کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آیبک در اینستاگرام: aybaknevesht

۲۱ مطلب با موضوع «من و مرشد» ثبت شده است

شنیدید که اینستاگرام تصمیم گرفته تبلیغات لاغری و زیبایی را محدود کنه و این طرفداران کارزار «نگاه مثبت به بدن» را خوشحال کرده؟

قبلا فقط مجذوب بدن و صورت مدلها و بازیگرها تو مجلههای مد و فیلمهای هالیوودی میشدیم اما امروز کافیه حساب اینستاگرامت را باز کنی تا بهت القا بشه حتی بین بچه محلهات هم بیریختترینی. حسابهای کاربری مربوط به جراحیهای زیبایی و رژیمهای معجزهآسا که پر شدن کیسهشان بسته به اینه که ما حس خوبی به بدنمان نداشته باشیم، دارند حسابی از این ظرفیت ایجاد شده استفاده میکنند.  در کنار این همه مدلهای نوظهور و تبلیغات زیبایی یک عده هم دارند با body-shaming مبارزه میکنند و تلاش میکنند نگاه مثبت به بدن را ترویج کنند. تا اونجایی که من دیدم بین صفحات فارسیزبان فقط چند تا حساب پربازدید که عمدهی موضوعاتشان فمنیستیه دربارهی body-shaming هم مطلب میگذارند. معمولا هم به خاطر پیشفرضهای منفی که درباره فمنیستها وجود داره خیلیها متوجه اصل حرفشان نمیشن. مثلا یک پیشفرض جهانی اینه که فمنیستها یک عده زن ترشیدهی زشت پشمالو هستند که چون هیچ مردی نگاهشون نمیکنه میخوان اهمیت دادن به ظاهر را ضدارزش جلوه بدن تا از این راه خودشون را از عقدهی حقارت نجات بدن  :))

همون اوایل آشنایی من و مرشد قرار شد مقالهای دربارهی بدن بنویسم. یکی از پیشفرضهای فرعی ما این بود که مثلا این زهدی که بین راهبان مسیحی میبینیم (منظورم بیشتر تو سدههای میانه است) و داستانهایی که از تحقیر بدن و بیتوجهی و  گاهی آسیب رساندن اونها به بدنهاشون میشنویم، ریشه در هستیشناسی یونان باستان (اون هم از افلاطون به بعد) دارند. بعدِ کمی تحقیق برگشتم پیش مرشد و گفتم یونانیها که اتفاقا خیلی به بدنهاشون اهمیت میدادند. داشتن بدن ورزیده و عضلات بزرگ واسشون ارزش بوده، فعالیتها و آموزشهای جسمانی برای داشتن بدنی زیبا جزئی از برنامههای آموزشی فرزندان طبقات بالای اجتماع بوده. این که با پیشفرض «سرکوب بدن» در یونان باستان مغایرت داره. مرشد فقط گفت اتفاقا و دقیقا همون هم یعنی سرکوب بدن و دوزاریم افتاد.

هر توجه به بدنی اهمیت دادن به بدن نیست. این که برای سلامت روانی و جسمانیت ورزش یا حمام کنی یک چیزه، این که ورزش کنی تا به یک شکل خاص درش بیاری یا جوری نسبت به موهای بدنت وسواس پیدا کنی که انگار نباید کسی از وجودشان باخبر بشه، یک چیز دیگه. این که بدنت را سرمایه ات بدونی و به سالم بودن غذات اهمیت بدی یک چیزه، این که غذا خوردن بشه واست عامل عذاب وجدان یک چیز دیگه. این که باور کنی فلان فرم و اندازه یعنی زیبایی و بدون توجه به تفاوتهای بدنیِ ناشی از ژنتیک و محیط و سبک فردی زندگی بخوای به زور به یک شکل درش بیاری یعنی داری سرکوبش میکنی. مثل مادر و پدری که نمیخوان بچهاشون را با ویژگیها و استعدادهای خاص خودش بپذیرند و به زور میخوان اونو براساس معیارها و ارزشهای القا شدهی اجتماع تبدیل کنند به یک آدم مورد تایید اکثریت و برای این منظور ویژگیهای منحصر به فرد و از همه مهمتر شادابی و اعتماد به نفس بچه را هر روز بیشتر سرکوب میکنند.

فکر می کنی مثلا فلان زاهد مسیحی خیلی احمق بود که برای نزدیکتر شدن به خدا ماهها حمام نمیرفت؟ نه بیشتر از من و تویی که با پیروی از استاندارهای تحمیلی بدنمان را به زحمت میندازیم. اونا لااقل برای خدا این کارو میکردند!

۱۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۸ ، ۲۰:۵۰
آیبک

 

مرشد مَرد بود. من فقط آخر هفتهها و روزهای تعطیل رسمی می‌تونستم ببینمش. دو تا دوست وکیل داشت که تو طبقهی 13ام از یک ساختمان 15 طبقه یک واحد به عنوان دفتر کارشان داشتند. مرشد هم اونجا یک فضایی برای ملاقاتها و تشکیل کلاسهاش داشت. من هم معمولا همون جا میرفتم دیدنش. فکر کنم تمام اون واحدها شرکت و دفتر کار بودند. برای همین روزهای تعطیل هیچ رفت و آمدی نبود و ساختمان تو سکوت محض بود. یک تعطیلاتی بود مثل صبح روز تاسوعا یا عاشورا که نه تنها تو ساختمان هیچ خبری نبود که تا شعاع چند کیلومتری هم جنبندهای دیده نمیشد. تو این چند سال آشنایی که بیشتر ملاقات‌های ما تو همچین شرایطی بود هیچ وقت حتی برای لحظهای من احساس ناامنی نکردم. چند ساعتی معمولا دیدارمان طول میکشید و من از همان ورود شال و مانتوم را درمیاوردم و هیچ وقت هیچ نگاهی نبود که معذبم کنه. مرشد ذرهای باورهای مذهبی نداشت. قائل به ممنوعیت روابط خارج از ازدواج هم نبود. مسائل جنسی هم واسش تابو نبود. فقط انسانی بود که زن را چیزی که باهاش نیازهایش را ارضا کنه نمیدید و فکر نمیکرد وقتی زن و مرد توی یک اتاق تنها هستند طبیعیه که یک اتفاقی بیفته!

حالا اینها را نگفتم که بعد بگم چقدر ازش سپاسگزارم که هیچ وقت به حریم جسمی و روحیم تجاوز نکرد. من بابت خیلی چیزها ازش ممنونم و مدیونشم اما این یکی جز اون‌ها نیست. احترام به حریم شخصی من وظیفهاش بود. هر رفتاری غیر این اسمش تجاوز بود. این رفتاری بود که از هر انسانی انتظار میره.

۱۲ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۵۱
آیبک

 

یک سال پیش، صبح روز 31 تیر ماه مرشد رفت.

آخرین بار سه ماه قبل فوتش رفته بودم دیدنش. آره، روزهای بیماریش پیشش نبودم. شهر دیگهای بودم و دو تا از شاگردهای خیلی نزدیکش گفته بودند که دکتر تمایل نداره کسی تو اون وضعیت ببیندش. من هم خواستم به حریمش احترام بگذارم. فکر نمیکردم دیدار بعدیمان بشه وقتی که دارند میگذارنش توی قبر و مادر پیرش برای آخرین بار کفن را از روی صورتش کنار میزنه.

همیشه اینقدر دیدارمان به تاخیر میافتاد که حسابی دلتنگش میشدم. دلم میخواست وقتی میبینمش بغلش کنم و ببوسمش اما هیچ وقت تمایلم را اجرایی نمیکردم، چون همیشه تو نشان دادن احساساتم ضعف داشتم. اما آخرین بار که پیش از فوت دیدمش بالاخره دست انداختم دور گردنش و بوسیدمش و حالا چقدر از این که آخرین فرصتم را از دست ندادم راضیام. رفته بود خانهی جدیدش. خانهاش مثل چند تا اتاق زیرزمینی بود. همخانههایش دو تا دختر جوان بودند. صبح بود و برایمان میز صبحانه چیدند و من که مثل همهی شاگردهای مرشد عادت داشتم خودم برم آشپزخانه و چایی آماده کنم یا میوههایی که خریده بودم را بشورم، از نشستن پشت میز آماده و رفت و آمد دختر معذب شده بودم.

اول دربارهی این حرف زدیم که تو این مدت چه کارهایی کردم و بعد این که قرار است در آینده چی کارهایی با هم انجام بدهیم. برایم توضیح داد و کمی از سختیاش ترسیدم. روبهرویم روی صندلی که از مبل من بلندتر بود، نشسته بود، به سمتم خم شد و گفت یک کمی سخته اما تو میتونی، با شناختی که ازت دارم تو میتونی. هنوزم از یادآوری این حرفش، لحن و حالت چهرهاش دلم قرص و محکم میشه.

لحظات آخر پشت میز نشسته بود و منم آماده بودم که برم اما دلم کنده نمیشد. داشتم برایش تعریف میکردم که یک آقایی بهم پیشنهاد همکاری داده برای یک پروژهی پژوهشی. اما هنوز هیچی نشده نگاهش به من از بالاست. می خواهد نظراتش را بهم تحمیل کنه، اون هم چه نظرات متحجرانهای. گفتم تصمیم گرفتم پیشنهادش را رد کنم، همکاری با همچین آدمی فقط حرص خوردنه. گفت نه رد نکن. تمرین صبر و طاقته. با دیدگاه این قشر هم آشنا میشی... . با خودم گفتم این فقط از تو برمیاد که با همه جور آدم میسازی و میتونی با زبان خودشان باهاشون حرف بزنی و در آخر مجبور میشن بهت احترام بگذارند.

این آخرین توصیهی مرشد بود به من.

 

دو نفر به پست قبلی نمره منفی دادن. ناراحت اند که من اومدم اینستاگرام :))

۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۳۱ تیر ۹۸ ، ۱۷:۱۷
آیبک

-          از دستش کلافه شدن. هر روز جنگ و دعوا دارن. بهشون گفتم خب این نیروی جنسیش زیاده. شما هم از بچگی نشوندینش پیانو تمرین کنه. پیانو تمرکز بالایی می خواد. اینو باید می فرستادین ورزش هایی مثل فوتبال. حالا هم دیگه از پسش برنمیاین. کار خودشو می کنه اما شما نباید ترکش کنین، نباید دست از حمایتش بردارید، وگرنه چند وقت دیگه زیر پل پیداش می کنین.

به این فکر می کردم که اگه از خانواده ها درباره ی چرایی ممنوعیت روابط قبل ازدواج بپرسی از امکان آسیب های عاطفی و روانی و جسمی به فرد و جامعه میگن. توضیح میدن که شرع هم برای این ممنوعیتی که وضع کرده دلایل عقلانی داره. اما چطوره که وقتی فرزندشون وارد این روابط میشه با طرد کردنش و محروم کردنش از حمایت هاشون دقیقا این آسیب ها رو هم برای فرزندشون و هم برای جامعه چند برابر می کنند.

انگار نه فقط در این مورد در خیلی موارد دیگه هم همین طوره. یعنی فکر می کنیم هدف اجرا و پایبندی به همین باید و نبایدهاست و فراموش می کنیم که هدف چیز دیگه ای بوده که این باید و نبایدها به خاطرش وضع شده.

۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۸ ، ۲۳:۴۱
آیبک

کلیپی تو گروهها با عنوان «بازار فروش زنان» دست به دست می گرده. در فضایی مثل نمایشگاه، زن‌هایی در اتاقکهای شیشهای استوانهای با برچسبهای قیمت به دستهایشان ایستادند و مردم هم میان اتاقکها میگردند. در یکی از گروهها خانمی با دیدن این کلیپ فریاد وا اسفا سر داده بود که بردگی مدرن و آهای بیاید ببینید در این غرب لجن که سنگش را به سینه میزنین چه بلایی داره سر زنها میاد و...!! با یک جستوجوی ساده متوجه شدم که در واقع این کلیپ درباره کمپین ضد قاچاق زنان و کودکان به نام “Women to Go” در اسرائیل هست. هدف این کمپین اینه که به طور نمادین خرید و فروش و بردگی جنسی زنان و کودکان را که به طور زیرزمینی همه جا جریان دارد برای عموم به نمایش بگذاره تا با آگاهسازی به پایان دادن به این جنایت کمک کند.

مرشد همیشه میگفت سردر دفتر و کلاسهای من نوشته "هر که در این سرا در آید نانش دهید و از ایمانش نپرسید" و در عمل هم واقعا همین بود. از همه جور آدم شاگرد داشت: حزباللهی، بهایی، لائیک و... . اما یک حرفی را به همه ما میزد :" هر چی میخواهید باشید اما (به خاطر وابستگیهای حزبی و اعتقادی و ...)هیچ وقت خاک رو حقیقت نپاشید".

تو اون گروه در جواب اون خانم خیلی مسلمان گفتم بردگی یعنی کودکهمسری که تو کشور ما داره به شکل قانونی و علنی اجرا میشه. به پشتوانه ملتی که صلاح نمیداند در این مورد فریاد وا اسفا سر بدهد و سکوت می کند.

بیایید خاک رو حقیقت نپاشیم. این حقیقت که در همین اسرائیل، فمنیستها این اجازه، اختیار و قدرت را دارند که همچین کمپینی راه بندازند. در حالی که در کشور ما فعالان حقوق زنان برای این که قصد داشتند جلساتی برای آموزش و آگاهسازی زنان درباره شرایط و حقوق ضمن عقد برگزار کنند تا زنان از این کمترین روزنهها و ظرفیتهای قانونی در این سیستم ضدزن استفاده کنند، بازداشت شدند.

 

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۷ ، ۱۱:۴۰
آیبک

مرگ هر زمانی سراغ مرشد میآمد زود بود و آه و افسوس همراه داشت اما مرگ پیش از 60 سالگی آن هم برای وجود نازنینی مثل مرشد با آن همه برنامه و پروژه خیلی خیلی زود بود. دردهایش قدیمی و از زمان شکنجههایش در زندان بودند. مرشد بیهیچ کینهای مرد و شکنجهگرهایش هنوز زندهاند. چیزی که بیش از همه قلبم را مچاله میکند یادآوری ناکامیهای مرشد است. مرشد تمام عمر جنگید و همیشه خیانت دید و تنها گذاشته شد و از عشق و خلوصش سواستفاده شد.

چند روز پیش خبردار شدم که ناشرِ مهمترین کتاب مرشد، که وقتی زنده بود خیلی آزارش داده بود، در اولین چاپ کتاب در امانت خیانت کرده، و باز چیزی درونم شکست. آه خدای من ناکامیهای مرشد حتی بعد مرگش هم ادامه دارد! ناشر کاری کرده که همه ما مردم این سرزمین با امثال مرشد میکنیم: نخبه کشی و مرده خوری...

توی این مدت بعد مرگ مرشد هر زمان ازش چیزی پرسیدم مثل زمانی که زنده بود جواب گرفتم. دو شب پیش با حالی نزار پرسیدم چرا این بلاها سرت آمد و چرا باید این قدر زود میرفتی؟ صبح روز بعد محبوب‌ترین شاگردش من را محرم دانست و شبه وصیت نامهای را که برایش نوشته بود بهم داد تا بخوانم... از دیدن بزرگی روحش بی اغراق به زمینی بودنش شک کردم و جوابم را هم گرفتم: ما لیاقت داشتنش را نداشتیم.


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۷ ، ۲۱:۲۴
آیبک
فکر کردم اسم واقعی مرشد را بنویسم تا خودتان جست و جو کنید و درباره اش بخونید ولی بعد فکر کردم هیچ سایت خبری یا مجله ای نمی تونه درست و کامل معرفیش کنه. با مرشد باید زندگی می کردی. دلم می خواست در جواب پیام های تسلیتی که دریافت می کردم بگم به خودتان هم تسلیت بگید. شما هم صاحب عزا هستید و نمی دونید، چون مرشد داشت برای همه ما می جنگید. 
برای اولین بار به خودم حق دادم غمم را بزرگ بدونم و برایش گریه کنم، بدون اینکه از به یاد آوردن هیچ دردی در هیچ کجای این دنیا شرمنده باشم. مرشد اولین عزیزی بود که از دست دادم، اولین مواجهه واقعی من با از دست دادن.
روز قبل خاکسپاری به این فکر می کردم که کی دوباره می خندم؟ کی دوباره از خوردن چیزی لذت می برم؟ کی... به قول مامان خاک مرده سرده. خیلی زود دوباره خندیدم، خیلی زود دوباره به کیفیت غذایی که می خوردم فکر کردم و... اما ازون روز تا حالا زندگیم تشکیل شده از لحظه هایی که در فراموشی می گذرند و لحظه هایی که به یاد میارم مرشد دیگه نیست و حفره ای تو دلم آروم عمق پیدا می کنه.
مرگ مرشد برای من تجربه خیلی از اولین ها بود. مرگ مرشد منو کوبید به صخره های واقعیت و هنوز گیجم ازین ضربه. 
به ذهنتان می یاد که این غم هم می گذره؟ نه، فقط اون لحظه های فراموشی طولانی تر میشه اما اون حفره عمیق تر چون هر بار بیش تر می فهمم مرشد کجاهای زندگیم بود و حالا نیست، کجا پشتوانه ام بود و حالا نیست، کجا نداشته هامو جبران می کرد و حالا نیست...

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۷
آیبک

مرشد تمام کرد...

و من مثل برگی جدا شده از شاخه تا ابد سرگردان

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۹
آیبک

حال مرشد اصلا خوب نیست. هر بار گوشیم به صدا درمیاد تمام وجودم پر از ترس و اضطراب میشه. انگار دارم خواب می بینم. مسیر دو سال آینده امو به نفس هاش گره زده بودم. نفس هایی که الان به سختی بالا میاد.

به امید روزی که دور نیست و میام خبر سلامتیشو اینجا بهتون میدم.

۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۸
آیبک

مرشد تعریف می کند که مادربزرگ مادری خیلی فقیری داشته که در روستایی تنها زندگی می کرده. این زن در کمال تعجب خواندن و نوشتن می دانست و برای مرشد همیشه سوال بود که چه طور در خانه ای که به زحمت نان خشک پیدا می شود مادر بزرگش این همه کتاب دارد، تا این که می فهمد که سال ها پیش وقتی انقلاب مشروطه شکست می خورد و علما و روشنفکران متفرق می شوند، عده ای به این روستا و منطقه پناه می آورند و از حضور آن ها افرادی مثل مادربزرگش فرصت رشد و سوادآموزی پیدا می کنند. داستان به این جا ختم نمی شود. مادر مرشد در کودکی و با مردی از منطقه ای دیگر ازدواج می کند و هیچ وقت هم خواندن و نوشتن یاد نمی گیرد اما از آن جایی که تربیت یافته ی مادری بود که ارزش علم آموزی را در او نهادینه کرده بود (شاید بدون ان که حتی خودش هم بداند چرا) برای تحصیل بچه ها و نوه هایش هر کاری که می تواند می کند. از فرستادن پنهانی دخترهایش به مدرسه بگیر تا پرداخت هزینه ی تحصیل نوه هایش. در واقع مرشد و خواهرها و برادرهایش(که با شناختی که از بعضی هایشان دارم شخصیتی به مراتب جالب تر و تاثیرگذارتر از مرشد دارند) حاصل جنبشی روشنگر هستند که در زمان خودش به ظاهر شکست خورد. مرشد که خودش را ثمره ی عرق ریزان روح چندین نسل می داند تلاش می کند سهمش را ادا کند و امانت را به نسل بعد بسپرد  و مغلوب حرف های تکراری که بیش تر از "ناامیدی" در "تنبلی" و توجیه "بی عملی" ریشه دارند نمی شود. مرشد می داند که تلاش هایش یادگاریست که در این گنبد دوار می ماند.

۶ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۸
آیبک