کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آخرین مطالب

۱۶ مطلب با موضوع «من و مرشد» ثبت شده است

مرگ هر زمانی سراغ مرشد میآمد زود بود و آه و افسوس همراه داشت اما مرگ پیش از 60 سالگی آن هم برای وجود نازنینی مثل مرشد با آن همه برنامه و پروژه خیلی خیلی زود بود. دردهایش قدیمی و از زمان شکنجههایش در زندان بودند. مرشد بیهیچ کینهای مرد و شکنجهگرهایش هنوز زندهاند. چیزی که بیش از همه قلبم را مچاله میکند یادآوری ناکامیهای مرشد است. مرشد تمام عمر جنگید و همیشه خیانت دید و تنها گذاشته شد و از عشق و خلوصش سواستفاده شد.

چند روز پیش خبردار شدم که ناشرِ مهمترین کتاب مرشد، که وقتی زنده بود خیلی آزارش داده بود، در اولین چاپ کتاب در امانت خیانت کرده، و باز چیزی درونم شکست. آه خدای من ناکامیهای مرشد حتی بعد مرگش هم ادامه دارد! ناشر کاری کرده که همه ما مردم این سرزمین با امثال مرشد میکنیم: نخبه کشی و مرده خوری...

توی این مدت بعد مرگ مرشد هر زمان ازش چیزی پرسیدم مثل زمانی که زنده بود جواب گرفتم. دو شب پیش با حالی نزار پرسیدم چرا این بلاها سرت آمد و چرا باید این قدر زود میرفتی؟ صبح روز بعد محبوب‌ترین شاگردش من را محرم دانست و شبه وصیت نامهای را که برایش نوشته بود بهم داد تا بخوانم... از دیدن بزرگی روحش بی اغراق به زمینی بودنش شک کردم و جوابم را هم گرفتم: ما لیاقت داشتنش را نداشتیم.


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۷ ، ۲۱:۲۴
آیبک
فکر کردم اسم واقعی مرشد را بنویسم تا خودتان جست و جو کنید و درباره اش بخونید ولی بعد فکر کردم هیچ سایت خبری یا مجله ای نمی تونه درست و کامل معرفیش کنه. با مرشد باید زندگی می کردی. دلم می خواست در جواب پیام های تسلیتی که دریافت می کردم بگم به خودتان هم تسلیت بگید. شما هم صاحب عزا هستید و نمی دونید، چون مرشد داشت برای همه ما می جنگید. 
برای اولین بار به خودم حق دادم غمم را بزرگ بدونم و برایش گریه کنم، بدون اینکه از به یاد آوردن هیچ دردی در هیچ کجای این دنیا شرمنده باشم. مرشد اولین عزیزی بود که از دست دادم، اولین مواجهه واقعی من با از دست دادن.
روز قبل خاکسپاری به این فکر می کردم که کی دوباره می خندم؟ کی دوباره از خوردن چیزی لذت می برم؟ کی... به قول مامان خاک مرده سرده. خیلی زود دوباره خندیدم، خیلی زود دوباره به کیفیت غذایی که می خوردم فکر کردم و... اما ازون روز تا حالا زندگیم تشکیل شده از لحظه هایی که در فراموشی می گذرند و لحظه هایی که به یاد میارم مرشد دیگه نیست و حفره ای تو دلم آروم عمق پیدا می کنه.
مرگ مرشد برای من تجربه خیلی از اولین ها بود. مرگ مرشد منو کوبید به صخره های واقعیت و هنوز گیجم ازین ضربه. 
به ذهنتان می یاد که این غم هم می گذره؟ نه، فقط اون لحظه های فراموشی طولانی تر میشه اما اون حفره عمیق تر چون هر بار بیش تر می فهمم مرشد کجاهای زندگیم بود و حالا نیست، کجا پشتوانه ام بود و حالا نیست، کجا نداشته هامو جبران می کرد و حالا نیست...

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۷
آیبک

مرشد تمام کرد...

و من مثل برگی جدا شده از شاخه تا ابد سرگردان

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۹
آیبک

حال مرشد اصلا خوب نیست. هر بار گوشیم به صدا درمیاد تمام وجودم پر از ترس و اضطراب میشه. انگار دارم خواب می بینم. مسیر دو سال آینده امو به نفس هاش گره زده بودم. نفس هایی که الان به سختی بالا میاد.

به امید روزی که دور نیست و میام خبر سلامتیشو اینجا بهتون میدم.

۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۸
آیبک

مرشد تعریف می کند که مادربزرگ مادری خیلی فقیری داشته که در روستایی تنها زندگی می کرده. این زن در کمال تعجب خواندن و نوشتن می دانست و برای مرشد همیشه سوال بود که چه طور در خانه ای که به زحمت نان خشک پیدا می شود مادر بزرگش این همه کتاب دارد، تا این که می فهمد که سال ها پیش وقتی انقلاب مشروطه شکست می خورد و علما و روشنفکران متفرق می شوند، عده ای به این روستا و منطقه پناه می آورند و از حضور آن ها افرادی مثل مادربزرگش فرصت رشد و سوادآموزی پیدا می کنند. داستان به این جا ختم نمی شود. مادر مرشد در کودکی و با مردی از منطقه ای دیگر ازدواج می کند و هیچ وقت هم خواندن و نوشتن یاد نمی گیرد اما از آن جایی که تربیت یافته ی مادری بود که ارزش علم آموزی را در او نهادینه کرده بود (شاید بدون ان که حتی خودش هم بداند چرا) برای تحصیل بچه ها و نوه هایش هر کاری که می تواند می کند. از فرستادن پنهانی دخترهایش به مدرسه بگیر تا پرداخت هزینه ی تحصیل نوه هایش. در واقع مرشد و خواهرها و برادرهایش(که با شناختی که از بعضی هایشان دارم شخصیتی به مراتب جالب تر و تاثیرگذارتر از مرشد دارند) حاصل جنبشی روشنگر هستند که در زمان خودش به ظاهر شکست خورد. مرشد که خودش را ثمره ی عرق ریزان روح چندین نسل می داند تلاش می کند سهمش را ادا کند و امانت را به نسل بعد بسپرد  و مغلوب حرف های تکراری که بیش تر از "ناامیدی" در "تنبلی" و توجیه "بی عملی" ریشه دارند نمی شود. مرشد می داند که تلاش هایش یادگاریست که در این گنبد دوار می ماند.

۶ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۸
آیبک

مرشد خونم آمده پایین. امروز داشتم بهش فکر می کردم که ناگهان در یک حالت کشف و شهودی بالاخره فهمیدم چرا من این قدر خودم را مدیون این آدم می دانم. نه به این خاطر که به دانسته هایم اضافه کرده، نه به این خاطر که خیال می کنم همه چیزدان است و هر چه می گوید عین حقیقت است، نه حتی به این خاطر که با یادآوری بعضی حرف هایش از سقوط به ورطه ی بی انگیزگی و غم نجات پیدا می کنم. بلکه فقط به این خاطر که:

مرشد من را آورد توی باغ.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۲۹
آیبک
 میزبان: چرا پروینو نیاوردی؟
مرشد: پروین بقچه نیست که من بیارمش. بخواد میاد.

می شود عاشق این آدم نباشم؟ آدمی که می تواند یکی از مهم ترین اندیشه ها و اصول تاریخ فمنیسم را فقط در یک جمله خلاصه کند.
۷ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۳۱
آیبک


داره تو آشپزخونه چایی دم می کنه. کنار پنجره ایستادم، به ابرهای ضخیم تیره نگاه می کنم و احتمال بارش تا یک ساعت آینده را تخمین می زنم.

صداش از میان تلق و جیرینگ ظرف ها میاد (غیر از نوشتن هر کار دیگه ای را به شلخته ترین طرز ممکن انجام می ده): "دیدی میرن یک پیرمردی رو که عمر نوح داره از تو یک دهات پیدا می کنن و باهاش مصاحبه می کنن؟ طرف میگه من صد و بیست ساله از این دهات بیرون نیومدم و فقط انگور خوردم و... . این اصلا زندگی نکرده. فقط مثل یک گیاه زنده بوده".

دارم حساب می کنم با این معیار چند روز زندگی کردم.


*البته مرشد با این مثال داشت نکته ی درس اون روز را روشن می کرد. وگرنه تا حالا ندیدم شیوه ی زندگیش را به کسی دیکته کنه.

۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۸:۴۲
آیبک
این روزها گاهی برای این که مداح ها نفسی تازه کنند سخنرانی میاد و از پیام های عاشورا می گه و معمولا...نه!...همیشه این بازاری ها هستند که هدف هشدار، نصیحت، نقد و اتهام قرار می گیرند، که از فردا صبح نرید کرکره ی مغازه ها رو بدید بالا و از نو مال مردم بخورید و گول بزنید و کلاه بزارید سر هم. انگار تو بقیه اصناف همه قدیسن یا امکان مال مردم خوری ندارند.
یک روز مرشد به همایشی در یک دانشگاه با موضوع فساد اقتصادی و اختلاس و این ها دعوت شد. وقتی نوبت سخنرانیش رسید صحبت هاشو با این مضمون شروع و به پایان برد:جمع کنین بابا!! کسی مشروعیت نقد این نظام فاسد رو داره که خودش بخشی ازین نظام نباشه. دانشگاه اصلی ترین منبع فساده. شمایی که در مقام استاد راهنما و مشاور هیچ کاری برای دانشجوت انجام نمی دی، شمایی که نتیجه ی زحمات دانشجوهات رو به اسم خودت می زنی، شمایی که از دولت بودجه پژوهشی میلیونی می گیری و هیچ گهی نمی خوری، شما که دیر میای و زود میری و وقت کلاس  رو با چرندیاتت تلف می کنی، شما که در دانشجوهات انگیزه رو می کشی، شما که با باندبازی وارد دانشگاه شدی و با زیرآب زنی تو جایگاهت موندی، شما که از حق نابه جای هیئت علمیت استفاده می کنی و بچه ات رو از دانشگاه داغوزآباد میاری نامدارترین دانشگاه ها، شمایی که... با چه رویی درباره ی علل و چگونگی و کوفت و زهرمار "فساد" مقاله ارائه میدی و سخنرانی می کنی؟!!

۳۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۴ ، ۲۰:۳۸
آیبک

فقط مرشد می تونه جوری از بدبختی هاش بگه که با خودت فکر کنی کاش جاش بودی.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۴ ، ۰۲:۲۰
آیبک