کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

محبوب ترین مطالب
پیوندها

۹ مطلب با موضوع «کتاب ها و فیلم ها» ثبت شده است


از کتاب «نون نوشتن» محمود دولت آبادی:

"ادبیات رئالیستی در وجه اقتصادی خود، نباید تبدیل به گلایه تهیدستان از ثروتمندان بشود. ادبیات، در این خصوص باید بتواند توانایی ها و استعدادهای آدمیان را به آن ها بشناساند. القای حالت «حق به جانب» توده ها -که خود به اندازه کافی از آن برخوردار هستند- یک جلوه از روان شناسی «گداپروری» است. ما به توده های محروم نباید تلقین کنیم که دلتان به حال خودتان بسوزد، چون حق با شماست! ما به عنوان نویسنده، شاید بتوانیم به آدمیان این ظرفیت ها را بشناسانیم که می توانند در سرنوشت و تاریخ خود سهمی داشته باشند; و این که آن ها هم در مقابل سرنوشت و زندگانی خود، مسئولیت دارند. بنابراین، دلسوزی های آبکی، الزاما باید از پهنه ی ادبیات ما رخت بربندند و جای خود را به تحلیل دقیق و عمیق و همه جانبه ی زندگی مردم سم کوب شده ایران بدهند. شاید این تحلیل همه جانبه به مردم ما این امکان را بدهد تا نسبت به خود و سرنوشت خود، مطالعه جدی را آغاز کنند. زیرا این مردم سرانجام باید خود را بشناسند، ارزش های پنهانی خود را کشف کنند و از پوسته ای که آن ها را در خود حبس کرده است بیرون بیایند. در این سمت و جهت، امیدوارم که ادبیات بتواند به نسبت توانش، فریضه خود را ادا کند."


بگذرم از این که چقدر موافق سطر به سطر و واژه به واژه این نوشته ام، به نظرم این دقیقا همان دیدگاهیست که از یک نویسنده ادبیات رئالیستی  انتظار میرود و چیزی که به وجدم میاورد ویژگی غیرمنفعلانه بودنش است که به این راحتی در اندیشه و عمل هر روشنفکر ایرانی پیدا نمی شود.

اگر موافق این نگاه نسبت به توده های محروم جامعه نیستید لطفا دلیلش را توضیح بدهید و اگر مثل من موافقید، شعارهای مخصوصا اوایل انقلاب را در حمایت از تهیدستان به یاد بیاورید و به افکاری که از طریق فیلم ها و سریال ها هنوز هم در این باره در جامعه نشر پیدا می کند فکر کنید. طبق این نوشته نتیجه آن شعارها و تزریق آن افکار چه بوده؟ غیر از این که گداهای حق به جانب، نالان، ترحم برانگیز و منفعلی شدیم که مدام انگشت اتهام را به سمت دیگری می گیریم و منتظریم تا منجیمان از راه برسد و ارثمان را به ما برگرداند؟!

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۸
آیبک


بالاخره "مرگ ایوان ایلیچ" را خواندم. راستش اصلا نمی دانستم که داستان بلندی نیست وگرنه زودتر  سراغش می رفتم.

خواندنش را توصیه می کنم. چون امکانش هست که داستان موفق شود شما را وادار کند خود را جای ایوان ایلیچ بگذارید، با او همزاد پنداری کنید و بخورید به صخره های واقعیت، اما پیش از آن که مثل ایوان فرصت را از دست بدهید تغییری در سبک و روند زندگیتان ایجاد کنید. اگر هم هیچ به کارتان نیامد عیبی ندارد. آن قدر داستان بلند و وقت گیری نیست که بابت پیشنهادش به من فحش بدهید :)


پ.ن. شاید تغییر زیادی هم لازم نیست. فقط باید عاشق باشیم.

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۱
آیبک

قبلا هم گفتم که به این " 100 فیلمی که همه باید ببینند" یا " 50 کتابی که باید قبل مرگ خواند" اعتقادی ندارم. یعنی نمیفهمم کتابی که خواندنش هم برای یک زن باردار واجب است، هم برای مردی که همسر دلخواهش را پیدا نکرده یا کسی که دغدغه های هستی شناسانه دارد، چه طور کتابی می تواند باشد. اصلا مگر می شود این فهرست را بدون توجه به علایق و سلایق خواننده یا بیننده تنظیم کرد؟ اما می دانم نویسندگانی هستند که من قبل مرگ باید حرفشان را بشنوم و فیلمسازانی که باید با دنیایشان آشنا شوم.

دیشب «جای خالی سلوچ»محمود دولت آبادی را تمام کردم. فقط یک هفته از دیدن «سگ کشی» بهرام بیضایی می گذشت. همزمانی خواندن و دیدن این دو اثرتاثیرشان را دو چندان کرد. شبی که سگ کشی را دیدم، می توانستم ساعت ها درباره اش با شور و هیجان صحبت کنم، دیشب اما مبهوت مانده بودم که این کتاب با من چه کرد!

از داستان و پایان سگ کشی خبر داشتم. می دانستم که از ویژگی های آثار بیضایی این است که زنان در آن نقش های محوری دارند و عروسک های بزک شده نیستند. اما باز هم سگ کشی ورای انتظارم بود. فقط می توانم بگویم که اگر این فیلم را یک فیلم ساز زن می ساخت به مردستیزی و سیاه نمایی متهم می شد. شاید نگاه من هم خیلی جنسیت زده است که نتوانستم بیضایی را فارغ از جنسیت یک فیلم ساز ببینم و تمام مدت دنبال کشف ذهن مردی بودم که این اندازه به دنیا و فرهنگ مردسالار حساس و به خفقان و ناامنی آن برای زنان آشناست. علاوه بر دیالوگ های حساب شده که هیچ جا جمله ای بی هدف هرز نرفته، حال و هوای جنگ که بی شک چهره ای مردانه دارد و دیوارنویسی های اوایل انقلاب مثل «مرگ بر بی حجاب» همه کمک می کنند تا موقعیت زنی را بفهمی که در فضایی مردسالارانه تحقیر می شود، زخم می خورد، کنترل می شود و مورد تجاوز و دست درازی قرار می گیرد. اما درخشان ترین جنبه ماجرا این جاست که فیلم ساز تاکید دارد که واکنش این زن به این فضا ناتوانی و دلسوزی به حال خود نیست، این زن ترحم برانگیز نیست، می ایستد، می جنگد، سرشار از خشم و نفرت می شود اما در نهایت وقتی نوبت انتقام می رسد بزرگ منشانه در قدرت می گذارد و می گذرد، چون مرامش خون ریزی نیست.

دولت آبادی خودش درباره «جای خالی سلوچ» می گوید:" کوشش خود به خودی من این بوده که شخصیت واقعی زن به عنوان نیروی بسیار ارزنده به تجلی دربیاید درکارهایم... . شخصیت مرگان (شخصیت اول داستان) هم همچون اعتراض من و همچنین اعتراض مرگان به این زندگی است که به ستم بر او و بر امثال او روا داشته می شود. مقاوت و سختکوشی مرگان و تحمل و سماجت او در عین حال نفی این انگ ناتوان بودن است. مثل یک ماده ببر از زندگی اش دفاع می کند، آن را دگرگون می کند و ... به نظر من جز این که این رفتارها زیباتر از رفتارهای یک مرد است در قبال حوادث، هیچ تفاوتی نسبت بهم ندارد." (از کتاب ما نیز مردمی هستیم) حین خواندن این کتاب هم نویسنده مدام پس ذهنم حضور داشت. نمی توانستم فراموش کنم یا نادیده بگیرم که پشت این سطور مردی است که قلمش را برای به تصویر کشیدن گوشه هایی از رنج های تاریخی زنان به کار گرفته، آن هم چنین قلمی! تصاویری که دولت آبادی در به خصوص یک چهارم آخر کتاب ساخته هیچ وقت از ذهنم پاک نخواهد شد. به صفحات مربوط به شب زفاف هاجر که رسیدم زار زدم. نمی توانستم خودم را دلداری بدهم که این فقط یک داستان است، چون واقعی بود، چون واقعی هست، چون نه یک بار که بارها و بارها اتفاق افتاده و هنوز هم اتفاق می افتد. واقعا خود دولت آبادی وقت نوشتن این سطور و توصیف این حالات چه حالی داشت؟! لابد یک آن مادری می شد که جگرگوشه اش را به قربانگاه می برند و آن بعد دختربچه ای که تقلا می کرد زیر سنگینی تن مردی میانسال... . این قلم با این صلابت پدیده است، طبعت را تغییر می دهد و انتظاراتت را از نویسنده بالا می برد و تو را به شک می اندازد که شاید تا به حال نمی دانستی داستان چیست و نویسنده کیست. می دانم تا مدت ها هیچ داستانی و قلمی راضی ام نخواهد کرد.

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۵
آیبک

فلسفه علم، نویسنده سمیر اُکاشا، مترجم هومن پناهنده، نشر فرهنگ معاصر

چند روز پیش این کتاب را روی میز برادرم پیدا کردم. اول قصد داشتم فقط یک نگاهی به آن بندازم اما تا ته خواندمش! بس که زبانش بی تکلف و ترجمه اش روان و مثال‌هایش برای جا انداختن مطلب هوشمندانه بود. کمترین فایده‌ای که این کتاب کوچک برای خواننده ناآشنا به این موضوعات می تواند داشته باشد این است که می‌فهمد چه طور دعواها همچنان به قوت خود باقیست و هر چیزی که تا به حال "پاسخ قطعی" تصور می‌کرده تنها یک "گزینه" در برابر یک پرسش بوده. یادم هست یک بار یکی همین جا در جریان بحثی فاتحه یکی از "ایسم" ها را خوانده بود. مثلا فکر کن یک نفر بیاید با قطعیت بگوید ثابت شده که دوره ایده‌الیسم تمام شده یا مثلا غلط بودن نسبیت‌گرایی سال هاست که بر اندیشمندان روشن شده مگر این که کوردل و معاند باشند! یا وجود خدا را به روش ملاصدرا ثابت کند و آن‌هایی را که نپذیرند ضالین بخواند. و به این ترتیب به راحتی خاک بریزد روی سال‌ها بحث و به چالش کشید‌ها و پرسش ایجاد کردن‌ها و پاسخ یافتن‌های میان طرف های دعوا.

حرف این است که تو می توانی در پارادایم فکری ات موضع ات را انتخاب کنی و پایش بایستی اما این که با فرض بدیهی بودن همه چیز قضیه را ساده کنی و به این ترتیب به نتیجه مطلوبت برسی راهش نیست. لابد قضیه این قدرها هم بدیهی نیست که هنوز هم نزاع ها ادامه دارد، به پرسش‌های قدیمی پاسخ‌های جدید داده می‌شود و برای پاسخ‌های قدیمی پرسش‌های جدید مطرح می‌شود.

برای ما که در کلاس هایی درس خواندیم که معلم حرف اول و آخر را می زد و خبری از بحث و چالش و امکان پاسخ‌های مختلف نبود و در جامعه ای که "تکثر" خطر تلقی می شود و ایجاد ترس می کند و صداهای مختلف قربانی توهم وحدت می شوند، سخت است که تصور کنیم که اتفاقا تداوم پرسش و پاسخ و گفتگوست که می تواند باعث تعالی بشود نه عَلَم کردن چیزی به عنوان حقیقت مطلق.

به نظر من ساده انگاری و بدیهی جلوه دادن مسائل از دو گروه سر می زند. یکی گروهی که اصلا ذهن ساده ای دارند و نمی توانند پیچیده تر فکر کنند. یکی هم گروهی که نفعشان در تک صدایی و حفظ قدرتشان مشروط به بدیهی و حل شده جلوه دادن مسائل پیچیده است. اگر فکر می‌کنیم که جز گروه اول نیستیم بهتر است یاور گروه دوم هم نباشیم و البته که باید بدانیم در عصر ارتباطات و وفور انواع کتاب و رسانه بی خبری از دعواها و چسبیدن به دم دست ترین پاسخ ها و ترسیدن از نقد و چالش هیچ توجیهی ندارد.

۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۴
آیبک

یادم نمیاد آخرین فیلم ایرانی که دیدم و بدون احساس تاسف و سرخوردگی برای حال و روز عده ای بخت برگشته ازش لذت بردم چی بود (البته منظورم از این حرف اصلا اعتراض به ساخت این نوع فیلم ها نیست) اما حالا قطعا یکی از اون ها فیلم "اژدها وارد می شود" است.

داستان همان رقابت قصه (اسطوره) و تاریخه که به طرز هنرمندانه ای با ذهن پیچیده ی فیلمساز به نمایش درامده. با استفاده از حضور عناصر واقعی مثل کتاب ملکوت، ذکر نام فیلم های ابراهیم گلستان، سازمان اطلاعاتی ساواک، وحضور شخصیت های واقعی مثل لیلی گلستان، سعید حجاریان، صادق زیباکلام و خود کارگردان، گاهی تاریخ در رقابت با قصه جلو می افتد و گاهی قصه، با بهم خوردن رابطه ی علی و معلولی و پررنگ شدن زبان نماد و استعاره نسبت به تاریخ (به مثابه علم) بر داستان فیلم مسلط می شود. زمانی مطمئن میشوی که فیلم ساز غیر از "نور... صدا... تصویر... حرکت" از مباحث دیگری هم سردرمیاورد و از آن ها در اثرش استفاده کرده که به سکوت، طعم، شعر، نغمه های محلی اشاره میشه یعنی همان عناصری که امثال هایدگر، فیلسوف آلمانی، در شکل گرفتن تاریخ دخیل می دانند در حالی که در تاریخ نگاری، با صرف تکیه بر مکتوبات،  این عناصر مغفول می مانند.

احتمالا بیش تر افرادی که این فیلم را دیدند تا پایان داستان دنبال جواب سوال هایی مثل "بالاخره اون زیر چه خبر بود؟" یا "چقدرش راست بود و چقدر مانی حقیقی ما رو سرکارگذاشت؟" بودند. اما به نظر من خود فیلم دنبال پاسخ این پرسش بود که " آیا با این اوضاع اصلا می شود حقیقت تاریخی را پیدا کرد، ازش گفت و نوشت؟"

حرف آخر این که به نظرم این فیلم سنجه خوبیست برای این که ببینید با وجود ژست های فکورانه ای که می گیرید اندیشه اسطوره ای چقدر بر ذهن شما سیطره داره :)

و حرف آخرتر این که همین روزها ،یعنی اوایل ماه محرم، برای دیدن همچین فیلمی مناسب است.

نکته ی جالب دیگه ای که الان به یادم اومد استفاده ی فیلمساز از سخن بزرگان برای باورپذیر کردن قصه اشه!

راستی! با تشکر از امیرحسین قدسی طراح صحنه فیلم.

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۵
آیبک

بالاخره The Hunt را دیدم. مدت ها بود که در آرشیو فیلم های در انتظار دیده شدن خاک می خورد. The Hunt فیلمی ست دانمارکی که دیدنش  حواسی جمع می خواهد (کلا تصمیم گرفتم وقت کمتری برای تماشای فیلم های هالیوود بگذارم که عموما تلاش می کنند بن مایه های فکری ضعیفشان را با تبلیغات و جذابیت های ظاهری و سطحی جبران کنند). فیلم درباره ی مربی مهدکودکی است که متهم به تجاوز به کودکان می شود. داستان در شهر کوچکی اتفاق می افتد که با وجود ظاهری مدرن هنوز حضور سنت در آداب و رسومی که از گذشته حفظ کرده اند احساس می شود.

در روح سنتی این جامعه مردان در ملا عام لخت مادرزاد شنا می کنند درحالی که، زنی میان سال از تجسم آلت تناسلی مرد وقت انزال بالامی آورد. مردها بعد خوشگذرانی های شبانه مست به خانه برمی گردند درحالی که زنان در خانه مراقب بچه ها هستند. در فضای سنتی این جامعه قضاوت عموم جدا از آتوریته دولت حکمرانی و قدرتمندتر از دادگاه و بی توجه به حقوق شهروندی مجازات می کند.

این ها همه در حالیست که روح مدرن این جامعه دسترسی به عکس و فیلم های پ.و.ر.ن را آسان کرده و در سکوت عمومی  به کودکی، معصومیت و آرامش روانی کودکان تجاوز می کند. اما هیچ کس این موارد را تجاوز به حریم فرزندش نمی داند و تا زمانی که حالت فیزیکی به خودش نگرفته واکنش نشان نمی دهد.

 

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۰۸
آیبک

معمولا جز به دوستانی که با روحیاتشان تا حدودی آشنا هستم دیدن فیلمی را پیشنهاد نمی کنم و به حرف هایی مثل "100 فیلمی که همه باید ببینند" یا " 100 فیلم برتر تاریخ سینما" و ... هیچ اعتقادی ندارم. البته به شدت معتقدم که عمر خیلی گران بهاتر از این هست که پای تماشای بعضی فیلم ها هدر برود.

با وجود این پیشنهادی دارم برای آن هایی که همیشه از تماشای طبیعت لذت می برند و از تامل در انسان چون شگفت انگیزترین جز طبیعت و تفکر در شیوه ی تعامل انسان با آن هنگامی که از طبیعت جدا می شود یا خود را جدا شده فرض می کند، سیر نمی شوند.

Samsara مستند بلندیست که به جای واژه با موزیک، چشم ها و رنگ ها حرف می زند. samsara که معمولا به فارسی سمساره نوشته می شود به معنی چرخه ی بازپیداییست. samsara را در گوشه و کنار فیلم خواهید دید که بارزترین آن جریان خود فیلم است که از منطقه ای شروع می شود و پس از گشتن از چندین کشور و قاره دوباره به نقطه ی آغازین برمی گردد. در این مستند بارها شاهد جدال قدیم و جدید خواهید بود و با تضادهای بسیاری رو به رو خواهید شد، گاه نمایش هم بودی انسان و طبیعت است وگاه ستیز انسان با طبیعت و غالب شدن انسان بر آن. روند ترسناک مصنوعی شدن و ماشینی شدن انسان و زندگی را خواهید دید. و این که چه طور با انضباط انسان رام و در جریان صنعتی شدن فردیت آن در توده محو می شود. Samsara واقعیت هایی را پیش چشمتان می گذارد که احتمالا دوست نداشته باشید ببینید. Samsara می داند چه طور شما را با موزیک، حرکات موزون، شکوه طبیعت و جنبه های رمزآلود جامعه انسانی مسحور کند.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۵۲
آیبک

Tangledرا دیدم. خیلی خوشحالم که می بینم دیگه دختربچه های امروزی با تصویر دختر زیبا و شکننده ی گرفتاری که قرار است نجات دهنده اش با اسب سفید از راه برسد بزرگ نمی شوند. قهرمان های انیمیشن هایی که اخیرا دیدم همه دخترهایی بودند که نه خفته که تمام قد ایستادند و برای رسیدن به خواسته هایشان و ساختن زندگیشان شجاعانه مبارزه می کنند. به قدرت می رسند، ملکه می شوند و سرزمینی را اداره می کنند، بدون آن که نبود یک پادشاه چیز عجیب و غیرعادی به نظر برسد یا نیاز به توضیح داشته باشد. هرچند تصویر ثابت و تکراری دختر بلوند کمرباریک چشم رنگی هنوز هم صدای اعتراض فمنیست ها و فعالان ضدنژادپرستی را درمی آورد اما من مطمئنم انیمیشن سازان غربی این نقص ها را هم به زودی رفع می کنند و در کارهای بعدی سربلندتر بیرون می آیند.

تقریبا تمام انیمیشن های شناخته شده یک پیام مشترک برای بچه ها و حتی بزرگ ترها دارند :" آرزوهایت را دنبال کن... ناامید نشو... تو می توانی". کاش این جا هم دقت بیش تری می شد به پیام هایی که برنامه های کودک و کارتون ها به خورد بچه ها و به ویژه دختربچه ها می دهند. یک مقایسه ساده خیلی خوب نشان می دهد که چرا از آن جوامع شخصیت هایی مثل آنگلا مرکل و کاترین اشتون ظهور می کنند و الهام بخش نسل های بعدی می شوند و قهرمان جامعه ی ما هم لابد می شود الهام چرخنده.

۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۲۴
آیبک


از تماشای The Revenant میام. احتمالا چند روز طول می کشه تا اثرش بپره و بتونم منطقی تر دربارش حرف بزنم. فعلا فقط می تونم بگم خدایا! ما هم فیلم می سازیم، این ها هم فیلم می سازن!!

معمولا فیلمی را به کسی پیشنهاد نمی کنم مگر با این توضیح که "هر کسی سلیقه ای داره و تو ممکنه خوشت نیاد" اما درباره ی این فیلم می تونم بگم هر کی ببینه و خوشش نیاد قطعا یک مشکلی داره!

از یک جایی به بعد صحنه ها از جلوی چشمم می گذشت و این جمله ی  بلومبرگ، فیلسوف معاصر آلمانی، مدام واسم تکرار می شد:" اگر انسان اخلاق را نمی ساخت، در سرمای جهان کشته می شد." یعنی انسان در درگیری با طبیعت از بین می رفت. منظور از طبیعت می تونه طبیعتِ انسان را هم شامل بشه.

۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۹ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۱۳
آیبک