کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آیبک در اینستاگرام: aybaknevesht

۳ مطلب با موضوع «فرشته ها» ثبت شده است

درباره ربط و نسبت دین و معنویت خوردیم به اختلاف. پرسید تو معنویت را چطوری تعریف میکنی. یک چیزی سرهم کردم و گفتم. گفت من معنویت را در معنای خیلی وسیعتری تعریف میکنم. برای من آدم معنوی یعنی آدمی که اهل دو دو تا چهارتا کردن نیست. مثلا فلان شهر را شهر معنوی میدونند اما منی که میانشون زندگی کردم میگم مردم این شهر اهل معنویت نیستند. آدم معنوی برای بهره بردن از هنر هزینه میکنه. موسیقی خوب متاثرش میکنه. ارزش غیرمادی روابط انسانی را به سود مادی شخصی ترجیح میده و ... .

نمیدونم چقدر تونستم با این چند تا جمله چیزی که من از صحبتهای اون روز فهمیدم را منتقل کنم. خیلی ذهن خودم را مشغول کرد. بماند که با این تعریف نمره خوبی از معنویت نمیگیرم. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مرشد معنویترین آدمی بود که به زندگیم دیدم. اصلا به قولی مرزهای معنویت را جا به جا کرد این آدم! بعدش یکی از دوستانم که احساس میکنم حالا با این تعریف از معنویت بهتر میتونم درکش کنم. چون آدمهایی با این میزان از معنویت این قدر کماند که گاهی با کارها و محبتشون دستگاه رفتارسنج درونیت را که براساس نُرمها تنظیم شده مختل میکنند. فرشته اعظم هم تو همین مدت کوتاه نشون داده یکی از معنویترین آدمهایی که دیدم. بعد فکر کردم چه جالب! معنویترین آدمهای زندگی من نه تنها مذهبی حساب نمیشن که خداناباور هم هستند.

۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۸ ، ۲۰:۰۶
آیبک

من به فرشتهها باور دارم، چون زندگیم پر از فرشته است. همین امروز به یکیشون بعد یک آشنایی دو ماهه موقع خداحافظی گفتم تو نمیدونی در حق من چی کار کردی و تمام راه برگشت به این فکر کردم که به شکرانهی حضور این آدمها در زندگیم باید چی کار کنم. هفته‌ی بعد هم میرم دیدن یکی دیگه از این فرشتهها و خیلی نگران اینم که از خودم ناامیدش کنم. من هیچی ندارم که به نشانهی لیاقت رو کنم و بگم این در عوض فلان بهم داده شده یا بخوام که بهم داده بشه. میخوام روزگار باز هم بهم لطف کنه، این بار هم شایستگی را شرط نگذاره و معجزهوار تکههای جورچین را جوری بچینه که من پیش فرشته سربلند بشم، وگرنه خودم چیزی برای عرضه ندارم.

۰ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۸ ، ۲۱:۳۷
آیبک

 

روز بعد اینکه مرشد را سپردیم به خاک، تازه عزاداریم برای خودم شروع شد. فقط دو نفر بودند که می دانستند با مرگ مرشد چه بلایی سر من آمد. یکی خواهرم که با چشم هایی که تلاش می کرد وحشتش را پنهان کند می پرسید "حالا می خوای چی کار کنی؟" و یکی هم سوگلی.

پیش سوگلی بودم. روی مبل نشسته بودم با احساس یک چیزی مثل سنگ لحد روی سینه ام. سوگلی نشست پای مبل و گفت آیبک وقتی من می خواستم از امیر جدا بشم تو تنها کسی بودی که پا به پای من به امیر بد و بیراه نمی گفتی و خوبی هاش را بهم یادآوری می کردی. اومدم تو این خونه و غمگین از اینکه دارم وسط بیابان زندگی می کنم اما تو به محض ورود فقط نقاط مثبت خونه را دیدی. تو همیشه به چشم من آدمی بودی که تو هر چیزی خوبی و زیبایی پیدا می کنی. حالا خودت بگرد خیر این اتفاق را پیدا کن.

متوجه شدم تو این مدت هم طبق عادت ذهنیم داشتم همین کار را می کردم. حالا بماند که من در آن حال و روزم چه خیرهایی می دیدم! هر چه که بود در تاریکی و سرمای فکرهای منفی بهم پیچیده مثل روشن شدن چند ثانیه ای کبریت بود.مثل یک لحظه به سطح آب آمدن و نفس گرفتن تا لحظه بعد که باز فرو می رفتم.  قرار بود چیزی که من را نکشد قوی ترم کند. پس فقط باید زنده می ماندم.

به عنوان اولین قدم تمام کانال ها و گروه هایی را که امکان داشت دری باشند برای شنیدن خبرهای بد ترک کردم. تو اینستاگرام علاوه بر این حذف ها، هر وقت فرصتی پیش می آمد تو صفحه آدم های مثبت و پرانرژی و انگیزه ای که می شناختم می گشتم. کتاب های صوتی از نوع "راز شادکامی و کامیابی" (همین ها که احتمالا شما بهشان می گویید روان شناسی زرد) دانلود کردم و صبحم را با این ها و یک ویدئو پرانرژی از یوتیوب شروع می کردم. شب هم با صدای الن واتس یا ذکرهای محبوبم می خوابیدم. به خانه هم که رسیدم اولین کاری که کردم این بود که اتاقم را که از زمان خبر بیماری مرشد نظافت نشده بود تمیز کردم. باید از هر قدم کوچکی برای اینکه به خودم بقبولانم که همه چیز مرتب است استفاده می کردم. صبح روز بعد هم رفتم کلاس یوگا ثبت نام کردم.

آیا این کارها حالم را خوب کردند؟ نه. اما راه را برای ورود فرشته ها به زندگیم باز کردند. مثل کلاس یوگا که تشکیل نشد اما باعث شد با یک فرشته ملاقات کنم. این اولین و آخرین فرشته این روزهام نبود. مثلا سر سلسله این فرشته ها و اونی که بالاخره آمد سنگ لحد را از رو سینه ام برداشت... نباید فعلا زیاد ازش بنویسم. نمی توانم نشانش بدهم. ممکن است از لای انگشت هام پر بزند. فقط ایمیل آخرش را برای خواهرم فرستادم و گفتم ببین، روح مرشد درش حلول کرده :) دیگه نگران من نباش.

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۶
آیبک