کوچ

کوچ

نویسنده ی این وبلاگ ظرفیت نظرات مخالف را دارد.
اما خون آدمی که نظراتش بوی نصیحت بدهد پای خودش است!

آیبک در اینستاگرام: aybaknevesht

۲۰ مطلب با موضوع «کتاب ها و فیلم ها» ثبت شده است

... آن گونه که مازلو عنوان میکند:" بهترین راه تحقق خود، تعهد به انجام وظیفهای مهم است".

انسان در اصل با در «جست و جوی معنا» و نه در «جست و جوی خویش بودن» شناخته میشود. او هر چه بیشتر از خود فارغ میشود و هر چه بیشتر نظر خود را به مقصود یا شخص دیگری معطوف میکند، بیشتر آدم میشود. هر چه بیشتر در چیزی یا شخصی غیر از خود غرقه با مجذوب میشود، بیش‌تر خود میشود. کافیست کودکی را در نظر بگیرید که همهی حواسش را به بازی داده و از خود فارغ شده است. این درست همان لحظهای است که باید از او عکس گرفت. وقتی صبر کنید تا متوجه عکس گرفتن شما شود، صورتش منقبض و منجمد میشود و به جای چهرهای طبیعی و دلپذیر، چهرهای خودآگاه و غیرطبیعی به خود میگیرد... چشم را در نظر بگیرید. چشم از جهتی خودفراباش است. لحظه ای که متوجه چیزی از خودش شود، وظیفه اصلیش که درک دیداری دنیای اطرافش هست، رو به زوال میگذارد.

یکی از دو جنبه خودفراباشی، یعنی تلاش برای کسب معنا، قرینهی چیزی است که من آن را «معناجویی» نامیدهام. این مفهوم که در کانون نظریه انگیزشی شناختدرمانی جای دارد، مبین این حقیقت بنیادین است که معمولا، یا در اصل، در موارد روانرنجوری، انسان در تلاش است که معنا یا هدف زندگی را بیابد و به آن تحقق بخشد.

انسان در جست و جوی معنای غایی

ویکتور فرانکل

تو صفحه اینستاگرامم، که آدرسش را اون بالا سمت چپ نوشتم، دارم درباره مراقبه می نویسم.

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۸ ، ۲۱:۳۶
آیبک

داشتم شبکههای داخلی و ماهوارهای را ناامیدانه  بالا و پایین میکردم که روی فیلم سینمایی «برادرم خسرو» که از یکی از شبکههای ماهوارهای پخش میشد متوقف شدم. چند دقیقه بعد به خودم آمدم دیدم محو فیلم شدم و نمیخواهم جزئیترین دیالوگش را هم از دست بدهم. شاید چون احساس میکردم شخصیتهایش دارند حال و روز من را روایت میکنند. هم با میترا همزادپنداری میکردم هم خودم را در خسرو میدیدم. 

در ادامه داستان لو می رود:

ناصر به آرامی و بینشان، در لباس خیرخواهی بال و پر میترا، همسرش، را چیده. زندگی مشترکشان بر اساس اصول ناصر میچرخد. میترا میداند حالش خوب نیست اما نمیداند چرا. دردش را نمیفهمد. تا این که خسرو ،برادر ناصر، وارد خانه و زندگیشان میشود. خسرو سرکش است و با اصول خودش زندگی میکند، برخلاف همسر و پسر ناصر چون و چرا میکند و نیمهدیوارنهوار قواعد زندگی ناصر را بهم میزند. میترا با دیدن خسرو دردش را میفهمد. میفهمد کجای کار میلنگد که حالش خوب نیست.میفهمد که خودش را از دست داده و ایمان به خودش را.

من یک میترام که خسرو درون دارد. میترایی که کنار ناصر انگار همه چیز دارد اما حالش خوب نیست. گم شده دارد. میخواهد برود پیدایش کند اما بال و پر ندارد. خسروی درونش مدام خودش را به در و دیوار میکوبد و میخواهد از اینجا برود.

شاید شیوهی خسرو کارساز نیست. آخر با قرصهای آرامبخش کوچکترین توان و جنبشت را هم میگیرند و به تخت مصلوبت میکنند و خستهتر، دلگیرتر و گم کرده راهتر از قبل برمیگردی. شاید شیوهی میترا بهتر است. همان طور آرام، بیصدا و بی‌خبر یک روز می‌روی.

۵ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۸ ، ۰۲:۰۰
آیبک

دیشب رفتیم سینما و فیلم "شعله ور" دیدیم. شوهر خواهرم معتقد بود که این فیلم با هدف توسعه گردشگری و جذب سرمایه گذاری در سیستان بلوچستان ساخته شده. نظر بقیه هم درباره فیلم این بود که از نظر تکنیکی فیلم خوبی بود، بازی نقش اول هم همین طور و چون فضا متفاوت بود در کل به دل می نشست و کسی از وقت گذاشتن و دیدنش پشیمان نبود اما اتفاق نظر هم داشتن که داستانی نداشت، حرف فیلم معلوم نبود و فیلم به سمت خسته کننده شدن پیش می رفت و در آخر هم به نظر همه زیادی طولانی آمده بود.

نظر خودم... راستش نظری درباره فیلم ندارم فقط... چه طور بگم؟ امواج این فیلم با امواج من یک جاهایی خیلی هم سو بود! برای اینکه تو برنامه ها و آرزوهای بلند مدت من همیشه سیستان بلوچستان یک گوشه هست. یک گوشه تاریک ایستاده و چهره اش هم خیلی محو و مبهمه اما هست. حواسمم بهش هست و دلم به حضورش خوشه. دقیق نمی دونم می خوام چی کارش کنم، فقط می دونم اگه عمری باشه یک روزی آینده من و سیستان بلوچستان تو یک نقطه با هم تلاقی پیدا می کنند.

بعد سینما رفتیم جایی شام بخوریم و تمام مدت من لبخند به لب داشتم. خواهرم نگاهم می کرد و می گفت تو فقط از قشنگی هاش شنیدی. میری خاک می خوری خودت فرار می کنی. شوهرخواهرم هم یادآوری می کرد که در ساخت فیلم و جذب مخاطب و گردشگر روی جذابیت های جغرافیایی و فرهنگی تاکید میشه. یعنی گول نخور!

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۲
آیبک

قرار بود ادامه پست قبل را بنویسم اما راستش چند روزه من و «بزرگ علوی» گیس و گیس‌کشی داریم. فکر کردم بیام اینجا مطرحش کنم شاید بزرگی بیاد پادرمیونی!

چند سال بود که «چشم‌هایش» را تو قفسه کتاب‌های برادرم می‌دیدم ولی هیچ وقت انتخاب همدیگه نبودیم. تا این که دو روز پیش به ناچار و از بی داستانی و بی‌رمانی منتقلش کردم به کتابخونه خودم. از همون صفحه اول فهمیدم چرا هیچ وقت چشم دیدن همدیگه را نداشتیم. شاید اگه به تازگی خوندن رمان بی‌همتای «جن‌نامه» هوشنگ گلشیری را تمام نکرده بودم و قبلش از طریق دو تا از بهترین آثار فریبا وفی با قلمش اخت نشده‌بودم این قدر «چشم‌هایش» علوی توی ذوقم نمی‌زد و منو یاد داستان‌هایی که خودم تو بچگی می‌نوشتم نمی‌انداخت! لحن این کتاب به نظرم به شدت تصنعیه. به زور و زحمت می‌خواد که در خواننده برای ادامه دادن کنجکاوی ایجاد کنه. همه توصیفات این کتاب مخصوصا از احساسات شخصیت‌ها برای من اغراق‌آمیز و نچسبه. اگر در قسمت نویسنده  به جای بزرگ علوی مثلا نوشته بود فهیمه رحیمی یا میم مودب‌پور احتمالا من مشکلی با این کتاب نداشتم اما چرا نویسنده‌ای که اسم خودش و آثارشو در کتاب‌های مدرسه‌امون هم‌تراز بزرگ‌ترین نویسندگان معاصر به خاطر سپردیم؟ دارم فکر می‌کنم که اگه علوی در اعتراض به استبداد قلم نمی‌زد هم این قدر نویسنده به‌نامی می‌شد؟

در عوض قلم فریبا وفی ملموس، خودمانی و پراحساس. مهارتش در توصیفات و استعاره‌ها کمک می‌کنه که خودتو توی داستان ببینی و با شخصیت‌ها هم‌ذات پنداری کنی و گاه گاهی با خوندن جمله‌ای که به عمق جانت می‌شینه زمزمه کنی : اوه! آره، می‌فهممت. «رویای تبت» ش را خیلی دوست داشتم.

و جن‌نامه... پروردگارا! آیا انصافه که همچین کتابی در وطنش و بین هم‌زبانانش این قدر مهجور باشه؟ جن‌نامه عریان‌ترین رمانیه که تا به حال خوندم. تو با جن‌نامه خودت را می‌خونی، خودت، شهرت، مردمت، عمه و پسرعمو و بقال و ...! گلشیری از همون فصل اول (مجلس اول) با قدرت قلمش مسحورت می‌کنه و هر چی جلوتر می‌ری شمه‌های بیش‌تری از هنرش را رو می‌کنه و داستان اوج می‌گیره و اوج می‌گیره تا این که وقتی صفحه آخرش را می‌خونی و کتابو می‌بندی می‌گی : گلشیری! شوربخت اون‌هایی که در زبان مادریشون نویسندگانی چون تو ندارند.


پ.ن. به مناسبت روز قلم با دو روز تاخیر؟

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۶ تیر ۹۷ ، ۱۷:۱۶
آیبک

"... بالاخره هم عمه فهمیده بوده که بالای پشت‌بامم. صدام را شنیده بوده. مادر توی حیاط ایستاده‌بوده، با سر باز و دو دست حتما گشوده که اگر بیفتم بگیردم، مثل همان روز که پسر‌عموی پدر از پشت‌بام آویزانم کرده‌بود و بعد شدم آن‌طور که می‌شدم یا شدم همین که حالا هستم، که یکی هی مجبورم می‌کند که بنویسم. مادر می‌گفت از چهار طرف رفتند."

...

"... آمدش. به خدا قسم نشناختمش. چه تن و بدنی! بلور بارفتن چیه؟ برگ گل چیه؟ هوش از سر آدم می‌برد. موهاش یک خرمن بود، شبق مشکی. وقتی نشست، پخش کف حمام شد. والا من که زنم حال خودم را نمی فهمیدم. خواستم لگن دستم را بدهم بهش که بنشیند روش. گفتم به تو چه زن. رفتم نشستم رو به روش، یعنی که دارم سرم را می شویم. به آن ناکام حق دادم. هر کس جای او بود اسیر و اجیرش می‌شد. نمی‌توانستم چشم ازش بردارم. روم را کردم به آسمان، رو به همان سوراخ گنبد، گفتم:«خدایا خداوندا، خودت داداشم را حفظ کن!»... "

فخر بفروشم خدمتتون که دارم رمان «جن‌نامه» هوشنگ گلشیری را می خونم. اونم نه پی‌دی‌اف که کتاب واقعی! خدا را شکر که زود تموم نمیشه.

گفته بودم که این کتاب ها هستند که منو انتخاب می کنند، نه برعکس. حالا «جن نامه» از کجا می دونست که حال و هوای اصفهان افتاده به سرم؟

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۵۴
آیبک

از طرفداران سینمای هالیوود نیستم. انتخاب می کنم، تماشا می‌کنم، لذت هم می برم اما معمولا یک لذت سطحی و زودگذر. خیلی از آثار سینمای خودمان بوده که بیش‌تر به درونم راه پیدا کرده، درگیرم کرده و در آخر حس رضایت بیش‌تری از تماشای فیلم داشتم. شاید بهتر است بگویم فیلم هایی را که ناظر به درون هستند ترجیح می دهم. فیلم‌هایی درباره انسان‌ها با تمام وجوه و ویژگی‌های انسانی‌شان. درباره انسان در بزنگاه‌های زندگی‌اش، وقتی باید انتخاب کند و این زمانی است که به تمامی با خودش مواجه می شود. تو بیننده هم خودت را در شخصیت‌ها می بینی، چون انسانی، نه قهرمان و نه قربانی، نه شیطان و نه قدیس. انسانی با توانایی ها و محدودیت هایت و باید انتخاب کنی. تو انسانی، پس نه سیاهی و نه سفید. درونت همیشه اهورا و اهریمنی در ستیزند. بخشی از تو اهورایی است و بخشی اهریمنی. اهریمنی بودن همیشه به معنای شرور بودن نیست. تو گاهی اهریمنی رفتار می کنی چون محدودی. آگاهی تو محدود است. تو مثل اهورامزدا پیش‌آگاهی نداری. پس اغلب بدون اینکه نیت اهریمنی داشته باشی، اشتباه انتخاب می‌کنی و شر می رسانی. تو اشتباه می‌کنی، چون پیش‌آگاهی نداری، چون محدودی، چون انسانی.

 فیلم‌های اصغر فرهادی را دوست دارم چون درباره انسان بودن انسان‌هاست. فیلم‌های فرهادی ناظر به درون‌اند. درباره محیط زیست آدم‌ها نیستند، چه برسد به این که بخواهند پیامی را به بیرون مخابره کنند. به نظرم کسانی از تماشای فیلم‌هایی مثل آثار فرهادی دلواپس می شوند که به تماشای انسان چون انسان عادت ندارند. اهریمن را همیشه بیرون جست و جو می‌کنند. به شخصیت‌هایی باور دارند که از مرزهای محدودیت‌های انسانی گذشتند و اهورایی شدند، پیش‌آگاهی دارند و اشتباه نمی‌کنند و در برابر صف آرایی لشکر اهریمنانی ایستادند که اشتباه انتخاب کرده‌اند و اشتباهشان هیچ وقت و هیچ طور توجیه‌پذیر نیست.

هرچند این هایی که نوشتم بیش‌تر شبیه نوشته ‌های آدمی است که تازه از پای یکی از فیلم های فرهادی بلند شده باشد اما در واقع امروز «لاتاری» را دیدم و یادم آمد که درباره «بدون تاریخ بدون امضا» بنویسم و توضیح بدهم چرا آثاری مثل «بدون تاریخ بدون امضا» را دوست دارم و ترجیح می‌دهم.

لاتاری هم فیلم هالیوودی خوبی بود. بازی‌ها را بیش‌تر از داستان فیلم دوست داشتم.

۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۵۵
آیبک

شما هم مثل من اجازه می‌دید کتاب‌ها شما را انتخاب کنند یا اینکه مثل بچه آدم از قبل تصمیم می‌گیرید چه کتابی بخوانید و می‌روید از توی قفسه‌ها برمی‌داریدش؟

یک هفته بود که تلاش می‌کردم ندای درونم را بشنوم، احساسات درونم را تجزیه و تحلیل کنم، بین قفسه‌ کتاب‌ها قدم می‌زدم تا ببینم چه کتابی صدایم می‌زند، دست تکان می‌دهد و حتی می‌پرد جلو می‌گوید من من! منو بردار! برایم اتفاق افتاده که می‌گویم. باور کنین! کتاب‌ها برای من یکی از عوامل تعیین سرنوشتم بودند. تا حالا هم خوب نوشتند یا دست کم بهتر از خودم می‌دانستند که چه می خواهم.

داشتم از آن یک هفته می‌گفتم که تلاش‌هایم نتیجه نداشت. به جای اینکه اسم کتاب‌هایی که قبلا شنیده بودم یا قبلا دیده بودم و نشانشان کرده بودم بیایند به سطح ذهنم برسند و خودشان را یادآوری کنند و من هم بر اساس احساس و ندای درونم تصمیم بگیرم، از حافظه‌ام فرار می‌کردند و کتاب‌های توی قفسه‌ها هم کم محلی می‌کردند. حتی چند تا کتاب را برداشتم و بردم خانه دیدم نمی توانیم با هم رابطه برقرار کنیم و برشان گرداندم، قسمت یکی دیگه بودند.

برنامه‌ام برای تعطیلات یک کتاب داستانی و یک کتاب غیرداستانی اما روان و دوست‌داشتنی بود. مشکلم بیش‌تر با انتخاب مورد اول بود. "انسان در جست‌و‌جوی معنا" از ویکتور فرانکل مدت‌ها بود که از در و دیوار کتابخانه و کتاب‌فروشی و زبان این و آن صدایم می‌کرد. گفتم اگر این بار برش ندارم دچار نفرین می‌شوم. اما کتاب داستانی... رو آوردم به جست‌وجو از سایت کتابخانه. دلم به داستان‌های ترجمه شده راضی نمی‌شد. محمود دولت‌آبادی را دوست دارم و خیلی از کتاب‌هایش را نخواندم اما نه، تعطیلات و هوای بهاری وقت خواندن آثار دولت‌آبادی نیست. یکی چیزی مثل «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» می خواستم. هرچند هر وقت کتابی را از نویسنده‌ای خیلی دوست دارم در انتخاب کتاب‌های دیگرش دچار ترس از توذوق‌خوری می‌شوم. می‌ترسم توقعم برآورده نشود و تصویری که از نویسنده دارم خراب شود. به هر حال سرنوشت اجازه نداد کتاب «عادت می کنیم» اش را بخوانم چون امانت بود. تا این‌که یادم آمد من از فریبا وفی چیزی نخواندم! کتاب‌هایش را جست و جو کردم. چشمم افتاد به «رویای تبت» اسمش دیوانه‌ام کرد! این هم امانت بود اما این‌قدر می‌خواستمش که با امید و آرزو رزوش کردم و بالاخره از چنگ خواننده قبلی درش آوردم. چند روز از توی کیف صدایم می‌کرد و هر بار نگاهش می‌کردم دلم قنج می‌رفت. دیشب بالاخره شروع کردم به خواندنش و فهمیدم این همه دلربایی بی‌دلیل نبوده. فقط یک مشکل بزرگ وجود دارد. خیلی کوتاه است، خیلی.

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۳۹
آیبک

فکر می کنم گاهی لازمه در اظهار نظر درباره یک فیلم و سنجش میزان تاثیرگذاریش به ناخودآگاهم اعتماد کنم. دیشب «رگ خواب» را دیدم.  برخلاف خودآگاهم که معتقده فیلم مزخرفی بود، ناخودآگاهم از دیشب در خواب و بیداری درگیرشه. فکر می‌کنم پیام کلی فیلم می تونه در آخرین جملات مینا به پدرش خلاصه بشه که خیلی هم باهاش موافقم. اما احتمالا چیزی که منو تحت تاثیر قرار داده صداقت گفتگوهای درونی مینا و بازی باورپذیر لیلا حاتمی (که هیچ وقت بازیگر مورد علاقه‌ام نبوده) در نمایش بعضی موقعیت‌ها و برانگیختن حس و تجربه مشترک انسانیه. مثلا کیه که نتونه تلخی هزار جور حس مینا را وقتی میفهمه خبری از مادر کامران نیست و عوضش با شلیک بی امان خنده‌هاش مواجه میشه نفهمه؟

یک جایی از فیلم مینای آسیب‌پذیر از حمایت‌های خستگی ناپذیر کامران میگه. نمی‌خوام حس خودمو به همه تعمیم بدم ولی آیا شما هم موافق نیستین که حامی داشتن و حامی بودن اگر مهم‌ترین ویژگی دو طرف یک رابطه نباشه دست کم یکی از مهم‌ترین هاست؟ حامی بودن خرجی دادن نیست یا بی عرضگی‌هاشو ندید گرفتن نیست، شاید اسم این هم حمایت باشه اما حمایتیه که آدم‌های تهی و آسیب پذیر دنبالشن. در عوض یک نوع حمایت هست که همه ما بهش نیاز داریم چون همه ما آدمیم، کامل نیستیم و ترس‌ها و ضعف‌هایی داریم. حامی بودن یعنی ایجاد محیطی امن برای طرف دیگه تا بتونه بدون ترس از مسخره شدن، قضاوت شدن، پشیمان شدن و مورد سواستفاده قرار گرفتن از نقاط ضعفش بگه، از ترس‌ها و عذاب وجدانش و همچنان حس کنه که عزیزه و شاید هم عزیزتر چون حالا دیگه صادق‌تر و عریان‌تر از پیشه.

قسمت ناراحت‌ کننده اینجاست که همچین حمایت و صداقتی به ندرت در روابطی که سراغ داریم دیده میشه. از کجا می‌دونم؟ از این که می‌بینم آدم‌ها برای حفظ و گرم کردن زندگی‌هاشون دنبال سیاستمدارانه عمل کردن هستن نه صادقانه رفتار کردن.

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۸
آیبک

یک مدته رو آوردم به دیدن فیلم‌های قدیمی معروف. مثلا امروز «اتوبوسی به نام هوس» دیدم. بعد فیلم چند تا نقد داخلی و خارجی هم دربارش خوندم، چون احساس کردم این قدر محو عشوه‌های ویوین لی (بلانش) و عضلات مارلون براندو (استنلی) شدم که از درک بیش‌تر فیلم جاموندم. واسم جالب بود که از نظر بیش‌تر منتقدان استنلی شخصیت بی‌خود و منفور و چرک و حال بهم‌زنی بود ولی من اصلا همچین برداشتی نداشتم (در واقع منم به مرض استللا زن استنلی مبتلا بودم). راستش تمام مدت فقط حواسم به این بود که یکی تو اون سال ها (فیلم ساخت 1951) که باشگاه و داروهای کرگردن‌ساز و آموزش‌های بدنسازی و ال و بل نبود چه طور چنین اندام و عضلات ورزیده‌ و هوس‌انگیزی داشت؟ نه خدایی!

۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۲۰:۴۵
آیبک


«چراغ ها را من خاموش می کنم» را دوست داشتم. مدت‌ها بود هر کتاب داستانی که بر می‌داشتم یا به سبک جریان سیال ذهن و پیچیده بود که نمی‌توانستم یک نفس بخوانمش یا آن قدر به نظرم فشرده و سنگین بود که بعد هر سطر یا بندی غلیظ باید کمی برای هضمش دست از خواندن می‌کشیدم! این بار اما این قدر روان و ساده و پرکشش بود که می‌خواندم و به خودم فحش می‌دادم که میان این همه کارهای عقب افتاده نشسته‌ام دارم کتاب داستان می‌خوانم. مشغول کار دیگری هم که بودم فکرم پیش شخصیت‌های داستان بود. الان هم که می نویسنم «داستان» انگار به احساس خودم خیانت می‌کنم از بس که به نظرم واقعی بودند و احساساتم درگیر زندگیشان شده بود.

«چراغ ها را من خاموش می کنم» را زن یا مرد متاهل می‌تواند بخواند و با شخصیت اصلی همزادپنداری کند، یک روان شناس هم می خواند و آن را تحلیل روان‌شناختی می‌کند، فلسفه‌دان هم بعد خواندن آن حتما حرف‌های زیادی خواهد داشت. این که نویسنده چه قصدی از نوشتن آن داشته یا داستان برآمده از چه افکار و تجربیات زیسته ای است می تواند به من خواننده ربط چندانی نداشته باشد :)) چون در واقع خواننده اثر را بازآفرینی می‌کند و هر خواننده هم بنا به ذهنیت، ناخودآگاه و تجربیات زیسته‌اش بازآفرینش مخصوص خودش را دارد.

برای من «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» نمایش ِ بازی عناصر و ویژگی‌های «معروف به » زنانه و مردانه است. می‌گویم معروف به مردانه و زنانه چون به نظر من این ویژگی ها یا دو نگاه متفاوت به جهان ربطی به دو جنس مرد و زن ندارد و می توانستند اسامی دیگری داشته باشند و اصلا دقیقا مشکل از همین جایی شروع می‌شود که این دسته بندی جنسیتی اتفاق می‌افتد و قلدرانه برای سبک زندگی افراد تعیین تکلیف می‌کند.

دنیای معروف به مردانه همان دنیایی که در آن تنها پرداختن به مسائل کلی و کلان ارزشمند است. کلی نگری جزئیات را که همان زندگی است فدا می‌کند، همان طور که فرد فدای منافع جامعه می‌شود. دنیای مردانه به وحدت بخشی تمایل دارد، عَلَمی به اسم واقعیت مطلق می‌سازد و همه را زیر آن می‌آورد. در این دنیا همه باید ارزش‌ها و قوانین را غیرقابل تغییر بدانند. چون تغییر و کثرت دردسرساز است و قدرت مطلق را تهدید می‌کند. این‌ها ویژگی‌های دنیای امروز و به ویژه سیاست است. اما می‌توانست جور دیگری هم باشد. در دنیای معروف به زنانه توجه و پرداختن به جزئیات ضروری است. کثرت به رسمیت شناخته می‌شود و با ثبات هم میانه‌ای ندارد.

برای من در این داستان آرتوش نماد دنیای مردانه و امیل و کلاریس نماد دنیای زنانه بودند. در آخر این درک ضرورت هماهنگی و تعادل میان جنبه‌های مردانه و زنانه بود که دنیای یک زوج را سر و سامان داد. آرتوش با نزدیک شدن به زندگی و توجه به جزئیات ملموس و کلاریس با شروع به درگیر شدن با مسائل کلان‌تر مثلا با پیوستن به گروه فعالان اجتماعی. یک جایی از داستان هست که وقتی کلاریس حین آشپزی پیش همسر دوستش از اهمیت ندادن شوهرش و کلا مردها به زندگی شکایت می کند، همسر دوستش نزدیک می‌اید یک نگاهی به قابلمه غذا می‌اندازد و جمله‌ای می‌گوید با این مضمون که "معلوم نیست اگر ما مردها نبودیم شما زن‌ها مواد لازم برای پختن غذا را از کجا می‌اوردید". این جمله دقیقا اهمیت بها دادن به همه وجوه و ظرفیت‌های انسانی را نشان می دهد، اتفاقی که در حال حاضر نمی‌افتد و دنیای ما شدید می لنگد.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۰:۵۹
آیبک