کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب


از تماشای The Revenant میام. احتمالا چند روز طول می کشه تا اثرش بپره و بتونم منطقی تر دربارش حرف بزنم. فعلا فقط می تونم بگم خدایا! ما هم فیلم می سازیم، این ها هم فیلم می سازن!!

معمولا فیلمی را به کسی پیشنهاد نمی کنم مگر با این توضیح که "هر کسی سلیقه ای داره و تو ممکنه خوشت نیاد" اما درباره ی این فیلم می تونم بگم هر کی ببینه و خوشش نیاد قطعا یک مشکلی داره!

از یک جایی به بعد صحنه ها از جلوی چشمم می گذشت و این جمله ی  بلومبرگ، فیلسوف معاصر آلمانی، مدام واسم تکرار می شد:" اگر انسان اخلاق را نمی ساخت، در سرمای جهان کشته می شد." یعنی انسان در درگیری با طبیعت از بین می رفت. منظور از طبیعت می تونه طبیعتِ انسان را هم شامل بشه.

۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۹ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۱۳
آیبک

میگن زن ها معمولا با تجربه ی جنسی شریکشون راحت تر کنار میان تا تجربه ی احساسی و عشق و عاشقی، و مردها برعکس. از این نوع کلی گویی ها بیزارم و مسئولیت درست و نادرست بودن این حرف را هم گردن نمی گیرم. اما واقعیت اینه که تا چند وقت پیش دست کم در مورد خودم صدق می کرد. می تونستم تعدد هم خوابگی هاش را نادیده بگیرم تا وقتی که من اولین و آخرین عشقش باشم. اجازه داشت با فاحشه ها بخوابه چون یک دوش آب گرم همه چیزو می شست و می برد و بعد من اولین زن باارزش زندگیش می شدم. می دونم، افکار بچه گانه ای بود. و اما حالا، ترجیح می دم به جای وقت گذراندن با دخترهایی که اون ها را لایق عشق ورزیدن نمی بینه، لااقل یک بار حسابی عاشق شده باشه، زن یا زن هایی را ستایش کرده باشه، برای داشتنشون تلاش کرده باشه، دلتنگ شده باشه، شب هایی را به خاطر از دست دادنشون به تاریکی زل زده باشه و اشک ریخته باشه. بعد بلند شده باشه، خودش را تکانده باشه و به راهش ادامه داده باشه. ترجیح میدم سر راه همچین مردی قرار بگیرم تا مردی که هیچ وقت زنی را تو زندگیش ارزشمند ندیده و عاشقانه ستایش نکرده.

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۵۸
آیبک

یادمه روزی که آزمون عملی رانندگی داشتم بار اول قبول نشدن واسم مثل مرگ بود. انگار بار مسئولیت حفظ آبروی جامعه زنان رو دوش من بود. وقتی پشت فرمان نشستم از شدت اضطراب پاهامو حس نمی کردم. سرهنگ که به بداخلاقی و ضد زن بودن معروف بود و موقع رانندگی بقیه کلی غر زده بود و تحقیر کرده بود، موقع رانندگی من سکوت بود و یک بار هم زبانش به شوخی و خنده باز شد. وقتی پرونده امو امضا کرد داشتم از خوشحالی بال درمیاوردم. بار حفظ ابروی جامعه ی  زنان سالم به مقصد رسیده بود! وقتی پیاده شدیم گروه بعدی که قرار بود بعد ما سوار بشن پسرهایی بودن که اومدن تو صورت ما پوزخند زدن که چی شد؟ رد شدین همه؟ هه هه!همون روز یک گروه پسر تو محوطه ی آموزشگاه ایستاده بودن و هر و کرکنان داشتن  داستان تو جوب انداختن ماشین را واسه هم تعریف می کردن، غرق بی خیالی و آسودگی از باری که باید به مقصد برسه.

به خودم می گم این بار اضافه را زمین بگذار. بهترین بودن هم چیزی از متلک ها و توهین ها و تحقیرهایی که هر روزه به سمت زنان سرازیر می شه کم نمی کنه. اشکال در جای دیگه است.

می دونی؟متنفر نبودن از مردها تلاش و تمرین هر روزه می طلبه.

۱۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۱ بهمن ۹۴ ، ۰۹:۵۷
آیبک

من از اول هم موافق این دیدار نبودم. این ملاقات به نفع ما نبود، ماهایی که زندگی مستقل اون هم خارج از مرزهای کشورمون را تجربه نکردیم، خونه و ماشین نداریم و حتی سر شغل ثابتی نیستیم. می دونستم حین این ملاقات باید شاهد قیافه هایی باشم که با شنیدن حرف ها و خاطرات و دستاوردهای مهمانشون مدام سرخورده تر میشن و بعدش هم لب و لوچه های آویزون آدم هایی را جمع کنم که فکر می کنن زندگی را زندگی نکردن و جز ناکامی عایدشون نشده.

من؟ من همون آدم پیش از دیدار امشبم. جنس حسادت های من فرق داره.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۳ ۰۱ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۱۶
آیبک

کاری ندارم اشرف پهلوی کی بود و چقدر حاشیه داشت یا واسش ساختن. فقط از دیروز که خبر مرگش را شنیدم و چپ و راست دارم از منابع مختلف دربارش می خونم و میشنوم، به این فکر می کنم که خیلی هم لازم نبود واسه احقاق حقوق زنان ایران تا مثلا سازمان ملل و خاور دور بره. همین که جلوی ساخت فیلم های ایرانی سبک و سخیفی را که در اون ها زن ها فقط نقش فاحشه و رقاصه ودر کل ابزار جنسی داشتن می گرفت خودش به تنهایی کمک بزرگ و اقدامی تاثیرگزار بود.

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۹ دی ۹۴ ، ۱۵:۳۵
آیبک

دانشجوی لیسانس بودیم و خوابگاهی. یک روز یکی از بچه ها خبر آورد که قراره یک کارگاه ازدواج آخر هفته تو خوابگاه برگزار بشه و پاشیم بریم یک کم بخندیم. آخر هفته کاغذ و قلم برداشتیم و هر و کر کنان با پیژامه زیر مانتو رفتیم کارگاه. حدود 10 یا 15 نفر بودیم. یعنی از کل اون پنج ساختمان پر دانشجوی دم بخت فقط این تعداد که سه تاشون هم ما مسخره ها بودیم معتقد بودن ازدواج خوب نیاز به آموزش داره. مدرس یک آقای روان شناس تقریبا چهل ساله بود، در کارش تجربه و مهارت داشت و ما هم خیلی زود فهمیدیم که قضیه جدیه. خیلی از حرف هاش هنوز هم به یادم مونده. یکیش این که به هیچ وجه حاضر نبود بپذیره که ازدواج هندونه ی در بسته است و این که ویژگی های منفی و غیرقابل گذشت مرد یا زن قابل شناسایی نباشه. اون هایی که با وجود فرصت کافی برای شناخت دچار اشتباه می شن اون هایی هستن که به نشانه ها دقت نکردن یا به هر دلیلی نخواستن ببیننشون.

می دونم خیلی از متاهل ها و به خصوص اون هایی که درانتخابشون اشتباه کردن زیر بار این حرف نمی رن. شاید چون با انداختن اشتباهمون گردن بخت و اقبال حس آسودگی بیش تری داریم. حرفش هنوز به من هم کامل اثبات نشده. اما خبری باعث شد یاد کارگاه ازدواج اون سال بیفتم. خبرازدواج مردی که تقریبا شش ماه پیش برای امر خیر اومده بود خونه ی ما. مردی که خصوصیات منفیش از قبیل شکاک، کنترل کننده و خسیس بودن دست کم برای من به شدت بارز بود. بماند که من حتی از طرز نشستن و لباس پوشیدنش و وجود مادری که مجلس را به دست گرفته بود، جنس این خانواده را شناخته بودم، اما به اصرار مامان و بابا باهاش صحبت کردم و با چند تا سوال و جواب ساده فهمیدم قضیه وخیم تر از این حرف هاست حتی! حالا دارم به دختری فکر می کنم که به این آدم جواب مثبت داده، جز اینه که نشانه ها را ندیده، یعنی نخواسته ببینه؟

۱۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۴ ، ۱۱:۲۰
آیبک

از دوشنبه شب تا سه شنبه ظهر ساعت های پر استرسی هستند. مخصوصا بازه ی زمانی صبح تا ظهر که برای من یعنی سرخ و سفید شدن، یعنی فراموش کردن ساده ترین واژه ها، یعنی از فرط اضطراب و کمبود اعتماد به نفس "معمولی" را "مامولی" تلفظ کردن. اما راس ساعت دوازده ناگهان همه چیز تمام می شود. انگار من هستم و سه ماه تابستان تنبل، من هستم و نسیمی ملایم و دریایی آرام. حالا چرا. سه شنبه صبح ها استاد زبان انگلیسی گذشته و حال و آینده ام که جای مادرم هست و حالا دوست هم هستیم پیش من کلاس می آید. این که می آید چی یاد بگیرد بماند. فقط بدانید یک چیزی است که مدت ها ازش فاصله گرفته بودم. از دوشنبه شروع می کنم خواندن و مطالعه و وبگردی مثل تراکتور! میشینم کلاس روز بعد را با پرسش های احتمالی اش پیش بینی می کنم و دنبال بهترین و متبحرانه ترین پاسخ ها می گردم. این که من در پیشگاه استاد مضطرب باشم طبیعی است اما قیافه ی شاگردم هم دیدنی است وقتی مثل همیشه درس نخوانده و مشق هایش را انجام نداده و شرمنده و مضطرب است.  من در مقام استاد سوتی های فجیع می دهم و شاگرد تنبلم هم تته پته کنان درس جواب می دهد. گاهی برای سبک کردن فضا و نفسی کشیدن هر دو مشتاقاته به بیراهه می زنیم، خاطره تعریف می کنیم و دستور غذا رد و بدل می کنیم و ... خلاصه می گذرانیم. خدا را شکر نفری سومی در کار نیست که شاهد این طنز روزگار باشد. ساعت های ساده ای نیستند اما می ارزد.

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۴ ، ۱۳:۰۶
آیبک

مصاحبه ی رشیدپور با سحر قریشی برای طنزپردازها موضوعی برای طنزپردازی دست و پا کرده و یک عده ی همیشه متاسف هم بهانه ای برای تاسف برای سینمای کشور پیدا کردند. 

به نظر من هر سینمایی ازین بازیگرهای درجه چندم داره و این که این آدم معلومات عمومی پایینی داره هم اصلا جای تعجب نیست. همیشه هم تو فیلم ها و سریال هایی بازی کرده که در حد و اندازه ی خودش بودند. به خاطر همچین بازیگرهایی نمیشه برای کل سینمای کشور متاسف شد.

علاوه بر این من به شخصه نمی تونم به حرف های این آدم و طنزهایی که دربارش نوشته شده بخندم. بهش انتقاد شده که بزرگ ترین شخصیت های حرفه و تخصص خودش را هم نمیشناسه، ولی خب مگه من خودم با شخصیت های برجسته تخصص خودم آشنام و بنیادی ترین اندیشه های رشته و شغلم را میشناسم؟ واقعیت اینه که من از تقریبا دو سال پیش که کلاس هام را با مرشد شروع کردم هر روز بیش تر فهمیدم چقدر بی سوادم. تلخ تر از اون این که فهمیدم چقدر اساتیدمون از مهم ترین نظریه ها و روش ها و اندیشه های رشته ای که تدریسش می کنند و دربارش می نویسند بی خبرند. نمی تونین تصور کنین چقدر کتاب تو کتابخونه ام دارم که زمانی نویسنده هاشون را متخصص می دونستم اما حالا واسم تبدیل به آینه ی دق شدن و حسرت پولی را می خورم که بابت خریدنشون دادم. چون فهمیدم چقدر سطحی نوشته شدند و می تونم قسم بخورم صاحبان این آثار متن اصلی حتی یک کتاب کلاسیک مرتبط با رشته اشون را کامل نخوندند. 

به نظر من سحر قریشی همون جاییه در سینمای ایران که باید باشه. همون احترامی را داره که باید داشته باشه و همون نوع طرفدارانی که لایقشه. اما اساتید و روشنفکران و اهل قلم و فارغ التحصیلان دانشگاه هامون چه طور؟ شمایی که بهش خندیدی چه طور؟

۱۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۲ ۲۳ آذر ۹۴ ، ۱۷:۲۸
آیبک
زیاد اهل تماشای فیلم و سریال یا به قولی فیلم باز نیستم. فیلم های معروف زیادی هستند که از ندیدنشون شرمنده ام. قبلا هم گفتم که معمولا حتی نمی تونم دلیل لذت بردنم از تماشای یک فیلم یا خوندن یک کتاب را به زبان ساده توضیح بدم، چه برسه به این که چیزی شبیه نقد بنویسم. هیچ وقت مطمئن نیستم که ایا برداشتم از فیلم درست یا نزدیک به منظور فیلم ساز بوده یا نه. معمولا هم دیالوگ ها و صحنه هایی از فیلم نظرم را جلب و ذهنم را درگیر می کنه که مورد توجه هیچ منتقد کار درستی قرار نگرفته. اما خب هیچ کدوم از این ها باعث نمی شه که اون قدر اعتماد به نفسم را از دست بدم تا نظر خودم واسم محترم نباشه!
دیشب "Birdman" را دیدم. تمام روز بدون این که از موضوع فیلم چیزی بدونم به این فکر کرده بودم که چقدر از معمولی بودن خسته و از این در همه چیز متوسط بودن بیزارم. حتی به این نتیجه رسیده بودم که کاش لااقل در یک چیزهایی ضعیف بودم. مثلا فکر کن تنبل کلاس بودن همچین هم بد نیست. یک جورهایی خاص هستی و لااقل در انبوه متوسط ها گم نمی شی و فردیتت در توده از دست نمیره. درد Rigan هم همین بود. نمی خواست وقتی که می میره به حجم بی شکلی از لاشه های تلنبار شده ی بی هویت بپیونده. مثل وقتی که میگن "در حادثه ی سقوط هواپیما فلانی و 200 مسافر دیگر کشته شدند". ریگان می خواست اون فلانی باشه، نه یکی از 200 نفر، مثل من.

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۰۱:۴۶
آیبک

دوست پسر سابقم به نجوم علاقه داشت. یک چیزهایی هم سرش میشد. گاهی دعوتش می کردن برای سخنرانی. یک بار یکی از سخنرانی هاشو این جور شروع کرد:" می ترسم از آینده ی کشوری که بچه هاش دوست ندارن درباره ی دایناسورها بدونن و نمی خوان فضانورد بشن".

معلم ادبیات باحالی داشتیم. یک روز وقتی از یکی از بچه ها شنید که می خواد معلم بشه گفت:"من می خواستم دانشمند معروفی بشم و شدم این، دیگه شما که...".

این چندمین باره که از چند تا پسربچه ی ده تا چهارده ساله می پرسم می خواید چه کاره بشید و همه به جز یکی گفتن دکتر. اون یکی می خواست فضانورد بشه. چند سال استرالیا زندگی کرده بود.

این بار از دخترهای سیزده تا شونزده ساله پرسیدم ماجراجویی و سفرهای هیجان انگیز دوست دارین؟ لب ها از دو طرف آویزون شد. گفتن خونواده هامون اجازه نمیدن. اون یکی گفت اصلا تو ایران چه کار هیجان انگیزی میشه کرد؟ نمی دونم زیادی واقع بین بودن یا که چی؟

راستش من هم نگران آینده ی مملکتی ام که بچه هاش نمی تونن بزرگ آرزو کنن.

۱۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۴ ، ۲۲:۱۸
آیبک