کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

در یکی از سفرهایم باهاش آشنا شدم. علاقه مشترکی داشتیم که باعث شد بهم نزدیک بشویم و چند بار همدیگر را ملاقات کنیم. بسیار خوشتیپ بود و ظاهر به روزی داشت. شغل خوب و موقعیت اجتماعی خوبی هم داشت. به فکر مهاجرت بود و بلاخره هم موفق شد و بعد یک سال از اولین ملاقاتمان رفت آمریکا. ایران که بود از محدودیتهایی شاکی بود که باعث میشد مثلا نتواند دست دوست دخترش را در خیابان بگیرد یا فرهنگ پوسیدهای که بر ذهن دوستدخترش حاکم بود و نمیگذاشت در رابطه شان پایه سک/س باشد. از اولین چیزهایی هم که بعد مهاجرتش برایم تعریف کرد همین آزادیهایی بود که آنجا بدست آورد. به نظرم خواستههایش معقول و به حق بودند و حق داشت برای به دست آوردنشان تا آن ور دنیا هم برود، تا این که در آخرین چتی که با هم داشتیم چیزهایی گفت که فهمیدم نه اصلا هم خواستههایش به حق نبودند. فهمیدم چرا ما هنوز در جامعهای زندگی میکنیم که ممکن است یک نفر از راه برسد و نسبت تو و مردی که باهاش در ماشین نشستهای را بپرسد. فهمیدم چرا هنوز زنها مالک بدنشان نیستند و برای هر لذتی از بدنشان باید به همه جواب پس بدهند. فهمیدم که چقدر خوب که رفت و کشور را از لوث وجودش پاک کرد! آن شب میان حرفهایش گفت خوش به حال مردی که زنش را خودش افتتاح کند (دقیقا هم با همین لفظ)!

این که آدمیزاد نداند این دست از افکارش دقیقا در همین فرهنگی که ازش شاکی است ریشه دارد نهایت ناآگاهی است! این که نفهمد مثلا رفتار دوست دخترش بازتابی از فرهنگی است که اتفاقا خودش دارد آبیاریاش میکند نهایت نادانی است، این که نفهمد سوال "با هم چه نسبتی دارید؟" به پشتوانه خوشحالی تو برای "افتتاح یک زن" پرسیده میشود نهایت نفهمی است!

بعضی کامنتهای خصوصی و عمومی که زیر پستهایم با موضوع «ما انتخاب کردیم» گذاشته شده، قابل تامل است. جالب است که یک عده فورا میآیند و نقش حکومت را در به وجود آمدن اوضاع موجود به من یادآوری میکنند. ناراحتکننده است که ما در پذیرفتن سهممان در به وجود آمدن شرایط زندگیمان مقاومت میکنیم و ترحم برانگیز است که ترجیح میدهیم  در نقش قربانی باقی بمانیم. این که حکومت در تربیت افراد چه نقش بزرگی دارد را هر بچه مدرسهای هم میداند. اما سهم ما ملت چی؟ به این جا که میرسد به نفعمان است که بپذیریم بیاراده و نابالغ و مثل لوح سفیدی در دست حکومتیم؟ پس کی باید خودآگاهی پیدا کنیم؟ کی باید افکار و رفتارمان را بریزیم توی دایره و حلاجیشان کنیم؟ پس کی باید مسئولیت انتخابهایمان را بپذیریم؟

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۸:۴۰
آیبک

امسال جایزه صلح نوبل به «نادیه مراد» و «دنیز موکوگ»   رسید، به خاطر تلاشهایشان برای پایان دادن به تجاوز به عنوان یک سلاح جنگی. نادیه فعال حقوق بشر ایزدی است که به وسیله داعش به بردگی جنسی گرفتهشده بود.

شاید 14 سالم بود، مردی توی تاکسی دستش را روی رانهایم گذاشت و فشار داد هنوز فراموش نکردهام و از یادآوریاش مچاله میشوم. شاید 18 سالم بود، توی اتوبوس تقریبا خالی نشسته بودم تا راه بیفتد. صورتم را برگرداندم مردی پایین پلهها روبهروی در پشتی اتوبوس ایستاده بود، زیپ شلوارش را باز کرده بود و گرفته بود دستش و تکانش میداد. من فراموش نکردهام و هر بار با یادآوریش احساس ناامنی و نفرت میکنم. و این درباره همه تجربههای ریز و درشتم از مورد تجاوز جنسی قرار گرفتن صدق میکند. من ضعیف نیستم. من حق دارم فراموش نکنم. حق دارم که هنوز از یادآوری این اتفاقات پر از خشم و نفرت و ترس بشوم اما نادیه... نمیتوانم تصور کنم که چطور زنی که مدتی برده جنسی بوده بلند میشود و به عنوان فعال حقوق بشر برای رساندن صدای امثال خودش تلاش میکند. او بیشک یک ابرانسان است. خواستم بگویم او پیامبر زمانه است اما نه! معجزهای به کمکش نیامد. آتش برایش گلستان نشد. بعد به صلیب کشیده شدن به آغوش پدر برنگشت. اتفاقا بعد تحمل نهایت رنج یک انسان رسالتش آغاز شد. مثل ققنوسی از میان آتش بلند شد. خدا به پای نادیهها سجده میکند. 

#ابرانسان ها

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۹
آیبک
هیچ وقت از شبکه هایی مثل «من و تو» دل خوشی نداشتم. بزرگ ترین مشکلی که این روزها با این شبکه ها دارم این است که به ما القا می کنند که ما مردمی شریف و مظلوم هستیم که گیر  حکومتی ددمنش افتادیم. این که ما مردمی بافرهنگ هستیم و هیچ سنخیتی با این حاکمیت نداریم (لابد این ها از کرات دیگر آمده اند و لابد فقط شاهزاده پهلوی می تواند ما را به آن چه که لیاقتش را داریم برساند!).
بیاید هر وقت خواستیم احساس مردم شریف بدبخت شده به دست دژخیمان را پیدا کنیم و ناله کنیم با خودمان تکرار کنیم:
ما ملت و حاکمیت آینه تمام نمای هم دیگر هستیم.
ما با افکار و رفتارمان انتخاب کردیم که این گونه و در این شرایط زندگی کنیم.

بعد بگردیم ببینیم مردمی که دوست داریم به کشورشان مهاجرت کنیم چطور فکر می کنند و چطور رفتار می کنند.
این پست دکتر میم را هم بخوانیم.


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۷ ، ۱۱:۱۳
آیبک

مرگ هر زمانی سراغ مرشد میآمد زود بود و آه و افسوس همراه داشت اما مرگ پیش از 60 سالگی آن هم برای وجود نازنینی مثل مرشد با آن همه برنامه و پروژه خیلی خیلی زود بود. دردهایش قدیمی و از زمان شکنجههایش در زندان بودند. مرشد بیهیچ کینهای مرد و شکنجهگرهایش هنوز زندهاند. چیزی که بیش از همه قلبم را مچاله میکند یادآوری ناکامیهای مرشد است. مرشد تمام عمر جنگید و همیشه خیانت دید و تنها گذاشته شد و از عشق و خلوصش سواستفاده شد.

چند روز پیش خبردار شدم که ناشرِ مهمترین کتاب مرشد، که وقتی زنده بود خیلی آزارش داده بود، در اولین چاپ کتاب در امانت خیانت کرده، و باز چیزی درونم شکست. آه خدای من ناکامیهای مرشد حتی بعد مرگش هم ادامه دارد! ناشر کاری کرده که همه ما مردم این سرزمین با امثال مرشد میکنیم: نخبه کشی و مرده خوری...

توی این مدت بعد مرگ مرشد هر زمان ازش چیزی پرسیدم مثل زمانی که زنده بود جواب گرفتم. دو شب پیش با حالی نزار پرسیدم چرا این بلاها سرت آمد و چرا باید این قدر زود میرفتی؟ صبح روز بعد محبوب‌ترین شاگردش من را محرم دانست و شبه وصیت نامهای را که برایش نوشته بود بهم داد تا بخوانم... از دیدن بزرگی روحش بی اغراق به زمینی بودنش شک کردم و جوابم را هم گرفتم: ما لیاقت داشتنش را نداشتیم.


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۷ ، ۲۱:۲۴
آیبک

 10 صبح کلاس ریاضیات داشتم و ساعت ده دقیقه به 10 بود. ده دقیقه وقت داشتم که لباس بپوشم و خودم را به دانشگاه برسانم. کافی نبود. داشتم تعداد غیبتهایم را میشمردم تا ببینم آیا با توجه به این که تازه اول ترم است یک غیبت دیگر عاقلانه است یا نه که از خواب بیدار شدم، شاید هم از کابوس. من در ریاضیات ضعیف نبودم، بدم هم ازش نمیآمد. شاید حتی فکر میکردم دوستش هم دارم اما روزگار این شانس را بهم داد تا بفهمم دوست داشتن رشته و لذت بردن از درس خواندن یعنی چه. وقتی رشتهات را دوست داری کلاسهای 8 صبح زجرآور نیست. ارائه‌ها و کنفرانسها بیشترهیجانانگیزند تا ترسناک و حاشیه کتابهایت پر است از قلبهای کوچولو. وقتی شغلت را دوست داشتهباشی هم همینطور است.

یک ترم استاد نازنینی داشتیم که جلسه اول کلاس ما را نصیحتی کرد برای تمام ترم یا تمام طول تحصیل، شاید هم تمام عمر. گفت شمایی که دارید دانشگاه دولتی درس می خوانید بدانید که برای تحصیل رایگان شما از جیب همه این مردم هزینه ای پرداخت شده. همان مردی که لباس و دست هایش خاکی است و دارد برگ های زیر پایت را جارو می کند، حتی او. جوری درس بخوانید که دینی به گردنتان نماند.

من دانشجوی به اندازه کافی درس خوانی نبودم و بابتش پشیمانم و حسرت به دل دارم اما هیچ وقت دودر کردن کلاس ها افتخارم نبوده. معنی این سرخود تعطیل کردن کلاس ها را هم هیچ وقت نفهمیدم. شما اگر فهمیدید به من هم بگویید لطفا.



۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۳:۵۶
آیبک

تابستان تمام شد. نمیدانم زود گذشت، مثل بقیه عمر یا سخت گذشت و دیر. ایستادم ته خط تابستان و به راهی که آمدم نگاه میکنم. تمام شد اما زخم برداشتم. چه حسی دارم؟ غم؟ غرور؟ شادی؟ ضعف؟... نه فقط دلم میسوزد، برای خودم، که تمام راه را تنها آمدم. تقصیر خودم است. باید حرف میزدم. باید می گفتم که دارید با من چی کار میکنید که چه کار کردید. باید لااقل یک بار فریاد میزدم. همه کاسه و کوزهها سر مرشد شکست که مُرد، بیموقع مُرد. اما مرگ مرشد فقط یکی از زخمها بود. ضربه آخر بود. الان دچار بدترین نوع تنهاییام، تنهام اما تنها نیستم. روحم تنهاست اما آدمها همه جا هستند. صدایشان را هر جا میروم میشنوم. هر جایی میروم میبینمشان و من را میبینند. باید نگاههای دلتنگشان را فراموش کنم تا به این زودی برنگردم. مگه هر کس به فکر خودش نیست؟ چرا من نباشم؟  شاید آخرین درس تابستان امسال این بود «خودخواه باش».

با همه این اوصاف دلم نمیآید بگویم «تابستان لعنتی». از این تابستان هم خیلی چیزها بهم رسید، اصلا به خاطر همین لعنتی بودنش. من همیشه بدهکار روزگار بوده و هستم.

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۷ ، ۰۰:۴۳
آیبک