کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

محبوب ترین مطالب
پیوندها

۸ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است


هر دانشجوی علوم انسانی یک بار در طول تحصیلش مشابه ی چنین مکالمه های دردناکی را تجربه کرده:


دانشجوی تاریخ: بله من تاریخ می خونم.

اون: من هم خیلی به تاریخ علاقه دارم و مطالعه می کنم. کتاب خواجه ی تاجدارو خوندی؟ نخوندی؟!   :|


دانشجوی ادبیات: دانشجوی ادبیات هستم.

اون: چه جالب! منم عاشق ادبیاتم. تمام کتاب های م. مودب پور رو خوندم!   :|


دانشجوی ادیان: ادیان می خونم.

اون: پس  بیا این دختر منو نصیحت کن نماز بخونه.   :|


دانشجوی فلسفه: فلسفه می خونم.

اون: فلسفه، فیوریت من! شنیدی راسل میگه: احمق ها به خود یقین دارند در حالی که دانایان سرشار از شک اند؟   :|


دانشجوی انسان شناسی: رشته ام انسان شناسیه.

اون: کجای انسان رو می شناسین؟ هر هر! بعد این همه قرن مگه هنوز جاییش هم نشناخته مونده؟ دنیا داره پیشرفت می کنه. انسان به دست خودش انسان می سازه. شما هنوز گیر کجایین؟!   :|


چرا بعضی ها اصرار دارند بی سوادیشان را فریاد بزنند؟!



۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۸ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۹
آیبک

هر روز خودشو می بینم و هر شب خوابشو.

یعنی دارم چیزیو انکار می کنم؟

متاسفانه چشم هاش سبزه. نمیشه بی گدار به آب زد.

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۰۱:۰۵
آیبک

ساده لوح ترین مردی که به عمرم دیدم مردی بود که با هر جنبنده ای که به قلابش گیر می کرد می خوابید و تصور می کرد زنش مظلومانه و وفادارانه دارد تحمل می کند. مردک ابله!

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۲
آیبک
فاصله سنیمون اون قدر هست که بازیگر محبوب من بردلی کوپر و بازیگر مورد علاقه ی اون جک نیکلسونه. اما بالاخره بعد چند بار فیلم تماشا کردن تونستیم ژانر مشترکمون را پیدا کنیم. پنج شنبه شب ها خونه اش قرار داریم. قهوه و پاپکورن می خوریم و فیلم نگاه می کنیم. اتاق نشیمنش گرم و نیمه تاریکه. گوشه و کنار اتاق شمع روشنه و گاهی هم عودی می سوزه. سگ سفید پشمالوش کنار من ولو میشه و گاهی سرشو می گذاره رو پام. اون هم در حالی که چشمش به تلویزیونه می بافه. گاهی که زنگ تلفن خلوتمون رو بهم میزنه و از اتاق میره بیرون، بلند میشم و تو اتاق دوری می زنم. سبک و حال و هوای اتاق مخلوطی از عکس های مجله های  country living و سنت شرقیه.
بعضی دیالوگ های فیلم تا مدت ها میشه تکیه زبونمون. فیلم ها را به زبان اصلی نگاه می کنیم و گاهی لازم میشه دیالوگ های حساس را واسم ترجمه کنه. فیلم که تموم میشه تازه خاطره بازی شروع میشه و هر بار با جمله ی " دیر وقت شده باس برم" من تموم میشه.
۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۴ ، ۲۳:۵۶
آیبک

برای شروع یک کارهایی باید هر چه زودتر اقدام کرد چون برای اشتباه کردن خیلی دیر میشه. دیگه نمیشه به حساب جوانی و خامی گذاشت. از وقتش که بگذره شاید باید اون قدر صبر کرد تا بشه به حساب پیری و خرفتی گذاشت ...

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۴ ، ۲۳:۵۷
آیبک
به تازگی متوجه شدم که یک ژن دوست داشتنی بودن هست که از خانواده ی مادری ما نسل به نسل منتقل می شه، به بعضی ها می رسه و به بعضی ها نه. من آثار این ژن را فقط تا مادربزرگ مرحومم تونستم دنبال کنم، وقتی هر بار پیرزن های دوست و فامیل با یادآوری خاطراتی از خوبی هاش اشک می ریزن و اظهار دلتنگی می کنن و جوان تر ها با گفتن این که چه زن حکیمی بود حسرت می خورن که چه زود رفت. من که نوه اش هستم چیزی از خوبی هاش یادم نمیاد. آخرهای عمر وسواسش به اوج رسیده بود و 24 ساعته تو حمام بود.
این ژن به خاله ام نرسید با وجود این که خیلی مردم دار و صمیمی و اهل معاشرته اما اصلا محبوبیت مامان را نداره. مامان معتقده با آدم ها خیلی نباید قاطی شد اما عشاقش از همون فاصله هم پیدان. لقب محبوب ترین جاری، عروس و زن داداش و خواهرشوهر و زن دایی و ... را از آن خودش کرده.
اون روز وقتی پشت در خونه ی خواهرم موندم و به ناچار زنگ همسایه را زدم فهمیدم ژن به خواهرم هم رسیده. همسایه که خانم میان سالی بود این قدر محبت نشون داد که من دست و پام را گم کردم. یکی در میان هم بین جملاتش می گفت من خواهرتو خیلی دوست دارم! حالا خواهرم می گه من جز سلام و علیک معمولی هیچ کاری در حق این آدم نمی کنم. درست مثل بقیه همسایه ها.
و خواهر دومی که از خودم بین دوستام عزیزتره :|
و خودم... هیچی دیگه... ژن تموم شد به من نرسید.
۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۰:۴۶
آیبک
این روزها گاهی برای این که مداح ها نفسی تازه کنند سخنرانی میاد و از پیام های عاشورا می گه و معمولا...نه!...همیشه این بازاری ها هستند که هدف هشدار، نصیحت، نقد و اتهام قرار می گیرند، که از فردا صبح نرید کرکره ی مغازه ها رو بدید بالا و از نو مال مردم بخورید و گول بزنید و کلاه بزارید سر هم. انگار تو بقیه اصناف همه قدیسن یا امکان مال مردم خوری ندارند.
یک روز مرشد به همایشی در یک دانشگاه با موضوع فساد اقتصادی و اختلاس و این ها دعوت شد. وقتی نوبت سخنرانیش رسید صحبت هاشو با این مضمون شروع و به پایان برد:جمع کنین بابا!! کسی مشروعیت نقد این نظام فاسد رو داره که خودش بخشی ازین نظام نباشه. دانشگاه اصلی ترین منبع فساده. شمایی که در مقام استاد راهنما و مشاور هیچ کاری برای دانشجوت انجام نمی دی، شمایی که نتیجه ی زحمات دانشجوهات رو به اسم خودت می زنی، شمایی که از دولت بودجه پژوهشی میلیونی می گیری و هیچ گهی نمی خوری، شما که دیر میای و زود میری و وقت کلاس  رو با چرندیاتت تلف می کنی، شما که در دانشجوهات انگیزه رو می کشی، شما که با باندبازی وارد دانشگاه شدی و با زیرآب زنی تو جایگاهت موندی، شما که از حق نابه جای هیئت علمیت استفاده می کنی و بچه ات رو از دانشگاه داغوزآباد میاری نامدارترین دانشگاه ها، شمایی که... با چه رویی درباره ی علل و چگونگی و کوفت و زهرمار "فساد" مقاله ارائه میدی و سخنرانی می کنی؟!!

۳۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۴ ، ۲۰:۳۸
آیبک

*این یک پست مناسبتی نیست. دنبال ربطش با محرم نگردید.

با سوگلی سوار تاکسی شده بودم که راننده اش از این گونه های کمیاب بود. اون قدر کمیاب که شاید در سال فقط با یکی از اون ها برخورد کنی اما این قدر خوب که ظرف امید به انسانیتت رو پر می کنند. اندوخته ی امیدت کفاف یک سالت رو می ده تا دوباره شانس بیاری و یکی از اون ها رو ببینی. تو اون مسیر طولانی اتفاقی افتاد و گفتگویی بین ما شروع شد. فهمیدیم راننده زرتشتیه. جایی بین حرف هاش گفت "ما زرتشتی ها معتقدیم هیچ شر و بدی وجود نداره". من و سوگلی برگشتیم به هم نگاهی انداختیم و لبخند زدیم، یعنی، انگار میان پیروان همه ی ادیان هستن افرادی که از ابتدایی ترین اصول دینشون خبر یا بهش ایمان ندارند. احمقانه ترین کاری که با شنیدن این حرف راننده ی زرتشتی می تونستیم بکنیم این بود که با دلیل و مدرک و سند بهش ثابت کنیم اعتقادی که ازش آدمی به این نازنینی ساخته بر اساس بنیادهای دینش غلطه و بعد با سرخوشی حاصل از به رخ کشیدن اطلاعاتمون از تاکسیش پیاده بشیم. کاری که می بینیم خیلی ها می کنند تا با دادن حس حماقت و بی سوادی به دیگران احساس علامه بودن کنند. نمونه اش آدم هایی اند که مراقبند هیچ جور وصله ی دین و مذهبی بهشون نچسبه اما در معرفی به قول خودشان چهره ی واقعی دین به دینداران عجیب کوشا هستند. مثلا تلاش می کنند به مرد مسلمانی که به زن و حقوق انسانیش احترام می گذاره بقبولانند که بر اساس نص قرآنت و فلان حدیث پیامبر و امامت باید زنت رو بزنی. یا بر اساس فلان دلیل و مدرک باید بین باور به آزادی بیان و مسلمانیت یکی رو انتخاب کنی. یا نمیشه مسلمان باشی و بقیه رو به زور مسلمان نکنی چون تاریخ اسلام میگه فلان. نمیشه سنگسار نکنی چون فلان جا نوشته فلان. نمیشه با ازدواج بچه ها مخالف باشی چون پیامبرت فلان. چند وقت پیش دو زن همجنسگرایی که خودشون رو مسلمان می دونستند به شیوه ی اسلامی و به وسیله ی یک روحانی مسلمان به عقد هم درومدن. جالب این که از مسلمان ها صدای اعتراض چندانی بلند نشد و اصلا اهمیتی به خبر ندادند اما این گروهی که وصفشون رو گفتم شدند کاسه ی داغ تر از آش که این اسلام نیست و این ها مسلمان نیستند و مسلمانی یعنی قتل و شکنجه ی همجنسگراها و خون و خونریزی.

این که این عده با اعتقاداتی که از آدم ها موجوداتی اهل مدارا و دوست داشتنی می سازه، مشکل پیدا می کنند، نشان می ده این ها دغدغه ی حقوق بشر و صلح ندارند. مسئله این جاست که این ها نمی تونند ببینند یک عده هم کیششون نباشند، متفاوت لباس بپوشند، متفاوت فکر کنند و متفاوت زندگی کنند.این ها مخالف مردم آزاری و جنگ و خونریزی نیستند این ها با هر چی که بوی دین و دینداری بده مخالفند. یک کینه ی کورکورانه ای دارند نسبت به دین و یک عقده ی عجیبی.

دین به حاضران هیچ عصری بی تغییر و دخل و تصرف نرسیده که اون ها هم موظف باشند بی تغییر و اصلاح به نسل بعد بسپرنش.

 

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۱ آبان ۹۴ ، ۱۹:۰۹
آیبک