کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

یک مدته رو آوردم به دیدن فیلم‌های قدیمی معروف. مثلا امروز «اتوبوسی به نام هوس» دیدم. بعد فیلم چند تا نقد داخلی و خارجی هم دربارش خوندم، چون احساس کردم این قدر محو عشوه‌های ویوین لی (بلانش) و عضلات مارلون براندو (استنلی) شدم که از درک بیش‌تر فیلم جاموندم. واسم جالب بود که از نظر بیش‌تر منتقدان استنلی شخصیت بی‌خود و منفور و چرک و حال بهم‌زنی بود ولی من اصلا همچین برداشتی نداشتم (در واقع منم به مرض استللا زن استنلی مبتلا بودم). راستش تمام مدت فقط حواسم به این بود که یکی تو اون سال ها (فیلم ساخت 1951) که باشگاه و داروهای کرگردن‌ساز و آموزش‌های بدنسازی و ال و بل نبود چه طور چنین اندام و عضلات ورزیده‌ و هوس‌انگیزی داشت؟ نه خدایی!

۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۲۰:۴۵
آیبک

اگر دستم می‌رسید و یک کاره‌ای بودم، نمی‌گذاشتم دست کم هیچ دانشجوی ادبیات، زبان فارسی، تاریخ ایران باستان یا ومترجمی بدون دونستن زبان پهلوی فارغ‌التحصیل بشه. سعی می‌کنم غر نزنم که مثلا هندی‌ها چقدر روی آموزش سانسکریت سرمایه‌گذاری می‌کنند و ما... .

هنوز هیچ ادعایی در این باره ندارم اما همین اندک آشناییم با این زبان نگاهمو نسبت به خیلی چیزها تغییر داده، یکیش گویش‌ها و زبان‌ها و لهجه‌های محلیه. مثلا اگه از اون گونه هستید که به آریایی بودنشان افتخار می‌کنند و با حسرت از عصر طلایی ایران پیش از اسلام یاد می‌کنند و از ورود واژه‌های عربی به پارسی شاکی هستند باید بدونید که لهجه تهرانی و فارسی رسمی امروزه دورترین شکل زبان از زبان فارسی اصیله. اگر معیار اصالت و درستی زبان را نزدیکیش به ریشه‌های کهن و باستانیش بدونیم مامان بزرگ‌های روستایی ما، با بیش ترین فاصله از پایتخت و کم‌ترین دسترسی به رسانه، به درست‌ترین و اصیل‌ترین شکل صحبت می‌کنند.

من تهران دانشجو بودم. بچه‌ها به لهجه‌دار و بی‌لهجه تقسیم می‌شدند. درباره لهجه‌دارها پیش‌فرض‌های ثابتی وجود داشت. لهجه‌ها هر سال کم‌رنگ‌تر می‌شدند و گویش‌ورها تلاش می‌کردند تفاوتشان با آن دیگران کم‌تر مشهود باشه. از دسته‌بندی مریض تهرانی و شهرستانی که بگذریم این حل و ناپدید شدن لهجه‌های مختلف در یک لهجه از یک مرض دیگه ما هم نشات می‌گیره و اون هم اینه که کلا ما تفاوت‌ها را در هیچ چیز تحمل نمی‌کنیم. برای همین همه یک شکل شدیم، زبان‌ها، آرایش‌ها، لباس‌ها، ساختمان‌ها، علایق، باورها و سبک زندگی مشابه و یکسان. ذهن ما این‌قدر به وحدت و یکپارچگی عادت کرده که به کتونی با شلوار پارچه‌ای می‌خندیم، اولین گمانمان درباره زنی با رنگ موهای نامتعارف فاحشه بودنش است، اگر پسرمان به آشپزی علاقمند باشه نگران می‌شیم، اگر دچار معلولیت نیستیم به یک مثلا نابینا جوری نگاه می کنیم که به یک موجود عجیب الخلقه، لهجه متفاوت یک نفر را فورا به روش میاریم و اگر مثلا خیلی باادب باشیم نهایت می گییم "چه بانمکه لهجه‌ات!"

به نظر من کلا از حکومت نمیشه انتظار داشت که تفاوت‌ها را به رسمیت بشناسه و نظام آموزشی را بر ارزشمند دانستن تفاوت‌ها بنا کنه چون اصلا حفظ قدرتش در گرو سرکوب تفاوت‌هاست. حکومت برای بقا باید تصور هر امکانی را غیر از چیزی که هست از ذهن ها پاک کنه. اما کی می خواد که توی یک پادگان بزرگ که همه درش یک جور لباس پوشیدن و به نشانه ها و فرمان های یکسان واکنش های یکسان نشان میدن زندگی کنه؟ اگر نیاز می بینیم که تغییری ایجاد کنیم اول از همه باید این تغییر را در نگاه و ذهنیت خودمان ایجاد کنیم. به جای فکر کردن به یک «باید» به «امکان‌های مختلف» فکر کنیم، به احتمال ارزش‌هایی متفاوت از چیزی که تبلیغ می‌شه، به احتمال تعاریف متفاوت از سبک زندگی درست، به امکان ادیان به جای دین، به ارزش زبان‌ها و لهجه‌هایی غیر از چیزی که به عنوان زبان رسمی می‌شنویم و می خوانیم. تا وقتی که ما جوری رفتار می‌کنیم که دوستمان خجالت میکشه در حضور ما به زبان یا لهجه محلی خودش صحبت کنه چرا انتظار داریم حکومت مثلا زبان و ادبیات ترکی و کردی را در مدارس مناطق ترک یا کردنشین به رسمیت بشناسه؟

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۶ ، ۰۰:۴۵
آیبک


«چراغ ها را من خاموش می کنم» را دوست داشتم. مدت‌ها بود هر کتاب داستانی که بر می‌داشتم یا به سبک جریان سیال ذهن و پیچیده بود که نمی‌توانستم یک نفس بخوانمش یا آن قدر به نظرم فشرده و سنگین بود که بعد هر سطر یا بندی غلیظ باید کمی برای هضمش دست از خواندن می‌کشیدم! این بار اما این قدر روان و ساده و پرکشش بود که می‌خواندم و به خودم فحش می‌دادم که میان این همه کارهای عقب افتاده نشسته‌ام دارم کتاب داستان می‌خوانم. مشغول کار دیگری هم که بودم فکرم پیش شخصیت‌های داستان بود. الان هم که می نویسنم «داستان» انگار به احساس خودم خیانت می‌کنم از بس که به نظرم واقعی بودند و احساساتم درگیر زندگیشان شده بود.

«چراغ ها را من خاموش می کنم» را زن یا مرد متاهل می‌تواند بخواند و با شخصیت اصلی همزادپنداری کند، یک روان شناس هم می خواند و آن را تحلیل روان‌شناختی می‌کند، فلسفه‌دان هم بعد خواندن آن حتما حرف‌های زیادی خواهد داشت. این که نویسنده چه قصدی از نوشتن آن داشته یا داستان برآمده از چه افکار و تجربیات زیسته ای است می تواند به من خواننده ربط چندانی نداشته باشد :)) چون در واقع خواننده اثر را بازآفرینی می‌کند و هر خواننده هم بنا به ذهنیت، ناخودآگاه و تجربیات زیسته‌اش بازآفرینش مخصوص خودش را دارد.

برای من «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» نمایش ِ بازی عناصر و ویژگی‌های «معروف به » زنانه و مردانه است. می‌گویم معروف به مردانه و زنانه چون به نظر من این ویژگی ها یا دو نگاه متفاوت به جهان ربطی به دو جنس مرد و زن ندارد و می توانستند اسامی دیگری داشته باشند و اصلا دقیقا مشکل از همین جایی شروع می‌شود که این دسته بندی جنسیتی اتفاق می‌افتد و قلدرانه برای سبک زندگی افراد تعیین تکلیف می‌کند.

دنیای معروف به مردانه همان دنیایی که در آن تنها پرداختن به مسائل کلی و کلان ارزشمند است. کلی نگری جزئیات را که همان زندگی است فدا می‌کند، همان طور که فرد فدای منافع جامعه می‌شود. دنیای مردانه به وحدت بخشی تمایل دارد، عَلَمی به اسم واقعیت مطلق می‌سازد و همه را زیر آن می‌آورد. در این دنیا همه باید ارزش‌ها و قوانین را غیرقابل تغییر بدانند. چون تغییر و کثرت دردسرساز است و قدرت مطلق را تهدید می‌کند. این‌ها ویژگی‌های دنیای امروز و به ویژه سیاست است. اما می‌توانست جور دیگری هم باشد. در دنیای معروف به زنانه توجه و پرداختن به جزئیات ضروری است. کثرت به رسمیت شناخته می‌شود و با ثبات هم میانه‌ای ندارد.

برای من در این داستان آرتوش نماد دنیای مردانه و امیل و کلاریس نماد دنیای زنانه بودند. در آخر این درک ضرورت هماهنگی و تعادل میان جنبه‌های مردانه و زنانه بود که دنیای یک زوج را سر و سامان داد. آرتوش با نزدیک شدن به زندگی و توجه به جزئیات ملموس و کلاریس با شروع به درگیر شدن با مسائل کلان‌تر مثلا با پیوستن به گروه فعالان اجتماعی. یک جایی از داستان هست که وقتی کلاریس حین آشپزی پیش همسر دوستش از اهمیت ندادن شوهرش و کلا مردها به زندگی شکایت می کند، همسر دوستش نزدیک می‌اید یک نگاهی به قابلمه غذا می‌اندازد و جمله‌ای می‌گوید با این مضمون که "معلوم نیست اگر ما مردها نبودیم شما زن‌ها مواد لازم برای پختن غذا را از کجا می‌اوردید". این جمله دقیقا اهمیت بها دادن به همه وجوه و ظرفیت‌های انسانی را نشان می دهد، اتفاقی که در حال حاضر نمی‌افتد و دنیای ما شدید می لنگد.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۰:۵۹
آیبک

میگن پرها نشانه اند. نشانه ای از فرشته‌ نگهبان یا راهنمای معنوی یا یک همچین چیزی. خیلی‌ها باور نمی‌کنن، چون به نظرشون غیرواقعیه. یعنی مطئنن که تا به حال به چیز غیرواقعی باور نداشتن؟ وقتی یکی به یک چیزهایی میگه غیرواقعی لابد یک چیزهایی را هم واقعی می دونه. از کجا می دونه؟

یک پر افتاده پای تخت خوابم. برش نمی‌دارم. می خوام هر بار که چشمم بهش می‌افته حس کنم یکی مراقبمه.


کتاب «پر» هم موضوعش همینه؟ نخوندمش. الان یهو به یادش افتادم

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۱۵:۵۶
آیبک