کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

محبوب ترین مطالب
پیوندها

۱۲ مطلب با موضوع «من و مرشد» ثبت شده است

مرشد تعریف می کند که مادربزرگ مادری خیلی فقیری داشته که در روستایی تنها زندگی می کرده. این زن در کمال تعجب خواندن و نوشتن می دانست و برای مرشد همیشه سوال بود که چه طور در خانه ای که به زحمت نان خشک پیدا می شود مادر بزرگش این همه کتاب دارد، تا این که می فهمد که سال ها پیش وقتی انقلاب مشروطه شکست می خورد و علما و روشنفکران متفرق می شوند، عده ای به این روستا و منطقه پناه می آورند و از حضور آن ها افرادی مثل مادربزرگش فرصت رشد و سوادآموزی پیدا می کنند. داستان به این جا ختم نمی شود. مادر مرشد در کودکی و با مردی از منطقه ای دیگر ازدواج می کند و هیچ وقت هم خواندن و نوشتن یاد نمی گیرد اما از آن جایی که تربیت یافته ی مادری بود که ارزش علم آموزی را در او نهادینه کرده بود (شاید بدون ان که حتی خودش هم بداند چرا) برای تحصیل بچه ها و نوه هایش هر کاری که می تواند می کند. از فرستادن پنهانی دخترهایش به مدرسه بگیر تا پرداخت هزینه ی تحصیل نوه هایش. در واقع مرشد و خواهرها و برادرهایش(که با شناختی که از بعضی هایشان دارم شخصیتی به مراتب جالب تر و تاثیرگذارتر از مرشد دارند) حاصل جنبشی روشنگر هستند که در زمان خودش به ظاهر شکست خورد. مرشد که خودش را ثمره ی عرق ریزان روح چندین نسل می داند تلاش می کند سهمش را ادا کند و امانت را به نسل بعد بسپرد  و مغلوب حرف های تکراری که بیش تر از "ناامیدی" در "تنبلی" و توجیه "بی عملی" ریشه دارند نمی شود. مرشد می داند که تلاش هایش یادگاریست که در این گنبد دوار می ماند.

۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۸
آیبک

مرشد خونم آمده پایین. امروز داشتم بهش فکر می کردم که ناگهان در یک حالت کشف و شهودی بالاخره فهمیدم چرا من این قدر خودم را مدیون این آدم می دانم. نه به این خاطر که به دانسته هایم اضافه کرده، نه به این خاطر که خیال می کنم همه چیزدان است و هر چه می گوید عین حقیقت است، نه حتی به این خاطر که با یادآوری بعضی حرف هایش از سقوط به ورطه ی بی انگیزگی و غم نجات پیدا می کنم. بلکه فقط به این خاطر که:

مرشد من را آورد توی باغ.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۲۹
آیبک
 میزبان: چرا پروینو نیاوردی؟
مرشد: پروین بقچه نیست که من بیارمش. بخواد میاد.

می شود عاشق این آدم نباشم؟ آدمی که می تواند یکی از مهم ترین اندیشه ها و اصول تاریخ فمنیسم را فقط در یک جمله خلاصه کند.
۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۳۱
آیبک


داره تو آشپزخونه چایی دم می کنه. کنار پنجره ایستادم، به ابرهای ضخیم تیره نگاه می کنم و احتمال بارش تا یک ساعت آینده را تخمین می زنم.

صداش از میان تلق و جیرینگ ظرف ها میاد (غیر از نوشتن هر کار دیگه ای را به شلخته ترین طرز ممکن انجام می ده): "دیدی میرن یک پیرمردی رو که عمر نوح داره از تو یک دهات پیدا می کنن و باهاش مصاحبه می کنن؟ طرف میگه من صد و بیست ساله از این دهات بیرون نیومدم و فقط انگور خوردم و... . این اصلا زندگی نکرده. فقط مثل یک گیاه زنده بوده".

دارم حساب می کنم با این معیار چند روز زندگی کردم.


*البته مرشد با این مثال داشت نکته ی درس اون روز را روشن می کرد. وگرنه تا حالا ندیدم شیوه ی زندگیش را به کسی دیکته کنه.

۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۸:۴۲
آیبک
این روزها گاهی برای این که مداح ها نفسی تازه کنند سخنرانی میاد و از پیام های عاشورا می گه و معمولا...نه!...همیشه این بازاری ها هستند که هدف هشدار، نصیحت، نقد و اتهام قرار می گیرند، که از فردا صبح نرید کرکره ی مغازه ها رو بدید بالا و از نو مال مردم بخورید و گول بزنید و کلاه بزارید سر هم. انگار تو بقیه اصناف همه قدیسن یا امکان مال مردم خوری ندارند.
یک روز مرشد به همایشی در یک دانشگاه با موضوع فساد اقتصادی و اختلاس و این ها دعوت شد. وقتی نوبت سخنرانیش رسید صحبت هاشو با این مضمون شروع و به پایان برد:جمع کنین بابا!! کسی مشروعیت نقد این نظام فاسد رو داره که خودش بخشی ازین نظام نباشه. دانشگاه اصلی ترین منبع فساده. شمایی که در مقام استاد راهنما و مشاور هیچ کاری برای دانشجوت انجام نمی دی، شمایی که نتیجه ی زحمات دانشجوهات رو به اسم خودت می زنی، شمایی که از دولت بودجه پژوهشی میلیونی می گیری و هیچ گهی نمی خوری، شما که دیر میای و زود میری و وقت کلاس  رو با چرندیاتت تلف می کنی، شما که در دانشجوهات انگیزه رو می کشی، شما که با باندبازی وارد دانشگاه شدی و با زیرآب زنی تو جایگاهت موندی، شما که از حق نابه جای هیئت علمیت استفاده می کنی و بچه ات رو از دانشگاه داغوزآباد میاری نامدارترین دانشگاه ها، شمایی که... با چه رویی درباره ی علل و چگونگی و کوفت و زهرمار "فساد" مقاله ارائه میدی و سخنرانی می کنی؟!!

۳۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۴ ، ۲۰:۳۸
آیبک

فقط مرشد می تونه جوری از بدبختی هاش بگه که با خودت فکر کنی کاش جاش بودی.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۴ ، ۰۲:۲۰
آیبک

نویسنده ها، مترجم ها و مدرس ها همه یک یا چند واژه ی محبوب یا تکیه کلام دارن. مثلا ما یک استادی داشتیم که نود درصد جملاتش با "گویی" شروع می شد یکی دیگه بود اصلا انگار با عبارت "به مثابه ی" عشقبازی می کرد. نویسنده ای میشناسم که به گمان من "تناوردگی" واژه ی محبوبشه. تکیه کلام مرشد ما هم "گه" هست :|

حالا از وقتی تکالیفم رو فرستادم جرءت نمی کنم ایمیلمو باز کنم. می ترسم در جواب ایمیل مشق هام که این بار خیلی حساس بود و ارزیابی مرشد واسم مهم، نوشته باشه:

بسیار گه بود. دوستدارت مرشد

۱۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۰
آیبک

مرشد همیشه نگران ازدواج شاگردان مجردشه. برای ازدواج شاگردانش شرایط و ویژگی های خاصی در نظر داره که اگه محقق نشه کلا اون مورد را تباه شده می بینه. برای همین گاهی تلاش می کنه که بین شاگردانش وصلت ایجاد کنه تا یک جورهایی نسل بعد را هم ساخته باشه! یک بار هم وقتی از سوگلی شنیده بود من دوست پسر دارم گفته بود وقتی ما خودمون این جا پسر داریم چرا رفته با یکی اون بیرون دوست شده؟!(همون دیدگاه تو فامیل دختر داریم، چرا غریبه)

مرشد این بار خسته از روش بیهوده ی زیر زبان کشی مستقیم ازم پرسید: تو نمی خوای ازدواج کنی؟

من: مورد مناسب پیدا نشده (مشغول کردن خود با دسته ی کیف به نشانه ی شرم و حیا)

مرشد: خب من بین شاگردام پسرهایی رو دارم که حداقل های ازدواج رو دارن اما اون ها هم مورد مناسب پیدا نکردن. می خوای با هم آشناتون کنم؟

من: ههه هههه هه (اوا خدا نکشتت مرشد! خب من روم نمی شه بگم آره)

مرشد: معیارهات چیه؟

من: ...


کلاس های مرشد با شاگردان قدیمیش جشنواره ی پسرهای جذابه. من فقط دو بار شانس حضور در این جمع را پیدا کردم و هر بار از غلظت تستوسترون در فضا نفسم بالا نمی اومد.

حالا تا می خوام یک صفحه کتاب بخونم یاد سیبیل احسان می افتم. ورق می زنم ته ریش علیرضا میاد جلو چشم. می خوام کارنوشتم را شروع کنم چشم های بهنام تمرکزم را بهم می زنه، ازون طرف بازوهای مهران...  یعنی خدا بگم چی کارت نکنه مرشد! داشتم زندگی می کردم، شاگرد منظمت بودم، ببین با من چی کار کردی؟! آخر هم می دونم دست منو تو دست هیچ کدوم از این ها نمی گذاری.

۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۳:۰۲
آیبک

مرشد وقتی می خواد پوز یک گنده لاتی را به خاک بماله این جور رجز می خونه که " من بچه کف خیابونم، من زیر اعدام بودم!!".

من هم در موارد مشابه می گم "من بچه خوابگاهم". اگه طرف باز هم شاخ بازی دراره اضافه می کنم"چند ماه هم تو یک اتاق ده نفره تو پانسیون زندگی کردم!"

یکی از راه های موثر در شناختن آدم ها همینه که ببینی به کدام بخش از زندگیشان مفتخرن و کدام قسمت را برجسته می کنن. به نتایج خیلی مهمی می رسی، اگه اهل تفکر باشی.

۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۴ ، ۰۴:۰۶
آیبک

سال ها پیش مرشد دوستی داشت که همیشه ی خدا داشت از نگرانی بابت سوراخ لایه ی ازون  پس می افتاد یا از عصبانیت بابت شیوع مصرف گرایی گلوله ی آتیش بود. تا این که یک روز مرشد ازش پرسید تو تا حالا با زنی خوابیدی؟ (اصلا این مرشد خدای پرسش های کلیدی و بزن به هدفه!) و او بغضش ترکید و گفت نههه. مرشد برایش شرایط لازم را فراهم کرد و ازین پس دیگر نه لایه ی ازون سوراخ بود و نه مصرف گرایی بیداد می کرد.

حالا گاهی من هم به پست هام نگاهی میندازم و  با خودم میگم این گیر دادن به سر تا پای عالم هم نشات گرفته از کمپلکس هایی شخصی نیست؟

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۲
آیبک