کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

محبوب ترین مطالب
پیوندها

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

ناهید: من واسه بچه ام همه کار کردم. تو چهاردیواری نشستن و آدم بودن هنر نیست.


دیالوگی از فیلم ناهید ساخته آیدا پناهنده

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۵
آیبک

تا همین پارسال همچین روزی می گفتم خدایا کی میشه یک نگاهی به سن و سالم بندازن و دیگه روز دخترو بهم تبریک نگن. تا این که بالاخره امسال خواسته ام براورده شد!

***

امروز دیدم توی یک گروه تلگرامی چند تا خانوم ( که اگه زندگی بر وفق مراد بود الان باید به فرزندان دخترشون این روز را تبریک می گفتند) به پسران گروه (که اون ها اگه روزگار بی رحم نبود...) به شوخی و جدی فخر می فروختند که روزی به نام شما نیست و به نام ما هست و ... . حالا من نمی دونم مگه چیزی غیر از یک نام و تبریک های خشک و خالی از این روز نصیب دختران این سرزمین شده که فخر فروختن داشته باشه؟ هیچکی این روز رو غنیمت شمرده که از یک تریبون رسمی مثلا از ازدواج دختربچه ها حرف بزنه ؟

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۶
آیبک

یک گونه ای از آدمیزاد هم هست که تمام عمر این در و اون در می زنه تا بچه هاش در رفاه و آسایش زندگی کنند و فقط در صورتی راحت سرش را می گذاره زمین و میمیره که مطمئن باشه مال و املاک دندون گیری برای بچه هاش به ارث گذاشته، اما عجیب این که حاضر نیست در مصرف آب صرفه جویی کنه، کمتر با ماشین شخصیش تو خیابون ها دور دور کنه، حاضر نیست درخت ها و زمین جنگل رو فدای ویلای خوش منظره اش نکنه، تو سفره ی غذاش این قدر اسراف نکنه یا این قدر پلاستیک و ظرف یک بار مصرف تولید نکنه. هنوز معلوم نیست که این گونه با خودش چه فکری می کنه. آیا خیال می کنه بچه هاش می تونن اسکناس بمکن؟ یا آجر و سیمان گاز بزنن؟ واسه تنفس بچه هاش چه گازی در نظر داره؟

۱۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۴۴
آیبک

مرشد تعریف می کند که مادربزرگ مادری خیلی فقیری داشته که در روستایی تنها زندگی می کرده. این زن در کمال تعجب خواندن و نوشتن می دانست و برای مرشد همیشه سوال بود که چه طور در خانه ای که به زحمت نان خشک پیدا می شود مادر بزرگش این همه کتاب دارد، تا این که می فهمد که سال ها پیش وقتی انقلاب مشروطه شکست می خورد و علما و روشنفکران متفرق می شوند، عده ای به این روستا و منطقه پناه می آورند و از حضور آن ها افرادی مثل مادربزرگش فرصت رشد و سوادآموزی پیدا می کنند. داستان به این جا ختم نمی شود. مادر مرشد در کودکی و با مردی از منطقه ای دیگر ازدواج می کند و هیچ وقت هم خواندن و نوشتن یاد نمی گیرد اما از آن جایی که تربیت یافته ی مادری بود که ارزش علم آموزی را در او نهادینه کرده بود (شاید بدون ان که حتی خودش هم بداند چرا) برای تحصیل بچه ها و نوه هایش هر کاری که می تواند می کند. از فرستادن پنهانی دخترهایش به مدرسه بگیر تا پرداخت هزینه ی تحصیل نوه هایش. در واقع مرشد و خواهرها و برادرهایش(که با شناختی که از بعضی هایشان دارم شخصیتی به مراتب جالب تر و تاثیرگذارتر از مرشد دارند) حاصل جنبشی روشنگر هستند که در زمان خودش به ظاهر شکست خورد. مرشد که خودش را ثمره ی عرق ریزان روح چندین نسل می داند تلاش می کند سهمش را ادا کند و امانت را به نسل بعد بسپرد  و مغلوب حرف های تکراری که بیش تر از "ناامیدی" در "تنبلی" و توجیه "بی عملی" ریشه دارند نمی شود. مرشد می داند که تلاش هایش یادگاریست که در این گنبد دوار می ماند.

۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۸
آیبک