کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آیبک در اینستاگرام: aybaknevesht

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۲۳ مطلب با موضوع «انسان» ثبت شده است

" از زندگیش خیلی راضیه خدا رو شکر. می‌دونی؟ تو ازدواج اولش خیلی اذیت شد. این زندگی حقش بود."

با خودم گفتم این چه جمله‌ی بی‌معنی و سمی بود که شنیدم! مگه خوشبختی حق اونیه که زجر کشیده باشه؟ مگه در عوض رنجی که می‌کشی مستحق آرامش و آسایش میشی؟

از نمودهای دیگه‌ی این باور به شکوه و ارزش رنج کشیدن و باور به ارزشمند نبودن انسانی که صلیبش رو به دوش نکشیده اینه که:

  • مثلا یک عده تو این مملکت به قشر دیگه‌ای میگن: می‌خواین شما هم تریبون داشته‌باشید برای حرف‌هاتون؟ می‌خواید نظرات شما هم تو اداره‌ی این مملکت به حساب بیاد؟ می‌خواید همون حقوقی را داشته باشید که ما داریم؟ پس شما هم خون بدید! برید جلو گلوله، جون بدید!

از مصادره‌ی تمام خون‌ها و جان‌ها که بگذریم، تو قاموس این عده حقوق انسانی و شهروندی تعریف نشده، این که انسان‌ها به صرف انسان بودن حقوقی دارند و به صرف شهروند یک کشور بودن، حقوقی بیش‌تر. قرار نیست کسی با منت این حقوق را از کیسه‌ی خلافتش بده یا انسان به بهای خون و شکنجه و جان طلبش کنه!

  • یا مثلا وقتی زن‌ها حقوق انسانیشونو (حق زن بودن‌ نه‌ها!) می‌خوان همیشه یک مردهایی هستند که می‌گن خب پاشو بجنگ واسه حقوقت، به خودت سختی بده، بهاشو بپرداز!

بگو آخه تو مگه خودت جنگیدی واسه همین حقوق؟ اینجا فقط واسه خاطر گوشت لا پاهات پیشاپیش بهت تقدیم شده.

  • یا مثلا این‌هایی که میگن کار هست، پول ریخته تو این مملکت. ولی جوان‌ها تن‌پرور شدند، لقمه‌ی آماده می‌خوان. نمی‌خوان تلاش کنند. وگرنه شما برو فلانی رو ببین که از کجا به کجا رسیده.

بعد میری فلانی رو می‌بینی، می‌فهمی از زیر صفر پاره شده تا تو شرایطی غیرعادلانه، گاهی هم با توسل به دوز و کلک، موانع بی‌کفایتی و تبعیض و فساد و ... رو کنار بزنه که تازه برسه به گرد پای ژن خوب‌ها و رفیق‌بازها!

نه جانم! ما انسانیم و به صرف همین شان انسانی کرامت و حقوقی داریم. حقوق ما ته‌مانده‌ی غذای هیچ ولی نعمتی نیست که باور کنیم باید با منت جلومون پرت بشه.

 

۲ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۹ ، ۱۹:۴۰
آیبک

دهه‌ی 1340 میلادی اروپا، علاوه بر بی‌نظمی‌های سیاسی و اجتماعی، گرفتار «مرگ سیاه» شد. طاعون جمعیت بزرگی از اروپا را تو مدت زمان کوتاهی به کام مرگ کشید. همین اتفاق اضطراب عمیق و عظیم دینی را هم به همه‌ی مشکلات قبلی اضافه کرد. خیلی از اروپاییان تصور ‌کردند طاعون مجازاتی از طرف خداست و نگران بقا و رستگاریشون شدند. چهره‌ی دینداری بعضی‌ها تغییر کرد و کلا ایمانشون دچار تب و تاب شد. نهضت‌های دینی جدیدی هم مطابق حال و هوای اون زمانه پدید اومدند که موفق شدند عده‌ای را هم به خودشون جذب کنند. مثلا گروهی که شهر به شهر می‌رفتند و مردم را از داستان‌های آخرالزمانی می‌ترسوندند. نتیجه‌ی این ترس و اضطراب همه‌گیر برای بعضی شکل گرفتن نوعی رابطه‌ی عمیق شخصی با خدا بود. بعضی‌ها هم دست از دینی که بهش پایبند بودند کشیدند، چون دیگه جوابگوی نیازهاشون و التیامی بر دردهای نوظهورشون نبود.

حالا خیلی دوست دارم بدونم مشاهداتون یا تجربه‌ی شخصیتون تو این شرایط شیوع جهانی کرونا بهتون چی میگه؟ تغییری احساس می‌کنید از این نظر؟ فکر می‌کنید در آینده ما هم شاهد اتفاقاتی از این دست باشیم؟ کلا چه رابطه‌ای بین کرونا و دین، دینداری یا دین‌ورزی می‌بینید؟

۱۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۹ ، ۰۳:۱۹
آیبک

درباره ربط و نسبت دین و معنویت خوردیم به اختلاف. پرسید تو معنویت را چطوری تعریف میکنی. یک چیزی سرهم کردم و گفتم. گفت من معنویت را در معنای خیلی وسیعتری تعریف میکنم. برای من آدم معنوی یعنی آدمی که اهل دو دو تا چهارتا کردن نیست. مثلا فلان شهر را شهر معنوی میدونند اما منی که میانشون زندگی کردم میگم مردم این شهر اهل معنویت نیستند. آدم معنوی برای بهره بردن از هنر هزینه میکنه. موسیقی خوب متاثرش میکنه. ارزش غیرمادی روابط انسانی را به سود مادی شخصی ترجیح میده و ... .

نمیدونم چقدر تونستم با این چند تا جمله چیزی که من از صحبتهای اون روز فهمیدم را منتقل کنم. خیلی ذهن خودم را مشغول کرد. بماند که با این تعریف نمره خوبی از معنویت نمیگیرم. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مرشد معنویترین آدمی بود که به زندگیم دیدم. اصلا به قولی مرزهای معنویت را جا به جا کرد این آدم! بعدش یکی از دوستانم که احساس میکنم حالا با این تعریف از معنویت بهتر میتونم درکش کنم. چون آدمهایی با این میزان از معنویت این قدر کماند که گاهی با کارها و محبتشون دستگاه رفتارسنج درونیت را که براساس نُرمها تنظیم شده مختل میکنند. فرشته اعظم هم تو همین مدت کوتاه نشون داده یکی از معنویترین آدمهایی که دیدم. بعد فکر کردم چه جالب! معنویترین آدمهای زندگی من نه تنها مذهبی حساب نمیشن که خداناباور هم هستند.

۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۸ ، ۲۰:۰۶
آیبک

 می گفت (مذکر):

به زن ها عشق بورزید، کم نه. به زن باید زیاد عشق ورزید. زن ها بیش از هر چیز عشق می خواهند.

دوست ما هم جواب داده بود:

زن ها بیش از هر چیز احترام می خواهند. وگرنه آن مردی که زنش را کتک می زند هم می گوید زنش را دوست دارد. آن پسری که روی صورت دختری اسید پاشید هم می گوید آن قدر عاشقش بود که نمی توانست جواب رد بشنود.

و من فکر کردم چقدر درست می گوید. من عمیق ترین بی احترامی ها را از طرف مردهایی احساس کردم که مدعی بودند دوستم دارند و متعجب مانده بودند که چرا رفت؟ من که خیلی بهش عشق داده بودم! کجا عاشق تر از من پیدا می کند؟


پ. ن. بی احترامی فقط این نیست که به کسی فحش بدهیم. بی احترامی می تواند پنهان تر اما مخرب تر باشد. وقتی باورش نداری. وقتی نمی خواهی توانایی هایش را ببینی. وقتی علایق و فعالیت هایش را بی اهمیت می دانی، وقتی برای همفکری جدیش نمی گیری،...




۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۷ ، ۱۰:۳۶
آیبک

امسال جایزه صلح نوبل به «نادیه مراد» و «دنیز موکوگ»   رسید، به خاطر تلاشهایشان برای پایان دادن به تجاوز به عنوان یک سلاح جنگی. نادیه فعال حقوق بشر ایزدی است که به وسیله داعش به بردگی جنسی گرفتهشده بود.

شاید 14 سالم بود، مردی توی تاکسی دستش را روی رانهایم گذاشت و فشار داد هنوز فراموش نکردهام و از یادآوریاش مچاله میشوم. شاید 18 سالم بود، توی اتوبوس تقریبا خالی نشسته بودم تا راه بیفتد. صورتم را برگرداندم مردی پایین پلهها روبهروی در پشتی اتوبوس ایستاده بود، زیپ شلوارش را باز کرده بود و گرفته بود دستش و تکانش میداد. من فراموش نکردهام و هر بار با یادآوریش احساس ناامنی و نفرت میکنم. و این درباره همه تجربههای ریز و درشتم از مورد تجاوز جنسی قرار گرفتن صدق میکند. من ضعیف نیستم. من حق دارم فراموش نکنم. حق دارم که هنوز از یادآوری این اتفاقات پر از خشم و نفرت و ترس بشوم اما نادیه... نمیتوانم تصور کنم که چطور زنی که مدتی برده جنسی بوده بلند میشود و به عنوان فعال حقوق بشر برای رساندن صدای امثال خودش تلاش میکند. او بیشک یک ابرانسان است. خواستم بگویم او پیامبر زمانه است اما نه! معجزهای به کمکش نیامد. آتش برایش گلستان نشد. بعد به صلیب کشیده شدن به آغوش پدر برنگشت. اتفاقا بعد تحمل نهایت رنج یک انسان رسالتش آغاز شد. مثل ققنوسی از میان آتش بلند شد. خدا به پای نادیهها سجده میکند. 

#ابرانسان ها

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۹
آیبک

جواب های آبان زیر این پستش  به کامنت های گندم بانو را بخوانید. تا دوباره مرور کنیم که وقتی از مردسالاری صحبت می کنیم از چی صحبت می کنیم، وقتی از ظلم به زنان صحبت می کنیم از چی صحبت می کنیم، وقتی از محرومیت زنان از حقوق انسانی صحبت می کنیم از چی صحبت می کنیم.

اگر باز هم کسی پیدا شد که خواست توجیه کند و اما و اگر بیاورد زیر همین پست درفشانی کند. خاطر آبان را بیش تر از این نرنجاند.


در ضمن مردسالاری، خیلی کوتاه، یعنی اعمال تبعیض به طور سیستماتیک علیه زنان یا مردانی که در چارچوب تعریف سنتی از مرد جای نمی گیرند. توجه داشته باشید که نگفتیم ظلم مردان به زنان. هرچند وقتی توازن قدرت وجود نداشته باشد و قدرت بیش تر در دست مردان باشد، مثل این مورد که نویسنده و مجری قانون و حاکم مرد هستند طبیعی است ظلم هم بیش تر از سوی مردان اتفاق می افتد.

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۲۷
آیبک

بیمقدمه گفتم حدود بیست سال پیش یک گروه از مترجمان انگلیسی کتاب مقدس تصمیم گرفتند به جای واژه «برده» از «انسان به بردگی کشیده شده» و به جای «فقرا» از «انسانهای فقیر» استفاده کنند. چون شرایط یک انسان هویتش را تعریف نمیکند. برگشت و با ابروهای بالا پریده نگاهم کرد. بعد درحالی که شگفتی چهرهاش به آرامی به غم و حسرت تبدیل میشد گفت: همین است که آنجا میشود اروپا و اینجا اینی که میبینیم.

من ایمان دارم که شرایط ما بازتاب برآیند اندیشههای ماست و هیچ راه و پل ارتباطی برای شناخت اندیشه بهتر از زبان نیست. ما آفرینندهایم و دنیایمان را با واژههایمان میسازیم.

۲ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۲۰
آیبک

تسلیت گفتن برای من همیشه کار خیلی سختی بوده، به دلایل و علت های مختلف. یکی اینکه همیشه فکر می کردم صاحب عزا و کسی که داغش هنوز تازه است حوصله آدم ها را ندارد و با اکراه به تسلیت ها جواب می دهد. همیشه تعجب می کردم که مامان و بابا گاهی با وجود خستگی یا دوری راه یا داغی هوا خودشان را به مراسم عزای یک آشنایی که خیلی هم نزدیک حساب نمی شود می رسانند. گاهی بهشان می گفتم آخه وسط آن همه اشک و آه و گریه کی متوجه حضور یا غیاب شما می شود؟! تا این با مرگ مرشد خودم شدم صاحب عزا.

من از هیچ کدام از دوستان دنیای غیرمجازیم انتظاری برای تسلیت و پیام های محبت آمیز و اظهار همدردی نداشتم و هیچ ناراحتی از کسی به دل ندارم اما آن هایی که به خودشان زحمت پیام یا تماسی برای اظهار همدردی دادند برایم خیلی عزیزتر شدند. تازه فهمیدم چرا مامان و بابا بین خواهر و برادرهایشان در چشم دوست و آشنا عزیزترند. فکر می کنم باید حرف مامان را باور کنم که در جواب من گفت "شاید بعد یک مدت فراموش کنی کی تو مراسم عروسیت بود و کی نبود اما چهره هایی که تو مراسم از دست رفتن عزیزت دیدی هیچ وقت از خاطرت نمیره".

خیلی مواظب بودم که این پست شبیه گلایه نشه. هدفم این بود که بگویم اگر مثل من از تسلیت گفتن فراری هستید، روی خودتان کار کنید. صاحب عزا اگر نخواهد مراسم نمی گیرد یا اگر حوصله نداشته باشد به پیام هایش نگاه نمی اندازد یا اگر انداخت و دلش نخواست جواب نمی دهد، شما رنگتان را در حد توان به این دنیا بپاشید.

۱۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۹
آیبک

پدرش را از حرف های خودش می شناسم. اینکه مسلمان عاشقی بود و جوری از پیامبر صحبت می کرد که انگار با او حشر و نشر داشته. گلستان و بوستان حفظ بود و دیوان حافظ را به چشم یک مسلمان می خواند و به سر مولانا قسم می خورد.

خواهرش در سفر دور دنیایش (خانواده خیلی ثروتمندی بودند) گذرش به نپال می افتد و مفتون (یا به قول پدرش خل) فضای معنوی بودایی آن منطقه می شود. ناز و نعمت را رها می کند و در جایی مثل حوزه علمیه بودایی در نپال می ماند و یک بودایی واقعی می شود. چند وقت بعد بر اثر یک بیماری کم کم بدنش فلج می شود. چند تا عکس ازش دیدم در یک اتاقک خیلی محقر با کمترین امکانات وقتی تقریبا همه بدنش فلج شده بود. هنوز نوارهای صوتی کلاس های بودایی اش هست. یک جاهایی وسط حرف های استاد زمزمه اش شنیده می شود که می گوید oh yes!

درباره خودش می گوید که اول بت پرست بوده. پدرش را می پرستیده. فکر کنم هنوز هم یکی از اتاق های خانه محرابی دارد برای ادای احترام به بابا. همان جایی که قرآن های بابا هست و عینکش را هنوز نگه داشته. حالا هم گاهی برای تکمیل حرف هایش مثال از قرآن و نهج البلاغه می آورد و هم خیلی مواظب رفتار و کارهایش هست تا کرمه (کارما) تولید نکند. اما به قول خودش بیش تر انرژی پرست است. دنبال انرژی های خوب از آدم ها و اشیا و طبیعت. حواسش خیلی به زیبایی در همه چیز هست. نیاز و خواسته ای هم داشته باشد به درگاه خواهر و پدرش رو می کند. یک بار خودم دیدم لای یکی از کتاب هایش نامه ای به پدر و خواهرش نوشته و خواسته بود مواظب پسرش باشند. بر هر مسلکی که هست زندگی خیلی ها را متحول کرده، خیلی ها را نجات داده. نمونه بارزی است برای این حرف که برای تغییر دنیا لازم نیست حتما مثلا پیامبر، سیاستمدار یا مخترع باشی. می توانی یک معلم ساده یا یک خانه دار باشی.

ما آدم ها سلیقه ها و روحیه های متفاوتی داریم و این سلیقه ها فقط در غذا و انتخاب لباسمان خودش را نشان نمی دهد. هر کدام از ما با یک نوع دین ورزی خو می گیریم و با یک شکل و شمایلی از معنویت به آرامش می رسیم. برادرم از خورش قیمه بدش می آید، بوش هم حالش را بهم می زند و بابا سال هاست که سرسختانه امیدوار است با برشمردن فواید خورش قیمه راضی اش کند که با ما همسفره بشود. همین کاری که ما می کنیم برای قبولاندن ایمان و عقیدمان به دیگری.

ما حتی اسلام هم نداریم، ما اسلام ها داریم. یک دسته بندی اش همین اسلام عرفانی، اسلام تعبدگرایانه، اسلام ولایت مدارانه و ... است. حالا می خواهید اسم این را بگذارید اشکال مختلف تجلی حقیقتی واحد یا این که همه این ها راه هایی است ساخته خود انسان ها، با روحیات متفاوت، برای تاب آوردن برابر واقعیت های تلخ زندگی. تازه یک عده هم هستند که به هیچی ورای این مادیات باور ندارند. این طور هم نیست که همه سردرگم باشند به پوچی برسند و آخر هم خودکشی کنند. برعکس وقتی می فهمند اگر نجات دهنده ای باشد آن نجات دهنده خودشان هستند، نیروی مضاعفی پیدا می کنند برای ساختن جهان خودشان و معنایی برای زندگیشان.

یکی از عادت های من موقع خواندن کتاب کشیدن قلب های کوچک در حاشیه و کنار جملاتی هست که به هر دلیلی دوسشان داشتم. توی قرآنم هم چند تا از این قلب ها پیدا می شود. اما تعداد این قلب ها در انجیل متی که خواندم خیلی بیش تر است. عباراتی بوده که از خود بی خودم کرده. یا یادم هست اولین باری که تمثیل خانه سوزان از سوره نیلوفر (بودایی) را خواندم یک احساس عجیب و غیرقابل وصفی پیدا کرده بودم. انگار چشم هایم به روی یک حقیقت پنهان باز شده بود، جسمم برای شعفی که داشت درونم می جوشید کوچک بود. رفتم بیرون قدم بزنم و تو مسیر دوست داشتم همه را بغل کنم! تمثیل را برای اولین کسی که خواندم و لب های آویزانش را دیدم فهمیدم این داستان من را به اوج برد به همان دلیلی که یک کتاب یکی را از قلب اروپا می برد زیر چادر و برقع، یکی را هم از خانه امن و اشرافی اش می کشاند توی یک حجره بودایی در نپال درحالی که روی دیگران همچین تاثیری نداشته.

امیدوارم همه گم گشته مان را هر کجا که هست پیدا کنیم و آرام بگیریم یا اگر در آرامش هستیم اجازه بدهیم بقیه هم به آرامش برسند!

 

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۴
آیبک

پیش از این که نمونه‌ای از «سرکوب تمایلات جنسی زنان»، «به رسمیت نشناختن تمایلات جنسی زنان» یا «ترس از تمایلات جنسی زنان» در کتاب‌مقدس بیارم(بنا به وعده‌ای که داده بودم) لازمه که توضیح بدم کتاب مقدس یعنی کتاب پیروان چه دینی و شامل چه بخش‌هایی میشه. چون دیدم حتی بعضی از مترجمان پرکار Bible را در کمال تعجب انجیل ترجمه می‌کنند!

ببینین اسم کتاب مقدس یهودیان عهد قدیم (عهد عتیق) ه. پس تورات چیه؟ تورات شامل پنج سِفر (اسفار پنجگانه) میشه که بخش ابتدایی عهد قدیمه. مابقی عهد قدیم کتاب‌های متنوع دیگه‌ایه که هیچ کدوم از این‌ها از زبان موسی نیستند (یعنی یهودیان هم همچین ادعایی ندارند). مسیحیان علاوه بر عهد قدیم عهد جدید دارند. که باز هم اناجیل تنها بخشی از اون هستند و مابقی نامه‌های پولس رسول و ... است. به طور کلی اناجیل داستان زندگی عیسی هستند تا مرگ و رستاخیزش، و بخش محبوب من در کتاب مقدس.

فکر نمی‌کنم وبلاگ من خواننده یهودی یا مسیحی داشته باشه... در هر صورت نمیشه انکار کرد که عهد قدیم یک کتاب مردانه است. به این معنی که برای مردان و درباره مردان نوشته شده و به شدت مردسالارانه است. انحصارگرایی مردانه موقتا سایه‌اش را از سر اناجیل برمی‌داره اما متاسفانه دوباره از نامه‌های پولس شروع میشه، البته با شدت کمتری.

در دهه‌های اخیر پژوهش‌گران و الهیدانان فمنیست یهودی و مسیحی متوجه شدند که این سایه سنگین زن‌ستیزی در کتاب مقدس گاه حتی در ترجمه‌های سنتی شدت هم پیدا کرده! یعنی مترجمان از معادل‌هایی برای واژه‌های متن اصلی استفاده کردند که زنان را بیش‌تر نادیده می‌گیره یا اون‌ها را تحقیر می‌کنه یا مثلا معادلی انتخاب می‌کنه که نشون میده برای زنان حق داشتن تمایل جنسی قائل نیست :

بعد داستان نافرمانی و خوردن میوه ممنوعه خداوند مجازات آدم و حوا و مار را جداگانه اعلام می‌کنه. به حوا میگه " ... اشتیاق تو به شوهرت خواهد بود...". در متن عبری این واژه (اشتیاق) دقیقا اونیه که معادلش میشه «شهوت». همون طور که وقتی همین واژه برای مردان استفاده شده معادلش در ترجمه‌ها شهوت اومده. آیا مترجمان فکر می‌کردند زنان شهوت ندارند؟ یا نباید داشته باشند؟ در هر صورت اون قدر انکارش کردند که خیلی از خود زنان هم باور کردند. این مورد ساده نشون میده که پشت کنترل سکشوالیته زنان چه تاریخ سترگیه.

به نظرتون این موارد خیلی بی‌اهمیتن؟ به نظرتون ما مسائل مهم‌تری از سکشوالیته زنان داریم که بهش بپردازیم؟ باشه، شما برید به همون مسائل مهم‌تر بپردازید. من ترجیح میدم اینجا بمونم و با نظرگاه پژوهش‌گرانی آشنا بشم که از کنار جزئیات راحت نگذشتن و الان در جامعه‌ای دارن زندگی می‌کنند که زنان و مردان درش امنیت ذهنی و جسمی بیش‌تری از ما دارند.

این پست‌ها با یک خاطره ادامه خواهد داشت...

 

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۲۱:۳۲
آیبک