کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

۱۰ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بریتانیا تصمیم گیری درباره ی مسایل کلانش را به یک زن (ترزا می) می سپرد. بعد یک عده در همین نزدیکی هستند که اگرچه در امور زندگی شخصی خودشان مانده اند اما خیال می کنند صلاح نصف جمعیت کشور یا چه بسا نصف جمعیت کره زمین را بهتر از خودشان می دانند و به جای آن ها فکر می کنند که کجا بروند، کجا نروند، چه شغلی برایشان مناسب است و چه شغلی نیست، کجا حرف بزنند و کجا نزنند، با کی و چه زمانی و کجا بخوابند و...
۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۳ ۲۸ تیر ۹۵ ، ۱۰:۵۳
آیبک

کار این مبلغان دینی مثل اینه که بگی من مامانمو دوست دارم، تو هم باس مامان منو دوست داشته باشی.

۱۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۳
آیبک

آیا می دانید که از هر ده ایرانی یک نفر به حساب های فیس بوک یا اینستاگرام افراد مشهور هجوم برده و فحاشی می کند؟

* این بار حمله به صفحه اینستاگرام دختر اوباما

۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۱۳:۲۴
آیبک

از یک سنی دیگه همه از تو کوچک ترند.

منتظر اون روزی ام که به خودم بیام و ببینم از جمشید مشایخی هم چند ماه بزرگ ترم.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۰۰:۱۶
آیبک

شمایی که میای با افتخار واسه رفقات از ترفندهای مخ زنیت برای به رخت خواب کشوندن میگی، بدان و آگاه باش که این یعنی در عالم واقع به اندازه ی کافی از هیچ لحاظی جذاب نیستی وگرنه باور کن اصلا نیازی به این تلاش ها نیست و غریزه کار خودش را بلده.

۲۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۲:۳۰
آیبک
به خدا قسم اگر از پیش مرشد برنمی گشتم و سرشار از انرژی نبودم، اگر راننده با این تصادفک های گاه و بیگاه هیجان تزریق نمی کرد و اگر هم اتوبوسی هایم این قدر گرم و باحال نبودند (مخصوصا داریوش کوچولو که هر نیم ساعت کنار جاده می کشه پایین) این ترافیک را تاب نمی آوردم و تا مقصد عربده کشان می دویدم.
۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۵ ، ۲۲:۴۸
آیبک

آن روزهایی بود که بحث حق رانندگی زنان در عربستان داغ بود. کمپینی مجازی در حمایت از این حق تشکیل شده بود و از سراسر دنیا عضو و حامی داشت. یک بار سرکی کشیدم به این کمپین و بحث ها و کامنت هایش. مردی سعودی کامنتی گذاشته بود و جماعتی را انگشت به دهان نگه داشته بود :" هان!؟ چیه؟ چی می خواین؟ لابد امروز می خواین رانندگی کنین و فردا هم با بیکینی بیاید بیرون!"

به نظر من منطق پشت خیلی از بایدها و نبایدها در کشور ما از جمله حضور زنان در ورزشگاه هم دقیقا همین است. فحش و بددهنی و بی حرمتی به زنان و این حرف ها بهانه است. ترس از مطالبات بعدی ست.

۱۹ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۱
آیبک

می خوام به شهرداری ها پیشنهاد بدم بعد از این که از به باد دادن بودجه ی فرهنگی مملکت با زدن بنرهای مضحک به در و دیوار شهر و تجسم بخشیدن به عقده ها و تراوش های ذهن بیمارشان فارغ شدند و پیش از این که ایده ی جدیدی برای توهین به زنان و سواستفاده از تصویر و یاد شهدا و رزمندگان به ذهنشان خطور کند، بنرهایی در سطح شهر و جنگل ها و کوه ها و ... نصب کنند و با استفاده از همان استعداد ذاتیشان در وارد کردن عذاب وجدان، به همه یادآوری کنند که آلوده کردن و از بین بردن طبیعت یعنی پایمال کردن خون شهدای محیطبان. شهدایی که ارج و مقام و مظلومیت و در نتیجه گیرایی آه شان بیش تر از شهدای جبهه های جنگ نباشد کمتر نیست. 

۸ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۰۴:۱۰
آیبک

از مثنوی معنوی:

حکایت آن گاو که تنها در جزیره ای است بزرگ، حق تعالی آن جزیره بزرگ پر کند از نبات و ریاحین که علف گاو باشد تا به شب آن گاو همه را بخورد و فربه شود چون کوه پاره ای. چون شب شود خوابش نبرد از غصه و خوف که همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا از این غصه لاغر شود همچون خلال. روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوه تر بیند از دی. باز بخورد و فربه شود، باز شبش همان غم بگیرد. سال هاست که او همچین می بیند و اعتماد نمی کند.

۵ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۰۰:۴۲
آیبک

#داستانک

رفته بودم میوه فروشى آقای مسنی که از دستهای پینه بسته اش به نظر می آمد کارگراست یک کیسه پر از زردآلوی درشت و مرغوب روی ترازو گذاشته بود. فروشنده گفت: 27500  تومن ، پیرمرد که به نظر می رسید شوکه شده پرسید: مگه چند کیلو هست؟

فروشنده گفت: یه کم از دو کیلو بیشتر ، پیرمرد با دهانی که از تعجب باز مانده بود  مگه کیلو چنده؟ و فروشنده جواب داد: 12500 تومن؟؟؟!!! 

بیچاره پیرمرد با خجالت گفت: من فکر کردم کیلویی 1250 تومن هست! نه آقا نمی خوام و کیسه رو همانجا گذاشت و رفت . فروشنده با پوزخند به شاگردش گفت: بیا این زردآلوی 1250 تومنی رو بریز سر جاش! و شلیک قهقهه ی هر دو به آسمان رفت ، بعدش برگشت با قیافه ای حق به جانب به من گفت: عجب دیوونه هایی پیدا میشوند ، جواب دادم : به گمانم دیوونه نبود احتمالا سالهاست میوه ی نوبرانه ی تابستون نخریده و نمی دونه قیمت این میوه ها حدودا چقدره . شاید هم فکر کرده شما حراج کردید و اون خیلی خوش شانس بوده که می تونه یک بار از این میوه ها برای خانواده ش ببره....

چیزهایی که لازم داشتم خریدم و از میوه فروشی بیرون آمدم . دلم به درد آمده بود . افکار مختلفی ناگهان به ذهنم هجوم آوردند و من مانده بودم به کدام یکی فکر کنم. به یاد هرم ابراهام مازلو افتادم که چه طور عزت و کرامت انسان ها در گرو نیازهای اولیه و مادی آن ها  قرار دارد. از هر کسی می پرسی که چرا روزه می گیری همان جواب نخ نمای همیشگی را می دهد، برای همدردی با ضعفا و گرسنگان! کدام مستند، کدام کودک خیابانی، کدام زن بی پناه صبح بیدار می شود، پای سفره ای هفتاد رنگ می نشیند و تا خرخره می خورد و بعد تا غروب در حنکای کولر می خوابد و هنگام افطار باز بساط غذای رنگارنگ پهن می کند؟؟ گرسنگی کشیدن من و تو کدام گرسنه را سیر می کند؟ دروغ نگفتن و فرو نبردن گرد و خاک غلیظ به حلق کدام یتیم را لباس می پوشاند؟؟ کاش امسال ماه رمضان مردم کشورم به جای مومن تر شدن "مهربان تر" شوند و بیش تر به نیازمندان کمک کنند، کاش مردم کشورم بدانند، دستانی که کمک می کنند پاک ترند از لب هایی که دعا می کنند.

این داستانک را در یکی از گروه های تلگرامی که عضوم خواندم. به ذهن من هم مثل نویسنده این داستانک افکار و پرسش های زیادی هجوم آورد:

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۱۵:۴۱
آیبک