریم. یکی بود میگفت هر کتاب ارزش یک بار خواندن دارد. من صد و بیست درصد با این حرف مخالفم. چون نه تنها عمر کوتاهتر و زمان اندکتر از اینه که پای خواندن هر کتابی تلف بشود بلکه خیلی از کتابها سمی هستند. اگر اطلاعات اشتباه ندهند، ذهنتان را پریشان میکنند. بعضی کتابها نوشتههایی درجه چندم‌اند. مثلا پیش میآید که نویسنده‌ی یک کتاب درجه چندم درباره مارکسیسم تا به حال یکی از کتابهای کارل مارکس را هم از نزدیک ندیده! یک عامل گولزننده دیگه برای ما ایرانیهای مجذوب فرنگ اسمهای خارجی و کتابهای ترجمه شدهاست. هر کتاب ترجمه شدهای ارزش ترجمه شدن نداشته. انتخاب یک کتاب برای ترجمه معمولا به این صورت است که مترجمی میبیند یک کتاب خوشخوان است و ترجمهاش بی دردسر است و اسمش هم دهانپر کن و تصمیم به ترجمهاش میگیرد. یا مثلا دانشگاه یک استادی را که با ده تا رابطه هیئت علمی شده میفرستد فرصت مطالعاتی. آنجا درباره یک نویسندهای یک چیزهایی میشنود و چون فکر میکند آخر دنیا را دیده و شنیده وقتی برمیگردد ایران شروع میکند به صحبت کردن درباره آن، یک عده هم دنبالش راه میافتند و ترجمه آثارش هم باب میشود. همین قدر الکی! پس قبل رفتن به کتابخانه دست کم یک جست و جویی در اینترنت بکنیم. خیلی از مجلهها و سایتهای خبری معرفی کتاب دارند. شاید جانبدارانه باشد اما از هیچی بهتر است. در سایتهای کتابخوانی هم امکان خواندن نظرات کسانی که پیش از شما کتاب را خواندند وجود دارد.
  • فقط یک چیز دیگه مونده که تو پست بعدی میگم
۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۱۹
آیبک

دو نفری سرش ریخته بودیم و از دادههای تجربی تا استدلالهای عقلی را به کار میگرفتیم تا قانعش کنیم که اشتباه میکند اما زیر بار نمیرفت و در نهایت گفت من در این باره زیاد کتاب خواندم.

راستش مدتهاست به این نتیجه رسیدم که احتمالش زیاد است که سر یک جامعه با آمار مطالعه پایین و چند تا آدم کتابخوانش همان بیاید که سر قورباغه و حوض بی ماهی. مخصوصا که بیشتر ما درست کتاب نمیخوانیم. این «درست» از انتخاب کتاب گرفته تا مطالعات تکمیلی بعد خواندن کتاب را شامل می شه. چیزهایی که در ادامه میگم بیشتر مربوط به کتابهای غیرداستانی با موضوعات علوم فرهنگی میشود، مثل تاریخی، انسانشناسی، فلسفی، جامعهشناسی، روانشناسی (یعنی موضوعاتی که اگر محتوای یک رشته دانشگاهی را تشکیل بدهند آن رشته قابل توجهی نیست اما کافی است در اوقات فراغت چهارتا از این کتابها بخوانی، فهمیده و نفهمیده، خیلی به کار اظهار فضل می آید!)، هرچند خواندن کتاب داستان هم اصول خودش را دارد. این پست ممکن است بوی فضل فروشی بدهد اما بیشتر یک خواهش است، این که اگر دانش آکادمیکی در این حوزهها یا راهنمای مطمئنی ندارید یا دست کم آدم جست و جو کردنهای خستگیناپذیر نیستید، لطفا سراغ این کتابها نروید. چون دارم میبینم اطلاعات مغلوط و نصف و نیمهی  حاصل از مطالعه اشتباه چه به سر جامعه فکری ما آورده. لازم به ذکر است که من کتاب خارج از رشته خودم خیلی کم میخوانم اگر هم بخوانم بدون راهنمایی نیست و در آخر هم به خودم یادآوری میکنم که من همان آدم پیش از خواندن این کتابم، چیزی با خواندن یک کتاب عوض نشده، جز این که فهمیدم چیزی دربارش نمی دانم! حالا چند نکته:

  • خیلیها این کتابها را براساس نامآشنایی نویسندهایشان انتخاب میکنند: مارکس، نیچه، وبر، فروید...!، در حالی که پیش زمینه کافی برای خواندن این کتابها ندارند. گام اول در مطالعه کتاب این است که ما یک ارزیابی از سوادمان داشته باشیم. شما اگر اطلاع کلی از منظومه فکری این متفکران نداشته باشید، اگر ندانید که پیش از اینها چه حرفهایی زده شده، اگر ندانید در چه سنت فکری هستند و از چه متفکران دیگری تاثیر پذیرفتند، اگر ندانید اینها در واقع دارند به چه کسانی یا چه جریانهای فکری پاسخ میدهند و چه پاسخهایی به آنها داده شده، مطمئن باشید از خواندن این کتابها هیچ چیزی نمیفهمید! ندانستن و بیخبری خیلی بهتر از برداشتهای اشتباه است.
  • البته اینهایی که در بند قبلی گفتم خیلی وقتها در دانشگاههای ما هم رعایت نمیشود! اما با وجود این که قبول دارم وضع دانشگاههای ما خیلی خراب است مطمئن باشید دیگه آنقدر خراب نیست که با خواندن چهار تا کتاب و پای صحبت چند تا آدم گنده نشستن خیال کنیم به پای یکی که در این حوزهها تحصیلات دانشگاهی داشته رسیدیم. هشدار می دهم که احتمالش بالاست که از مطالعات جسته و گریخته آدمی افراطی ظهور کند. یک نفر حرف جالبی میزد، میگفت: افراطیها از میان پامنبریها پیدا میشوند نه آنهایی که بالای منبر میروند. چرا؟ چون اونی که آن بالا نشسته از خیلی چیزها خبر دارد، از خیلی از بحثها، آرای متنوع، نظرات موافق و مخالف، نقاط ضعف و قوت و ... اما بنا به نیاز و صلاح مخاطب همه اینها را میگذارد پشت پرده و فقط یک دسته از نظرات یک جریان فکری را در یک نظام منسجم اعتقادی به عنوان تنها حقیقت موجود در اختیار مخاطبانش میگذارد.
  • خسته شدم، بقیه اش باشه برای یک پست دیگه :)

  • پ.ن. فهرست مطالب محبوبو به مطالب پربازدید تغییر دادم. حدود بیست تا پست رو هم که شاید دو سال بود تو حالت منتشر نشده گذاشته بودم برگردوندم به حالت نشر داده شده. کوتاه نویسی بودم واسه خودم!

 

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۷ ، ۱۹:۱۵
آیبک

من هم مثل حق تعالی یک روز از هفت روز هفته را استراحت میکنم. امروز روز استراحت بود. صبحم را با کلیدر آغاز کردم. دارم جلد چهارم را تمام میکنم. صبحانه را لفت دادم. وبگردی کردم. پیش از ظهر برای یک ساعت قانون روز هفتم را زیر پا گذاشتم و یک کاری که البته دلچسب بود انجام دادم. بعد چند روز برای ناهار چیزی که دوست داشتم خوردم. زودتر از معمول، چون باید به سانس ساعت یک و نیم "هت تریک" می رسیدم. هت تریک را به سفارش یکی که میگفت برای آرامش روح و روان خوب است انتخاب کردم اما الان که دیدهامش نمیدانم دقیقا باید از کجایش آرامش میگرفتم. فیلمی نبود که از دیدنش پشیمان باشم مخصوصا که دو تا عشق سینماییام یعنی امیر جدیدی و صابر ابر درش بازی میکردند. همین که از سینما بیرون آمدم باران با دانههای درشتش شروع شد. وقتی از ایستگاه مترو بیرون آمدم باران هوای تمیز و آسمان آبی و پرندهای مست به جا گذاشته بود. مسیری را پیاده آمدم با صدای علیرضا قربانی. رسیدم، از جلوی آینه که رد شدم دیدم پوستم مثل هوای پس از باران شده. آرایشم هم بهم نشسته و هنوز تازه است. لوازم آرایش هم که به این گرونی، منم که بعد چند وقت دست برده بودم بهشان، دلم نیامد بشورمشان. حیف است خب. لباسهایم را عوض کردم و کوله و لپ تاپم را برداشتم و با مانتوی سبز و کفش قرمز و روسری بزرگ گل گلی ترکمنی زدم بیرون. برای خودم قهوه خریدم با کوکی و تا کتابخانه قهوهام را بو کردم. جای محبوبم توی کتابخانه خالی بود. چند دقیقه بعد من بودم و قهوه و صدای مرشد. فایلهای صوتی یک دوره 16 جلسهای از کلاسهای جمعیاش به دستم رسیده. گوش میدهم، یادداشت برمیدارم و قهوه و کوکی میخورم. یک فایل دو ساعته است. بعدش اگر زنده باشم برمیگردم و دستکشی را که در حال بافتنش هستم دست میگیرم و هم زمان موسیقی یا پادکست گوش میدهم. شاید قبل خواب باز هم کمی کلیدر بخوانم.

فکر کنم این تنها روزانهنویسی این وبلاگ است.

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۷ ، ۱۷:۴۸
آیبک

هیچ سالی تحمل سالگرد انقلاب این قدر برایم سخت نبوده. خانه هستم و تلویزیون روشن است، صدای سرودهای انقلابی در خانه بلند است، اگر نه، باید تحلیلهای تاریخی سیاسی از درون و بیرون نظام را بشنوم یا کنجکاوی بشاندم پای یک مستند تاریخی از انقلاب و گرد سیاه غم بشیند به تمام وجودم با دیدن هر لبخند در خیال پیروزی، هر نگاه مشتاق، هر مشت مطالبهگر و هر خونی که به امیدی میریخت.

کاش آدم رفتن بودم، کاش از آن آدمهایی بودم که می گویند جهانوطن هستند یا دست کم وطن برایم عوض کردنی بود. علاوه بر دلبستگیهای خانوادگی و بیشتر از آن من دلبسته خاکم. نمی گویم عاشق این مملکت و مردمش هستم اما به آن وابستهام مثل حیوانی وابسته به محیط زیستش. مثل ماهی هستم که هر جایی خارج از این مرزها برایش خشکی است. حتی همیشه مشتاق سفر به کشورهایی هستم که در عین تفاوت تجربه زیسته مشابهی با مردمش احساس میکنم. هیچ وقت نتوانستم درک کنم که چطور میشود عاشق آدمی از یک کشور دیگر شد و به زبانی غیر زبانمادری ابراز احساسات کرد. اشتراک من با هموطنهایم فقط در مرز جغرافیایی نیست. ما در یک روح مشترک زندگی میکنیم یا لااقل من همچین حسی دارم

۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۷ ، ۱۳:۳۰
آیبک