کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

محبوب ترین مطالب
پیوندها

۳ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

کاری ندارم اشرف پهلوی کی بود و چقدر حاشیه داشت یا واسش ساختن. فقط از دیروز که خبر مرگش را شنیدم و چپ و راست دارم از منابع مختلف دربارش می خونم و میشنوم، به این فکر می کنم که خیلی هم لازم نبود واسه احقاق حقوق زنان ایران تا مثلا سازمان ملل و خاور دور بره. همین که جلوی ساخت فیلم های ایرانی سبک و سخیفی را که در اون ها زن ها فقط نقش فاحشه و رقاصه ودر کل ابزار جنسی داشتن می گرفت خودش به تنهایی کمک بزرگ و اقدامی تاثیرگزار بود.

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۴ ، ۱۵:۳۵
آیبک

دانشجوی لیسانس بودیم و خوابگاهی. یک روز یکی از بچه ها خبر آورد که قراره یک کارگاه ازدواج آخر هفته تو خوابگاه برگزار بشه و پاشیم بریم یک کم بخندیم. آخر هفته کاغذ و قلم برداشتیم و هر و کر کنان با پیژامه زیر مانتو رفتیم کارگاه. حدود 10 یا 15 نفر بودیم. یعنی از کل اون پنج ساختمان پر دانشجوی دم بخت فقط این تعداد که سه تاشون هم ما مسخره ها بودیم معتقد بودن ازدواج خوب نیاز به آموزش داره. مدرس یک آقای روان شناس تقریبا چهل ساله بود، در کارش تجربه و مهارت داشت و ما هم خیلی زود فهمیدیم که قضیه جدیه. خیلی از حرف هاش هنوز هم به یادم مونده. یکیش این که به هیچ وجه حاضر نبود بپذیره که ازدواج هندونه ی در بسته است و این که ویژگی های منفی و غیرقابل گذشت مرد یا زن قابل شناسایی نباشه. اون هایی که با وجود فرصت کافی برای شناخت دچار اشتباه می شن اون هایی هستن که به نشانه ها دقت نکردن یا به هر دلیلی نخواستن ببیننشون.

می دونم خیلی از متاهل ها و به خصوص اون هایی که درانتخابشون اشتباه کردن زیر بار این حرف نمی رن. شاید چون با انداختن اشتباهمون گردن بخت و اقبال حس آسودگی بیش تری داریم. حرفش هنوز به من هم کامل اثبات نشده. اما خبری باعث شد یاد کارگاه ازدواج اون سال بیفتم. خبرازدواج مردی که تقریبا شش ماه پیش برای امر خیر اومده بود خونه ی ما. مردی که خصوصیات منفیش از قبیل شکاک، کنترل کننده و خسیس بودن دست کم برای من به شدت بارز بود. بماند که من حتی از طرز نشستن و لباس پوشیدنش و وجود مادری که مجلس را به دست گرفته بود، جنس این خانواده را شناخته بودم، اما به اصرار مامان و بابا باهاش صحبت کردم و با چند تا سوال و جواب ساده فهمیدم قضیه وخیم تر از این حرف هاست حتی! حالا دارم به دختری فکر می کنم که به این آدم جواب مثبت داده، جز اینه که نشانه ها را ندیده، یعنی نخواسته ببینه؟

۱۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۴ ، ۱۱:۲۰
آیبک

از دوشنبه شب تا سه شنبه ظهر ساعت های پر استرسی هستند. مخصوصا بازه ی زمانی صبح تا ظهر که برای من یعنی سرخ و سفید شدن، یعنی فراموش کردن ساده ترین واژه ها، یعنی از فرط اضطراب و کمبود اعتماد به نفس "معمولی" را "مامولی" تلفظ کردن. اما راس ساعت دوازده ناگهان همه چیز تمام می شود. انگار من هستم و سه ماه تابستان تنبل، من هستم و نسیمی ملایم و دریایی آرام. حالا چرا. سه شنبه صبح ها استاد زبان انگلیسی گذشته و حال و آینده ام که جای مادرم هست و حالا دوست هم هستیم پیش من کلاس می آید. این که می آید چی یاد بگیرد بماند. فقط بدانید یک چیزی است که مدت ها ازش فاصله گرفته بودم. از دوشنبه شروع می کنم خواندن و مطالعه و وبگردی مثل تراکتور! میشینم کلاس روز بعد را با پرسش های احتمالی اش پیش بینی می کنم و دنبال بهترین و متبحرانه ترین پاسخ ها می گردم. این که من در پیشگاه استاد مضطرب باشم طبیعی است اما قیافه ی شاگردم هم دیدنی است وقتی مثل همیشه درس نخوانده و مشق هایش را انجام نداده و شرمنده و مضطرب است.  من در مقام استاد سوتی های فجیع می دهم و شاگرد تنبلم هم تته پته کنان درس جواب می دهد. گاهی برای سبک کردن فضا و نفسی کشیدن هر دو مشتاقاته به بیراهه می زنیم، خاطره تعریف می کنیم و دستور غذا رد و بدل می کنیم و ... خلاصه می گذرانیم. خدا را شکر نفری سومی در کار نیست که شاهد این طنز روزگار باشد. ساعت های ساده ای نیستند اما می ارزد.

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۴ ، ۱۳:۰۶
آیبک